©

British Council Literature

کتاب شما، جمهوری‌تان صدای‌تان می‌زند (Your Republic is Calling You) به عنوان تریلری سیاسی توصیف شده و با آثار نویسندگانی چون جان لوکاره و گراهام گرین مقایسه شده است. آیا ین نویسندگان تاثیری روی کارتان داشته‌اند؟ به نظرتان هیچ توازی و تشابهی بین آثار شما و نویسندگانی که در مورد جنگ سرد می‌نوشتند وجود دارد؟ 

از آثار لوکاره، فقط جاسوسی که از سردسیر آمد را خوانده‌ام، و از گراهام گرین هم چیزی نخوانده‌ام، ولی خیلی در این مورد شنیده‌ام که کتابم برای خوانندگان انگلیسی‌زبان یادآور آثار این دو نویسنده است. اما راستش من علاقه‌ی چندانی به رمان‌های جاسوسی دوره‌ی جنگ سرد ندارم. وقتی کتاب جمهوری‌تان صدای‌تان می‌زند را می‌نوشتم، بیش از همه نوشته‌های کافکا بود که ذهنم را مشغول کرده بود، و اولیس جیمز جویس. در مورد کاراکترهای کافکا، می‌بینیم که ناگهان دستوری دریافت می‌کنند که به جایی بروند، و وقتی برای این کار تلاش می‌کنند، اغلب شکست می‌خورند. شخصیت کی یونگ در کتاب من هم دقیقا چنین وضعیتی دارد. مطمئن نیست احضاریه‌هایی که دریافت می‌کند از کجا می‌آیند، و فرستنده‌شان کیست، اما احساس می‌کند چاره‌ای جز پیروی از آن‌ها ندارد، و به این ترتیب یک روز کامل را در مرکز سئول پرسه می‌زند و اتفاقات غریبی را تجربه می‌کند، مشابه تجربه‌ی لئوپولد بلوم در دوبلین.    

خودتان نوشته‌های‌تان را چطور توصیف می‌کنید؟

در دوران کودکی، آثار کانن دویل و آگاتا کریستی و رمان‌های ماجرایی ژول ورن را می‌بلعیدم. بیشتر و بیشتر خواندم، و در نوجوانی شیفته‌ی حس طنز نامتعارف کافکا شدم، و جهان داستانی میلان کوندرا که اثری از خصوصیات غنایی در آن نیست، ولی در حال حاضر بیشتر چخوف و تولستوی فکرم را به خودشان مشغول کرده‌اند. من دوست دارم ژانرهای داستانی را بردارم و برخی جنبه‌های‌شان را به شیوه‌ی خودم تغییر دهم. جمهوری‌تان صدای‌تان می‌زند مثل یک رمان جاسوسی شروع می‌شود، ولی در نهایت خواننده را به یک جهان کافکایی نامعقول می‌کشاند. گل سیاه مثل یک رمان تاریخی متعارف که زمانی در کره خیلی طرفدار داشت آغاز می‌شود، ولی در ادامه فرم به کلی متفاوتی پیدا می‌کند. تازه‌ترین کتابم، چگونه یک قاتل به یاد می‌آورد هم با یک بیمار مسن مبتلا به آلزایمر شروع می‌شود که قتل‌های سریالی‌اش را روایت می‌کند، و بنابراین مثل یک رمان جنایی متعارف آغاز می‌شود، ولی در ادامه ماهیت حافظه و نقشی را که در زندگی‌ ما ایفا می‌کند زیر سئوال می‌برد. 

نخستین‌بار چه چیزی برای نویسنده شدن الهام‌بخش‌تان شد، و ایده‌های‌تان را معمولا از کجا می‌آورید؟

روزی در بیست و چند سالگی، دوستی به من زنگ زد و تعریف کرد چطور برای نوشتن تمرینی که در مدرسه به آن‌ها داده‌اند به دردسر افتاده. استادشان از آن‌ها خواسته بود یک «داستان مبتذل» بنویسند؛ و حالا دوستم زور می‌زد داستان مبتذلی بنویسد که معمولی و پیش پا افتاده هم نباشد، و من به او گفتم: «اگر جای تو بودم داستان زوجی را می‌نوشتم که درون صندوقچه‌ای گرفتار شده‌اند و درون رودخانه پرتاب شده‌اند و آن‌قدر با هم عشق‌بازی می‌کنند تا بمیرند.» بعد از این که گوشی را قطع کردم، متوجه شدم این داستان را خودم باید بنویسم. تمام شب را بیدار ماندم و یک داستان کوتاه نوشتم. اسمش شد «تعمق در آینه» که اولین داستانی‌ بود که از من چاپ می‌شد و بعد هم بر اساس آن یک فیلم سینمایی تجاری ساخته شد. سال بعد از آن هم کتاب من حق دارم خودم را نابود کنم را چاپ کردم و دیگر به عنوان یک نویسنده تثبیت شدم. 

