گاه آهنگرانی در روی صندلی پرواز در صحنه ای از نمایش دستورالعمل‌های پرواز برای خدمه و خلبان
دستورالعمل‌های پرواز برای خدمه و خلبان

یادداشتی دربارۀ نمایش «دستورالعمل‌های پرواز برای خدمه و خلبان»، کار فرهاد فزونی که به‌تازگی به‌مدت سی شب در سالن پالیز تهران اجرا شد.

نسیـم احمدپـور

فرهاد فزونی در این اولین کارش برای صحنه، از هنر دیگرش که تاکنون با آن شناخته می‌شد، بهره گرفته است. فزونی را از طراحان گرافیکی می‌شناسند که به «نسل پنجم» شهره‌اند. در روزگاری که برخی گرافیست‌های ایرانی حروف فارسی را فاقد گیرایی لازم برای شکل‌دادن به طرح‌های گرافیکی می‌دانستند، او پا در مسیر به‌کاربستن این حروف با ترکیب‌بندی‌های جدید بصری گذاشت. فزونی با طراحی پوسترهایی که در چند لایۀ تودرتو تصویر می‌شد و با به‌کاربردن الِمان‌های زندگی شهری، خصوصاً ابرشهری چون تهران، و نیز با ترکیب آن با نوستالژی و خاطرات گذشته، توانست فضای شخصی خود را بسازد.

او شعر می‌گوید و داستان‌هایی در صفحات مجازی به‌نام داستان‌های برج دریا منتشر می‌کند که ظاهراً مقدمه‌ای بر همین نمایش هستند. البته خودش را بیشتر شاعر می‌داند و می‌گوید همۀ فعالیت‌های هنری‌اش تلاشی بوده در راستای سرودن شعر در اشکال و مدیوم‌های مختلف. با این توضیح، شاید نمایش دستورالعمل‌های پرواز برای خدمه و خلبان شعری سه‌بعدی بر صحنۀ نمایش باشد. این نمایش بیش از هرچیز، ترکیبی است از تمام آن رسانه‌هایی که فزونی پیش از این آزموده است.

این اجرا چیدمانی شلوغ و صحنه‌ای ظاهراً به‌هم‌ریخته دارد که خطوط اسکلت آکسسوار بر آن نقش بسته است. این خطوط در ادامۀ روند نمایش، توسط اجراگران به چیدمان اصلی صحنه‌های مختلف تبدیل می‌شوند. در همان ابتدای اجرا، مخاطب با صدای راوی که در سالن پخش می‌شود، به لحظۀ پرواز هواپیمایی دعوت می‌شود که سقوط خواهد کرد. او دعوت می‌شود به حضور و تجربۀ فاصلۀ زمانی کوتاهی که تا تیک‌آف باقی مانده است. بخش‌های طولانی‌تری از اجرا به فرم‌هایی بصری اختصاص می‌یابد که بازیگران با همراهی موسیقی مؤثر فرشاد فزونی، به آن شکل می‌دهند.

اتمسفری گیرا به ما کمک می‌کند تا با مهسا ریاضی، بیمارِ به‌کمارفته، همراه شویم. مهسا ریاضی در کما و در چالش مرگ و زندگی، بر اساس داستان‌هایی که مادرش برایش می‌خواند، کلیت فضای نمایش را در ذهن خود شکل می‌دهد. در واقع آنچه تماشاگر می‌بیند، همان است که مهسا در کما می‌بیند و آنچه مهسا می‌بیند، تلفیقی از فضای داستان‌های مادر است: داستان مرد کافه‌دار، داستان گوزن چهلم، داستان خرگوش‌های دوس‌او‌خوس و داستان مهماندارهای پرواز زی ایرلاین.

این داستان‌ها در جاهایی در هم می‌آمیزند و گاه از هم فاصله می‌گیرند. مهسا گاهی همان مرد کافه‌دار می‌شود و مرد کافه‌دار از خرگوش‌های چشم‌قرمز و از پرواز می‌ترسد. مهماندارهای زی ایرلاین، هم ترس پرواز دارند و هم ظاهراً در پروازی مشترک با مرد کافه‌دار که همین امشب کافه‌اش را تعطیل کرده و قصد دارد با پروازی خانه‌اش را ترک کند، سقوط می‌کنند. مهسا صدای مهماندارها را می‌شنود. ملغمه‌ای است از اصوات هواپیمایی در حال سقوط و بیمارستانی با صداهای مکرر پیج دکترها و پرستارها.

