هما نراقی

 

کتاب «کلنل» را دولت‌آبادی سالیان سال پیش نوشت، چون به قول خودش «اگر نمی‌نوشت‌اش کارش به دیوانه‌خانه می‌کشید» (مصاحبه ای‌میلی با نگارنده، بهار ۱۳۹۳)، مدت‌ها آن را به کشوی میزش سپرد، و چندی پیش بالاخره به دست ناشرش داد. از آن زمان کتاب هم‌چنان منتظر گرفتن مجوز ارشاد مانده است. اما ترجمه‌های آلمانی، انگلیسی، و عبری آن مدتی است که اثر را در دسترس خوانندگان غیرفارسی‌زبان قرار داده است.

این یادداشت براساس نسخه‌ی انگلیسی ترجمه‌ی تام پتردیل (نشر ملویل‌هاوس، ۲۰۱۲) نوشته شده و بنابراین از پرداختن به نقش عنصر زبان و لحن دولت‌آبادی در روایت ناتوان است. این متن هم‌چنین وارد بررسی تطبیقی دقیق اثر با ترجمه‌اش نمی‌شود، ولی شاید خاطرنشان کردن همین نکته کافی باشد که تنها گوش سپردن به چند دقیقه‌ای از کلنل‌خوانی دولت‌آبادی در لندن از روی متن اصلی فارسی هم‌زمان با دنبال کردن متن انگلیسی و مقایسه‌ای سریع به یادمان می‌آورد که اولا هر اثر نوشتاری جنبه‌ای شنیداری هم دارد و برگزاری جلسات قصه‌خوانی عمومی توسط نویسندگان در زنده کردن / زنده نگه داشتن این جنبه اهمیت بسیار دارد و دوم این‌که باوجود ترجمه‌ عالی پتردیل، هنوز چیزهایی در ترجمه از دست می‌رود و ضعف‌هایی وجود دارد، گاه در انتقال مفهوم اما به‌خصوص در بازآفرینی لحن و حس متن.

 خود دولت‌آبادی در این‌باره می‌گوید: «لحن، ضرباهنگ، عاطفه‌ بافته و جارى در لابلاى متن به‌هيچ‌وجه در ترجمه منتقل نمى‌تواند بشود، مگر مترجمى بصورت معجزه‌آسايى بتواند زبانى بسازد فراخور زبان، لحن، نثر و عاطفه‌ جارى در ضرباهنگ متن.» (مصاحبه ای‌میلی با نگارنده، بهار ۱۳۹۳). 

کلنل پس از جای خالی سلوچ، دومین رمان دولت‌آبادی که به زبان انگلیسی ترجمه می‌شود.

***

«کلنل» دنیای واقعی‌ای است که راهش از توهم آدمی می‌گذرد، آدمی که زمانی برای خودش کسی بوده و حالا در تقلای آن است که نه کسی که فقط یکی کنار دیگران بماند. کتاب پر است از آدم‌ها، از رویدادها، اما روایت‌گر داستان تنهایی است و سکون، نه تنهایی خودخواسته آدم‌ها که تنهایی فاصله‌های ازبین‌نرفتنی، نه سکون آرامش که سکون دست و پا زدن در مرداب تاریخ.

در می‌زنند. کلنل باید در را باز کند. کلنل در را باز می‌کند. خبر مرگ دخترش را آورده‌اند. کلنل باید بشنود. دخترش زندانی بوده است. دخترش را کشته‌اند. کلنل نباید حرف بزند. کلنل باید برود. باید جسد را تحویل بگیرد. باید دخترش را تا پیش از طلوع آفتاب خاک کند... و این آغاز روایت است، روایت مردی که بار گذشته را به دوش می‌کشد و امروز ناتوان از کاری کردن و تغییری دادن، خانه‌نشین است و تماشاچی زندگی/مرگ‌های فرزندانش، و برایش چیزی نمانده جز دنیای ذهنی‌اش، دنیایی که دولت‌آبادی ما را پرت می‌کند به میانش تا از ورای آن دنیای واقعیِ نه فقط کلنل که دنیای خانواده‌اش و از ورای آن‌ها دنیای چندین دوره‌ تاریخی یک سرزمین را زندگی کنیم.