الهام‌بخش نوشتن من همیشه کتاب‌های قدیمی هستند. برای نوشتن چگونه یک قاتل به یاد می‌آورد از اُدیپ سوفوکل و ادیسهي‌هومر الهام گرفتم. داستان کوتاه «خون‌آشام» را هم بر اساس «بی‌بی پیک» پوشکین و دراکولای برام استوکر نوشته‌ام. گل سیاه هم بدون سفر خروج [قسمتی از تورات] نوشته نمی‌شد. برای همین هر وقت کتاب تازه‌ای را شروع می‌کنم، کتابخانه‌ام را هم حسابی زیر و رو می‌کنم.     

 آسان‌ترین و سخت‌ترین بخش نویسندگی چیست؟ 

در کره لطیفه‌ای هست که می‌گوید نویسندگی بهترین کار دنیاست، به غیر از مواقعی که می‌نویسید. سخت‌ترین بخش زندگی یک نویسنده دقیقا همین «اجبار به نوشتن» است. ادای نویسندگی در آوردن آسان است. زندگی بی قید و بند، خواندن کتاب‌های گوناگون، سفرهای متعدد، داشتن رفتارهای نامتعارف... ولی نویسنده‌ی واقعی بودن دشوار است، چون باید چیزی بنویسی که هم برای خودت و هم برای خواننده قانع‌کننده باشد. علاوه بر این، نباید هم خیلی شبیه چیزهایی باشد که قبلا نوشته‌ای، ولی از آن طرف خیلی هم نباید متفاوت باشد.   

 به نظر شما، امروز مهم‌ترین چالش‌های پیش روی یک نویسنده چیست؟ و آیا این چالش‌ها نسبت به زمانی که شما نوشتن را شروع کردید تغییری کرده؟

رقابت برای جلب توجه مردم امروز سخت‌تر و شدیدتر از همیشه شده. کارکشته‌ترین روان‌شناسان و روان‌کاوان رهبری این نبرد را بر عهده دارند. و برنده‌ی این نبرد هم تلفن‌های هوشمند و تلویزیون هستند. و پشت سرشان، اینترنت، سینما، روزنامه‌های زرد و مجله‌ها قرار دارند. کتاب‌ها هم به ناچار وارد این نبرد بر سر وقت مردم شده‌اند. در سال ۱۹۹۵ هنگامی که من نوشتن را شروع کردم، اینترنت هنوز پدیده‌ی رایجی نبود، و ابزار غریبی  به اسم تلفن هوشمند هم که اصلا وجود نداشت. با قضاوت از روی صحنه‌هایی که آدم در مترو می‌بیند، تلفن‌های هوشمند انگار به نوعی شمایل مذهبی بدل شده‌اند، مثل تسبیح برای کاتولیک‌های قرون وسطی. ادبیات باید به گونه‌ای مداوم به توسعه‌ی جنبه‌هایی بپردازد که قلمروی انحصاری‌اش است.       

 اگر بخواهید یک نویسنده‌ی کره‌ای به خوانندگان بریتانیایی معرفی کنید، چه کسی را معرفی می‌کنید، و چرا؟

کتابی که می‌خواهم پیشنهاد کنم، البته اثر مدرنی نیست، کتاب کلاسیکی است به اسم سامگوک یوسا (Samguk Yusa). کتابی است که افسانه‌هایی متعلق به ۱۵۰۰ سال پیش را در خود جمع کرده، هنگامی که کره به سه پادشاهی گوناگون تقسیم می‌شد، و مملو از داستان‌های هیجان‌انگیز و فانتزی (تخیلی) است. این افسانه‌ها با افسانه‌های دو کشور همسایه‌مان چین و ژاپن متفاوت است، و جذابیتی دارند که در افسانه‌های دیگر کشورها مشابهش کمتر به چشم می‌خورد. با توجه به سنت غنی ادبیات فانتزی در بریتانیا، به نظرم خواننده‌های انگلیسی از خواندن این داستان‌های غریب به شکل خوشایندی مبهوت می‌شوند.   

موضوعات مربوط

موضوعات مرتبط