شاعر مدرنیست انگلیسی  بازیل بانتینگ در کنار دریا
بازیل بانتینگ، شاعر مدرنیست انگلیسی، در راپالو، ایتالیا، دهه ۱۹۳۰ ©

مرکز شعر باسیل باندینگ، دانشگاه دورام. دارایی بازیل بانتینگ

ماجراهای باورنکردنی یکی از چهره‌های کلیدی شعر بریتانیا، بازیل بانتینگ در ایران از رابطه‌ای توأم با شیفتگی محض و رومانتی‌سیزم استعماری می‌گوید.

احسان نوروزی

 

کارِ نکرده باقی نگذاشت. شرح زندگی‌اش را که بخوانید انگار با داستان مأمور 007 طرف‌ا‌ید؛ هم ملوانی کرد و هم بالون هوا کرد، در همه‌جور زمینه‌ای روزنامه‌نگاری کرد، خدمت نظامی هم در کارنامه داشت و به عنوان جاسوس هم در ایران فعالیت کرد. اما وقتی در سال 1985 در سن هشتادوپنج سالگی با جهان وداع کرد، او را به عنوان یکی از سرآمدان شعر مدرن ستودند؛ بازیل بانتینگ.

در ماه‌های اولیۀ قرن بیستم در خانواده‌‌ای تحصیل‌کرده از طبقة متوسط به دنیا آمد. خانواده‌ و مدرسۀ کوئیکر او را مذهبی نکرد اما آن‌قدری صلح‌طلب بارش آورد که در اعتراض به جنگ جهانی اول در هجده سالگی زندانی شد. یک سال حبس کشید و وقتی خلاص شد آن‌قدر ذله و کلافه بود که نتوانست بیش از چند ماه در دانشگاه بماند و قید تحصیل در دانشگاه اقتصاد لندن را زد و با جماعتی ادبی و مدرنیست معاشرت کرد؛ کسانی همچون فورد مادوکس فورد، تی‌ اس الیوت و ازرا پاند. وقتی پس از مرگ پدرش دوران فلاکت مالی شروع شد، دنبال ازرا پاند به اروپا رفت و وقتی در جنوآ دیوانۀ نسخۀ کوتاه فرانسوی شاهنامۀ فردوسی که در کتابخانۀ پاند پیدا کرده بود شد، پاند نسخۀ سه‌جلدی شاهنامه به زبان فارسی را به‌علاوۀ یک خودآموز فارسی برایش خرید. شیفتگی بانتینگ به شاهنامه نه تنها او را به ترجمۀ بخش‌هایی مفصل از این حماسه (به قول خودش هشت برابر ایلیاد هومر) واداشت، بلکه حتی باعث شد تقریباً همۀ فرزندانش (از دو ازدواج) نام‌هایی شاهنامه‌ای پیدا کنند؛ رودابه، رستم، فریبرز. عشق او به شاهنامه در بیتی از منظومۀ دوران‌ساز کانتوها اثر ازرا پاند هم ثبت شده است.

نخستین بار که شعری از خود بانتینگ منتشر شد، تی اس الیوت بود که اثری از او را برای مجله‌اش برگزید. با این حال او شاعری ناشناس بود که جز ترجمه‌هایش از فارسی و لاتین، فقط به عنوان «حواری دیوانه‌وار ازرا پاند» شناخته می‌شد. با شروع جنگ جهانی دوم، بالاخره فارسی‌دانی‌اش به درد نان درآوردن هم خورد و به عنوان مترجم و رابط اطلاعاتی به ایران اعزام شد تا حمایت بختیاری‌ها را علیه فعالیت‌ آلمانی‌ها جلب کند. به گفتة خودش، در آن روزها «سوارکاری و شکار قوچ و بز کوهی» را از ایلاتی‌ها یاد گرفت. پس از پایان جنگ هم بانتینگ دوباره به ایران فرستاده شد، این بار به عنوان مشاور کنسولگری بریتانیا در اصفهان (شهری که دل از او ربود) که به اقامتی هجده‌ماهه منجر شد.