زمان روایت سال‌های آغازین جمهوری اسلامی است. زمان انقلاب و جنگ. زمان آدم‌های آرمان‌گرا. و خانواده‌ کلنل برشی است از مردمانی با دغدغه‌های فردی اجتماعی سیاسی که این دوران را زندگی کرده‌اند. فرزندان او بودن‌شان و قدرت‌شان/ضعف‌شان را در مبارزه با حکومت قبلی و تلاش برای ساختن حکومت فعلی تعریف می‌کنند. پسری که در کنار کلنل راوی این روایت می‌شود به زندان ساواک افتاده، آزاد شده، و حالا در زیرزمین خانه‌ی پدری عزلت گزیده است. یکی به جنگ رفته است و شهید شده است. یکی در آشوب انقلاب کشته شده است. یکی همسر مردی است فرصت‌طلب و جاه‌طلب. یکی دختری است عضو حزبی که در زندان شکنجه و کشته شده است، جسدی که روایت کتاب در شب خاکسپاری آن می‌گذرد.

کلنل در سایه‌ کلنل پسیان زندگی می‌کند. پرتره‌ی او را بر دیوار اتاقش کوبیده تا با او بیدار شود، روز را بگذراند و شب به خواب برود. کلنل پسیان سایه‌ای است که کلنل خودخواسته با خود همه‌جا می‌برد. اما این سایه‌‌ای که کلنل شیفته‌اش است نقشی بس کم‌رنگ‌تر از سایه‌هایی دارد که ناخواسته کلنل را همه‌جا و همه‌وقت دنبال می‌کنند. این درواقع سایه‌های مردان قدرت امروز و سایه‌ همسرش که کلنل او را با دست‌های خود به قتل رسانده، سایه‌های اشتباهات گذشته و امیدها و فرزندان ازدست‌رفته است که زندگی کلنل را تعریف می‌کند و پیش می‌راند، و کلنل در این میان بیش‌تر مطیع و دنبال‌کننده است.

قصه روایت مردان و زنان آرمان‌گرایی است که مرده‌اند، یا به معنای واقعی کلمه جسدی شده‌اند و با این حال هنوز بر دنیای زنده‌ها اثرگذارند؛ یا زندگانی هستند که هرچند هنوز شور زندگی را در وجودشان می‌خوانیم، دنیای بیرون مرده‌ای بیش نمی‌داندشان. زنده‌هایی که کارها می‌کنند و می‌توانند اثری بر زمان و مکان خود بگذارند، یا فرصت‌طلبند یا کسانی چون بازجوی امیرند که رنگ عوض می‌کنند تا در دایره‌ی قدرت بمانند.

کلنل و پسرش امیر در بحبوحه و آشوبی که بیرون خانه می‌گذرد کنار هم زندگی می‌کنند، اما این کنار هم بودن فقط تنهایی و دور بودن‌شان از هم را پررنگ‌تر می‌کند. امیر در زیرزمین مشغول ساختن مجسمه‌ امیرکبیر است و کلنل آن بالا نگران پسرش، هر دو مشغول دوره کردن گذشته و در تلاش برای پیش‌بینی آینده. هردو زمانی جوانی بوده‌اند با باورها و آرزوها، امیدوار برای ساختن مملکت‌شان، و حالا مردانی هستند سرخورده و ناامید، که گذشته‌شان را از دست داده‌اند و آینده برایشان از گذشته ازدست‌رفته‌تر است. آن‌ها می‌خواهند باهم حرف بزنند اما نمی‌توانند. ‌آن‌قدر نمی‌توانند که چاره را در نوشتن می‌یابند اما نه نوشتن دل‌نوشت و نامه‌ای برای نزدیک شدن به هم که نوشتن وصیت‌نامه‌ای که بعد از مرگ‌شان شاید بتواند این سکوت را بالاخره بشکند و روایت‌شان را جاری کند.

محمود دولت‌آبادی برای نوشتن قصه‌ این خانواده و این برهه‌ تاریخی دنیاهای مختلف را به هم آلوده و مرزها را از بین برده است. دنیای واقعیت و دنیای خیال و وهم، دنیای زنده‌ها و دنیای مرده‌ها، دنیای دیروز و امروز و فردا... همه‌چیز در هم لولیده است. روایت سیال و غیرخطی کتاب خواننده را در متن جریان زمانه و در میانه‌ طوفان درونی کلنل و امیر قرار می‌دهد و او را ناچار می‌کند تا نه‌فقط متن را بخواند و بگذرد و برود، که درگیر درگیری‌های آدم‌هایی شود که برایش چندان هم غریبه و غیرواقعی هم نیستند.    

موضوعات مربوط

موضوعات مرتبط