عراق و قدرت کلمات

جولیا کوپوس از زمانی که در کردستان عراق گذرانده‌است و جشنواره‌ی نویسندگان زن که در ماه مه ۲۰۱۴ با همکاری شورای فرهنگی بریتانیا در شهر اربیل برگزار شد می‌گوید و نیز از قدرت زبان برای ایجاد آگاهی جمعی.

بعد از این که بخش اعظم پرواز صبح زودم از فرودگاه هیتروی لندن تا وین را خوابیدم، ریچل هولمزِ نویسنده در فرودگاه وین مرا دید و جلو آمد و خودش و غریب اسکندر شاعر عراقی ساکن لندن را معرفی کرد ــ آن هم درست همان لحظه‌ای که داشتم زندگینامه‌شان را در کاتالوگ جشنواره می‌خواندم. به زودی می‌فهمیدم که این محبت‌های به جا و به موقع، عادت معمول ریچل است که (به خاطر درگیری‌اش با جشنواره‌ی نی‌نی‌تی از زمان آغاز به کارش) نقش مرشد، راهنما و دوست را هم‌زمان در طول دوران اقامت‌مان در عراق بازی می‌کرد. 

مرحله‌ی دوم سفر هوایی‌مان پس از چهار ساعت پرواز و با هُرم گرمای حیرت‌انگیز تونلی تمام شد که هواپیما را به ترمینال متصل می‌کرد. مواجهه با این هُرم گرما برایم به طرز غریبی آرام‌بخش بود، و بعد متوجه شدم دلیلش این است که مرا یاد تونل‌های باد گرم مزرعه‌ی توت‌فرنگی‌مان در سامرست می‌اندازد.

در مسیر از فرودگاه تا هتل، پرچم‌های مختلف شبیه تزئینات مهمانی‌ها در خیابان‌ها آویخته بود ــ یک نوار سبز و بعد یک نوار زرد؛ یا یک طرف سبز، طرف دیگر زرد ــ و راننده‌ی تاکسی هم به انگلیسی با ما گپ می‌زد و از انتخابات مهمی می‌گفت که اواخر همین ماه [مه ۲۰۱۴] برای انتخاب پارلمان عراق و دولت محلی کردستان برگزار می‌شود. غریب به عنوان نویسنده‌ای متولد بغداد، به خوبی با صحنه‌ی سیاسی عراق آشنا بود؛ مطمئن بودم ریچل هم به عنوان کسی که مرتب به این کشور سفر می‌کند اطلاعات خوبی در این زمینه دارد. در کنار آن‌‌ها، حجم و ابعاد نادانی‌ام تازه به تدریج برایم روشن می‌شد.   

برای بسیاری از آدم‌های نسل من که اواخر دهه‌ی ۶۰ یا اوایل دهه‌ی ۷۰ میلادی متولد شده‌اند، آگاهی کمرنگی از عراق تنها در اوایل دهه‌ی ۹۰ و هنگامی شکل گرفت که عملیات توفان صحرا بر صفحات تلویزیونی‌مان سایه افکنده بود. یاد یک بازی تخته‌ای افتادم که آن زمان تازه به بازار آمده بود و در کمال بی‌سلیقگی، خطی روی شن نام داشت. یکی از هم‌خانه‌هایم فکر کرده بود امتحانش مایه‌ی سرگرمی است، برای همین مدتی گوشه و کنار خانه بود و طرح روی جعبه‌اش هنوز توی ذهنم است: یک تانک در کنار سایه‌ی دو جت جنگنده بر پهنه‌ای برهوت به رنگ زرد و نارنجی. صفحه‌ی خود بازی پر بود از چاه‌های نفت و پایگاه‌های هوایی؛ طرف‌های درگیر هم خیلی تر و تمیز به آمریکا و متحدانش در یک طرف و عراقی‌ها در طرف دیگر تقسیم شده بودند. لازم به گفتن نیست که برای برنده شدن در بازی، تنها نیروی نظامی صرف راهگشا بود. 

در مقابل، انتخابات پیش رو برای من لمحه‌ای از ساختارهای پیچیده‌تری را آشکار می‌کرد که زیربنای عراق امروزی است، و مصمم بودم در این زمینه حداقل به اطلاعاتی اولیه دست پیدا کنم. این گونه بود که در نخستین روز ورودم به اربیل خودم را در لابی هتل چوار چرا و در میانه‌ی مکالمه‌ای سورئال در مورد اسامی اختصاری احزاب سیاسی با تد هاجکینسن یافتم که مدیر پروژه‌های ادبی شورای بریتانیا در خاورمیانه است. با وجود شکیبایی تد، چیز زیادی دستگیرم نشد. علاوه بر سر درد تازه‌ای که داشت از پشت چشم‌هایم زبانه می‌کشید، این که همه‌ی گروه‌ها اسامی اختصاری سه حرفی و شبیه هم داشتند هم کمکی به ماجرا نمی‌کرد: KDP و KRG و PUK (صاحب آن پرچم‌های سبز) و PDK (پرچم زرد) و... می‌خواستم بدان با این حساب، PKK کجای کار قرار می‌گیرد، که معلوم شد شبه نظامی‌تر و ستیزه‌جو‌تر از آن است که در انتخابات شرکت کند. بعد به اتاقم رفتم و با همراهی صدای یک‌نواخت کولر و تیک‌تاک ساعت، تا وقت شام در اتاقم ماندم. 