بانتینگ تا آن وقت یک بار ازدواج کرده بود ولی پسرش رستم به مرض فلج اطفال درگذشته و همسرش طلاق گرفته بود. در همین دورانِ تصدی منصبِ اطلاعات سیاسی سفارت بریتانیا در تهران بود که به قیمت از دست دادن شغلش عاشق شد. بانتینگ عاشق دختر ارمنی کُردی به نام سیما شد که فقط چهارده سال داشت، سی سال جوان‌تر از بازیل! بازیل با دخترک ازدواج کرد و سفارت به خاطر همین بی‌آبرویی عذرش را خواست. اما فعالیت او به عنوان جاسوس تحت عنوان خبرنگار تایمز در تهران ادامه پیدا کرد. روزهای زندگی‌اش در خانه‌ای در شمیران در سفرنامۀ رابرت پین به ایران توصیف شده است: «خانه‌اش استخری با کاشی‌های سرخ داشت و به خاطر داشتن بهترین آشپز و بهترین مجموعة ویسکی‌ در تهران آوازه‌ای به هم زده بود. عشقی شورانگیز به ایران داشت و اشعارشان را به بهترین وجه ترجمه می‌کرد و به چندین گویش فارسی مسلط بود و تا وقتی همسر به‌غایت زیبا و کتاب‌ها و مجموعۀ پیپ‌هایش را در این باغ داشت، جاه و جهان بیرون را به هیچ می‌گرفت.» ‌اما آن روزهای خوش دوام چندانی نداشت و وقتی دخترش (از همسری پانزده ساله) به دنیا آمد، تایمز هم عذرش را خواست.

اما حوادث داخلی ایران باعث شد تایمز دوباره از او بخواهد برای روزنامه بنویسد. بریتانیایی‌ها می‌خواستند دربارۀ نخست‌وزیر یک‌دندۀ ایران که حاضر نبود از منافع نفتی کشورش بگذرد بدانند. ظهور محمد مصدق و روزهای پرالتهاب روابط ایران و انگلیس به جایی رسید که یک روز عده‌ای از ایرانیان جلوی محل اقامت بانتینگ تجمع کردند و فریاد «مرگ بر بانتینگ!» سر دادند. بانتینگ مدعی است چون کسی قیافه‌اش را نمی‌شناخته، خودش هم میان جمعیت رفته و شعار می‌داده است. در نهایت دولت مصدق او را رسماً از ایران اخراج کرد و فرزند دومش، فریبرز، در انگلیس متولد شد.

بانتینگ به‌جز شاهنامه، به دیگر اشعار فارسی هم سرک کشید. یکی از ترجمه‌های موفق او از اشعار فارسی حکایت موش و گربه عبید زاکانی است. عمدۀ ترجمه‌های او از اشعار فارسی ابتدا در قالب نامه‌هایی به یکی از دوستانش و به قول خودش «مشق از روی دست» شاعرانی همچون سعدی، منوچهری، رودکی و حافظ بوده‌اند. اما این «مشق»ها بعداً در برگزیدۀ آثارش یک‌جا منتشر شدند. گرچه بانتینگ اذعان می‌کند که در ترجمۀ شعر دنبال ایجاد تأثیری مشابه متن اصلی است و نه ترجمة دقیق و لفظی، منتقدانی که آثارش را به‌طور جدی مقابله کرده‌اند هوشمندی و دقت ترجمه‌هایش را ستوده‌اند.

اما آنچه بانتینگ را به یکی از شاعران مدرنیست مهم زبان انگلیسی تبدیل کرد و نامش را بر سر زبان‌ها انداخت منظومۀ بلند او با عنوان بریگ‌فلتز بود که نامش را از روستایی در ناحیۀ کامبریا گرفت که یکی از عبادتگاه‌های فرقۀ کوئیکر در آن بود. وقتی بریگ‌فلتز یک‌باره مشهور شد بازیل بانتینگ شاعری شصت‌وچند ساله بود. بریگ‌فلتز منظومه‌ای مشتمل بر قطعاتی زندگی‌نامه‌وار است که از هم‌نشینی خاطرات دوران مختلف عمرش شکل گرفته است. این منظومه را هم‌طراز چهار کوارتت الیوت و کانتوهای ازرا پاند دانسته‌اند و برخی منتقدان هم به تأثیر شعر حماسی فارسی بر آن اشاره کرده‌اند. منتقدان هم‌چنین بر جنبه‌های آوایی این شعر تأکید کرده‌اند و خود بانتینگ هم اصرار داشت که شعر باید بلند خوانده شود.

اما حتی این شهرت دیرهنگام هم او را از فقر همیشگی‌اش رها نکرد. گرچه بانتینگ بعد از منظومۀ مشهورش مدتی به عنوان استاد مدعو در آمریکا تدریس کرد، اما کم‌سویی چشمش او را زمین‌گیر کرد و در سال‌های آخر زندگی‌اش مدام مجبور بود به خانه‌هایی ارزان‌تر نقل‌مکان کند. وقتی در سال 1985 درگذشت، ده دفتر شعر کم‌حجم از او منتشر شده بود، اما بعد از مرگش مجموعه‌ اشعار و نوشته‌هایش دربارۀ شعر گردآوری و منتشر شدند که با استقبال منتقدان روبه‌رو شد.

 

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان میکند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کردهاست. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک ما بفرستید از این پس نیز می توانید با عضویت در کانال تلگرام و اینستاگرام ما مطالب مجله ی آندرلاین را دنبال کنید.

موضوعات مربوط

موضوعات مرتبط