جلد کتاب «حدیث نفس»
حسن کامشاد، مترجم و محقق، گرچه در سال ۱۳۰۴ در اصفهان متولد شد و سال‌های نوجوانی و دانشجویی‌‌اش را هم عمدتاً در تهران گذراند، به علت کار در شرکت نفت راهی آبادان شد و فعالیت‌های حزبیش را در آن‌جا هم پی گرفت.

نفت، رنسانس جنوب، و حدیث نفسی جذاب از بزنگاه‌های تاریخ معاصر ایران

احسان نوروزی

در ایرانِ یک‌صد سال اخیر هیچ چیز مبرّا از نفت نیست، حتی هنر و ادبیات. وقتی رونق نفتی خوزستان از اوایل قرن بیستم باعث شد تا کمپانی نفت ایران و انگلیس امکانات رفاهی مفصلی برای کارمندانش تدارک ببیند (در شهرهایی نظیر مسجدسلیمان و آبادان) و مخارجی را صرف ساخت فیلم‌های مستند و انتشار مصالح فرهنگی کند، هم‌زمان و به شکلی متناقض‌نما، هم چشمان جوانان بومی را به روی شکاف امکانات کارمندی/کارگری و ایرانی/انگلیسی می‌گشود و باد به آتش افکار تحت سیطره‌ی حزب توده می‌انداخت، و هم، در عین حال، نسلی از جنوبی‌ها را پروراند که بسیاریشان انگلیسی بلد بودند، سینما می‌رفتند و به کالاهای فرهنگی انگلیسی دسترسی یافتند.

آن‌چه امروزه به زایش فرهنگی «جنوب» شهرت یافته، درواقع در همین بستر دوگانه‌ی استعمار نفتی/امکانات نفتی در خوزستان رخ داد. در نیمه‌ی قرن بیستم، دست‌کم یک دوجین نویسنده، مترجم، فیلمساز و هنرمند از این خطه ظهور کردند که تقریبا ًهمگیشان مستقیم یا غیرمستقیم کارمند شرکت نفت بودند و اغلبشان برای مدتی عضو حزب توده محسوب می‌شدند. ابراهیم گلستان، اسماعیل فصیح، نجف دریابندری و صادق چوبک صرفاً نمونه‌ای از خروار هستند.  

کتاب دو جلدی «حدیث نفس» اتوبیوگرافی یکی از همین جماعت است. حسن کامشاد، مترجم و محقق، گرچه در سال ۱۳۰۴ در اصفهان متولد شد و سال‌های نوجوانی و دانشجویی‌‌اش را هم عمدتاً در تهران گذراند، به علت کار در شرکت نفت راهی آبادان شد و فعالیت‌های حزبیش را در آن‌جا هم پی گرفت. 

کامشاد در اتوبیوگرافیش آبادان را چنین وصف می‌کند «آبادان شهری یکسره بیگانه بود. مخزن‌های نفت، دودکش‌های پالایشگاه، دکل‌های کشتی‌های نفتکش بر پهنه‌ی شط، نخستین مناظری بود که به چشم می‌آمد. صدای سوت پالایشگاه صبح‌ها و عصرها خبر از آغاز و پایان کار می‌داد. بوی تند و زننده‌ی گاز پالایشگاه مدام مشام را می‌آزرد… کارمندان انگلیسی محله‌ای (بریم) خاص خود داشتند، کارمندان هندی در کوی سیک‌ها (Sikh Lane) می‌زیستند و کارمندان ایرانی، و تعدادی انگشت‌شمار از رؤسای دوایر دولتی در بواردای جنوبی. منطقه‌های کارگرنشین کاملاً مجزا بود... آن روزها تابلوی «ورود سگ و ایرانی ممنوع» فراوان دیده می‌شد. پس از جنگ [جهانی دوم]، هنگامی که ما به آبادان رفتیم، این تبعیض‌ها تا اندازه‌ی زیادی از میان رفته بود. در آغاز استخدام فارغ‌التحصیل‌های دانشگاهی، گروهی از آن‌ها را برای آشنایی با محل به آبادان بردند و محله‌ی «بریم» و خانه‌ها و خیابان‌های ردیف ردیف درخت اکالیپتوس را نشانشان دادند و این‌ها در بازگشت، آبادان را یک «لندن کوچک» خواندند. محله‌های کارگری شرکت نفت نیز به نسبت تمیز و خانه‌ها مجهز به آب و برق و وسایل رفاهی و بهداشتی بود. کارگران را در خودروهای تور سیمی سر کار می‌بردند. اهالی خود جزیره، عرب‌های بومی، زن و مرد و کودک، در کنار گاومیش و بز و گوسفند، همه با هم در کپرهای حاشیه به سر می‌بردند. تفاوت محوطه‌ی شرکت نفت با بقیه‌ی شهر باورکردنی نبود.» 