روز بعد، بازگشت به ادبیات و دیدار با نویسندگان آشنا و دوستانی قدیمی چون کاپکا کاسابووا و شومان هاردی و آشنایی با نویسندگانی تازه مایه‌ی تسلی بود. به خاطر تنوع زبانی حاضران (عمدتاً کردی، عربی و انگلیسی) همه‌ی رویدادهای جشنواره با ترجمه‌ی هم‌زمان همراه بود. سه مترجم دلیر در باجه‌هایی شیشه‌ای کنار صحنه نشسته بودند تا مخاطبان بتوانند در صورت نیاز ترجمه‌شان را به کمک گیرنده و هدفون کوچکی که روی صندلی‌ها قرار داشت، گوش دهند. ترجمه‌ی بعضی عبارات آشکارا آسان‌تر از عبارات دیگر بود، که معنایش وقفه‌های طولانی گاه به گاه بین ترجمه، و در پی‌اش رگباری سریع از کلمات بود. این امر به ویژه هنگام قرائت اشعار جلب توجه می‌کرد که [ترجمه‌ی] برخی سطور با وقفه و تکه‌تکه شنیده می‌شد. 

شاید شرایط ایده‌آلی برای شنیدن شعر نباشد، اما به گونه‌ای خلاف انتظار، همین غرابتِ تجربه‌ی شنیداری اشعار باعث می‌شد برخی تصاویر، در سکوتی که از پی‌شان می‌آمد، بسیار واضح در ذهن حک شوند. صبح روز اول سطوری از شاعر عراقی سمرقند الجبیری بیش از همه در خاطرم ماند (در شعری به نام «من آن جسدم») درباره‌ی زنی که زندگی خود را وقف نیازهای خانواده‌اش می‌کند. تصاویری که از هدفونم سرازیر می‌شد به گونه‌ای توأمان شیفته و منزجرم می‌کرد ــ تصاویری از «شادی‌های نابی که دور لگن رختشویی می‌روید» و همچنین از خود راوی، «ایستاده جون جسدی عمودی، در حال اتوی لباس‌ها». 

در کنار چرخه‌ی روزانه‌ی شعر و داستان‌خوانی و کارگاه‌های آموزشی، میزگردها و گپ‌های هنگام صرف چای و باقلوا (که در حین‌شان مقایسه‌های جالب‌توجه و سودمندی شنیدم و چیزهای بسیار مهمی یاد گرفتم)، تنها وقت اندکی برای گردش و دیدار از شهر داشتیم. من و کاپکا [کاسابووا] یک صبح خیلی خوب و دلچسب را به گردش در خیابان‌های منتهی به ارگ شهر گذراندیم: دکه‌های خیابانی فروش مواد غذایی، با میوه‌های تازه، پنیر ارگانیک، گردو و بادام، عسل، مربای انار و شیرینی‌جات. خود اربیل گفته می‌شود که قدیمی‌ترین شهر دارای سابقه‌ی ممتد حیات بشری است، و هنگام قدم زدن در ارگ باستانی شهر باور این موضوع چندان سخت به نظر نمی‌رسد. اما موزه‌ی نساجی و کافه‌ی زیبایی که اکنون میان دیوارهای ارگ جای گرفته‌اند، بهایی نسبتاً سنگین داشته‌اند: در سال ۲۰۰۷ کل این ارگ برای اجرای یک پروژه‌ی مرمت و بازسازی اساسی، از ساکنانش تخلیه شد. 

هنگامی که از من برای شرکت در این پروژه دعوت شد، احساسات و عواطفی دوگانه داشتم: ایده‌ی برگزاری جشنواره‌ای ادبی در کشوری با چنین زخم‌های عمیق و تازه‌ای، به نظرم اندکی ایده‌آلیستی می‌رسید. اما در عین حال بسیار هم مهم به نظر می‌رسید، هر چند دلیل آن را خودم هم به درستی نمی‌دانستم. شور و اشتیاق نویسندگانی که در اربیل با آن‌ها ملاقات کردیم، عطش‌شان نسبت به ادبیات، و تفاخر آشکارشان به میراث ادبی مشهورشان (شمار قابل توجهی از دوره‌های ادبی دانشگاهی با گیلگمش آغاز می‌شود)، مرا قانع کرد که برگزاری چنین رویدادهایی هم بامعنا و هم ضروری است.

طی کارگاه شعرنویسی الهام‌بخشی که توسط کاپکا در دانشگاه برگزار شد، یکی از دانشجویان ترانه‌ی کوتاهی درباره‌ی گم کردن قلمش نوشت ــ که البته آشکارا استعاره‌ای بود برای از دست دادن قدرت نوشتن به کلی. این هم به نوبه‌ی خود شیوه‌ای بود برای آن دانشجو تا فکری ناممکن را بپروراند: قلم، چنان که در شعر هم می‌گفت، چاقو و تفنگ و اسلحه‌اش بود، و بدون آن، دیگر قدرتی نداشت.    

از بسیاری جهات، این تصویر برای من چکیده‌ای از تمامی ویژگی‌ها و اهمیت این جشنواره است: زبان همان قدرت است، و ادبیات نقشی حیاتی در شکل‌گیریِ آگاهی جمعیِ مردم عراق (و هر کشور دیگری) دارد. و هرچند شاید شماری از شهروندان اربیل از ارگ قدیمی خود جـاکـَن شده باشند، اما شاعران عراقی محکم سرجای خود هستند، با زبانی زنده و جسور و سرشار. و این همان احساسی است که بهتر از همه، در سطور ابتداییِ سرود ملی اقلیم کردستان عراق، ای رقیب، بازتاب یافته است: 

ای رقیب، قوم کُرد همچنان با نشاط و سرزنده است

گردش چرخ زمانه نمی‌تواند او را به تسلیم وادارد

چه کسی می‌گوید کُرد مرده است؟ کُرد زنده است. 

موضوعات مربوط