با این وصف، فزونی سعی می‌کند به‌جای بازگوکردن سرراست داستان برای مخاطبش، در ازدحام داستان‌ها، خودش را از روایت خطی رها کند و در عوض هر لحظه مخاطب را در مواجهۀ حسی با اثر قرار دهد. او مخاطب را به تماشای زیربنا دعوت می‌کند، نه روبنا. او در دادن اطلاعات به تماشاگر با خسّت رفتار می‌کند. هرجا تماشاگر فکر می‌کند کلیدی برای بازکردن قفل‌های روایت پیدا کرده، قفل جدیدی رو می‌شود. در عین حال این میزان سخت‌بودن کمک می‌کند که تأثیر مدنظر نویسنده و کارگردان اثر ماندگارتر شود. ابهام در این نمایش، نه در جهت قطع‌کردن ارتباط تماشاگر با اثر، بلکه برای دشوارکردن چرخۀ درک آن و در نهایت ماندگاری مفهوم آن در ذهن مخاطب است.

مونتاژ غیر سرراست صحنه‌ها، فضای صوتی شلوغ و نحوۀ بیان بازیگران، همه سعی می‌کنند مخاطب را در فضایی حسی و عاطفی قرار دهند. این فضا ظاهراً قرار است به لایه‌ای عمیق‌تر از ذهن مخاطب راه یابد، لایه‌ای عمیق که انباشت ترس‌ها و رؤیاهای اوست.

دستورالعمل‌های پرواز برای خدمه و خلبان به‌عبارت ساده دربارۀ ترس است. مردی کافه‌چی می‌ترسد کافه‌اش را ترک کند و از خرگوش‌های چشم‌قرمز واهمه دارد. او از سقوط با هواپیما و سفرکردن با آن می‌ترسد. دختری در کماست و در هوشیاریِ بی‌شکل خود نمی‌داند آیا همان مرد کافه‌چی است یا آن‌که می‌ترسید سوار هواپیما شود. نیز ترس مهماندارها از پرواز، ترس مهسا از مرگ، ترس از تنهاماندن، ترس از مردن، ترس از سال‌خوردگی... . نمایش به این ترتیب، هم به مانیفستی دربارۀ ترس و هم دستورالعمل‌هایی برای نترسیدن بدل می‌شود که در آن، آدم‌ها دو دسته‌اند: یکی آن‌ها که از چیزی می‌میرند و دیگر آن‌ها که از ترسِ چیزی می‌میرند.

فرهاد فزونی نمایشی ترتیب می‌دهد که مقاومت مخاطب را در هم می‌شکند او را تا جایی پیش می‌برد که در پایان با ترس‌هایش مواجه شود. اجرا لایه‌هایی مختلف دارد که شبیه پوسترهای طراحی‌شده توسط فزونی است، پوسترهایی که به‌گفتۀ طراحشان، گاهی ارتباط مخاطب با تمام لایه‌های آن‌ها ممکن نیست. او حالا راه‌حل دیگری برای به‌نمایش‌گذاشن این لایه‌ها در مقابل دیدگان ما دارد: اجرایی سه‌بعدی از عناصر آشنای پوسترهایش در مقابل چشم ما گذاشته و داستان هر لایه را برایمان تعریف می‌کند، خطوطی با زاویه‌ها‌ی تیز و دایره‌های در هم و نوشته‌هایی که بیش از اطلاع‌رسانی، وظیفۀ فضاسازی دارند. تمام این عناصر در کنار هم به ایجاد این اتمسفر کمک می‌کنند: ترکیبی از فضاهای چندلایۀ پوسترهایش، اشعار، اسلایدهایی که قبلاً به‌شکل مجزا در گالری‌های تهران نمایش داده و قطعات موسیقی ساخته‌شده توسط برادرِ فزونی.

دستورالعمل‌های پرواز برای خدمه و خلبان نشانی است بارز بر اتمام دوران مرزبندی بین شاخه‌های مختلف هنری. دیگر روزگاری که ما متعصبانه دربارۀ تئاتر به عنوان هنری خالص حرف بزنیم، گذشته است. مرزها به هم نزدیک شده‌اند و شروع کرده‌اند به هم‌پوشانی. تئاتر همان قدر هنر گرافیک است که هنر سینما و موسیقی و شعر است. این اجرای فرهاد فزونی بر صحنه، در مرز باریک تئاتر، کنسرت، کتاب‌خوانی، گرافیک و عکاسی شکل گرفته است که گام‌برداشتن بر لبۀ تیغ است.

اگر برای فرهاد فزونی شعر فرم اعلای هنر است، دستورالعمل‌های پرواز برای خدمه و خلبان می‌تواند داستان خود فزونی باشد که در مسیر شاعرانگی، یک‌به‌یک بر ترس‌هایش غلبه می‌کند، موانع را درمی‌نوردد و شعری تازه می‌سراید. او خود به مصداقی زنده از کارش تبدیل شده است: نترس در شکستن مرزها و بی‌اعتنا به تعاریف متعصبانه و همیشه در آستانۀ پرواز.

 

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک ما بفرستید. از این پس نیز می توانید با عضویت در کانال تلگرام و اینستاگرام  ما مطالب مجله ی آندرلاین را دنبال کنید.

 

موضوعات مربوط

موضوعات مرتبط