«حدیث نفس» کامشاد علاوه بر شرح زندگی نویسنده‌اش، روایت شخصی جذابی از بزنگاه‌های تاریخی معاصر ایران به دست می‌دهد. کامشاد به عنوان عضو فعال بزرگ‌ترین حزب سیاسی کشور، حزب توده، از طریق اتوبیوگرافیش فرازونشیب‌های زندگی سیاسی نوعیِ عمده‌ی هم‌نسلانش را شرح می‌دهد. تقریباً تمام چهره‌های کلیدی هنر و ادبیات هم‌نسل کامشاد به نوعی با حزب توده دمخور بودند و «حدیث نفس» کامشاد را می‌توان همچون روایت یک نسل خواند. در عین حال، مناصب ارشد کامشاد در شرکت نفت نیز باعث می‌شود کتابش پر از خاطرات و خرده‌روایاتی درمورد مدیران نفتی، چهره‌های دربار ایران، شاهزاده‌های عرب و سرشناس‌های بریتانیایی باشد.

کامشاد در دوران کار در شرکت نفت اولین ترجمه‌ی ادبیش، تام پین اثر هاوارد فاست، را هم انجام داد اما آنچه سرنوشت ادبی او را رقم زد، فرصت تدریس به عنوان استاد زبان فارسی در دانشگاه کمبریج و نیز تحصیل هم‌زمان برای اخذ دکترا بود. دستاورد مهم دوران آکادمیک کامشاد در کمبریج نگارش کتابی به انگلیسی درمورد نثر فارسی بود که تا چندین دهه کتاب آموزشی دانشگاهی محسوب می‌شد و چندین دهه بعدتر به فارسی ترجمه شد.

با این حال، کامشاد تنها پس از بازنشستگی اجباری و زودتر از موعدش بود که به شکل حرفه‌ای به ترجمه روی آورد. چنانکه خودش در مصاحبه‌ای با بی‌بی‌سی می‌گوید، «بازنشستگی من خیلی غیر منتظر بود، یعنی تا پنج سال بعد از انقلاب در لندن نشسته بودیم کارمان را می کردیم در شرکت کشتیرانی ایران و انگلیس، و اولیای امور در تهران گویی از وجود ما خبر نداشتند...ولی یک روز متوجه شدند که ما هم وجود داریم. اولین کاری که کردند مدیر آن را که بنده بودم بازنشسته کردند. من اصلاً آمادگی بازنشستگی نداشتم. پنجاه و هفت سالم بود. صبح روز بعد که بیدار شدم نمی دانستم با خودم چه کار کنم. دیوانه وار راه افتادم و بی هدف توی کوچه ها سرگردان شدم. [...] [صادق چوبک] پرسید چه می‌کنی؟ گفتم از امروز به درد شما گرفتار شده‌ام، بازنشسته شده‌ام و نمی‌دانم با خودم چه کار کنم. گفت تو به انگلیسی کتاب نوشته‌ای، بیرون داده‌ای، چند تا کتاب ترجمه کرده‌ای، چرا این کار را ادامه نمی‌دهی؟ حرف چوبک حسی را در من بیدار کرد. وقتی برگشتم خانه، ناهید همسرم نگران بود. می دانست که من اگر ندانم چه کار می‌خواهم بکنم، حالت بدی پیدا می‌کنم. او آن موقع داشت کتاب «امپراتور» را می‌خواند که داستان هایله سلاسی در حبشه است. داستان چوبک را گفتم. گفت پس این کتاب را ترجمه کن. کتاب را خواندم، به دلم نشست. دیدم بد نمی‌گوید، بهتر است سرم را گرم کنم. نشستم به ترجمه کردن. اتفاقاً کار خیلی موفقی شد. به دنبال آن کتاب‌های دیگری ترجمه کردم و این شد کار و بار من. اگر این نبود شاید در همان شصت و پنج سالگی مرده بودم. حالا طوری شده که هر روز صبح به عشق این بیدار می‌شوم که کاری را که دارم می‌کنم تمام کنم.» 

ترجمه‌های کامشاد که تعدادشان بالغ بر سی مجلد می‌شود طیف وسیعی از حوزه‌ها از جمله فلسفه، تاریخ، الهیات و ادبیات را در برمی‌گیرد. از جمله ترجمه‌های مشهورش می‌توان به تاریخ چیست اثر ای. اچ. کار، سیر نابخردی نوشته‌ی باربارا تاکمن، دنیای سوفی و خاورمیانه‌ی برنارد لوییس اشاره کرد.

اتوبیوگرافی حسن کامشاد که در دو جلد و توسط نشر نی منتشر شده به تازگی پنجمین چاپش روانه‌ی بازار شده است.

 

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک ما بفرستید. از این پس نیز می توانید با عضویت در کانال تلگرام ما مطالب مجله ی آندرلاین را دنبال کنید.

موضوعات مرتبط