Vakil Mosque in Shiraz, Iran ©

Ahmadreza Hakinejad

در هر مواجهۀ بصری تازه، چه چيزهايی دريافت مي‌شود و چه چيزهايي بازتاب پيدا مي‌کند؟ مارک کازينز، فيلم‌ساز و نويسنده، از غنای سفر کردن و پيچيدگي‌های « زندگی ديداری» ما مي‌گويد.

مارک کازینز

 

زمانی دیوید لینچ به من گفت می‌شود با نشستن در یک اتاق و تماشا کردن بیرون اتاق از پنجره، جهان را شناخت؛ فکری انقلابی و بحث‌انگیز که از مردی که مخمل آبی (1986) و جاده مالهالند (2001) را ساخته بعید نیست. و شک ندارم که بی‌راه نمی‌گوید. پیش از عصر سفرهای انبوه، اغلب مردم در گوی بلورین می‌زیستند و البته عدۀ زیادی از آن‌ها هم صاحب خِرَد می‌شدند. مارسل پروست یکی از بزرگ‌ترین رمان‌ها، در جستجوی زمان از دست‌رفته، را در بستر نوشت.

اما من با این مشاهدۀ لینچ مشکل دارم. تازگی کتابی دربارۀ دیدن نوشته‌ام و حین نوشتن آن‌، متوجه شدم که تا چه حد پرسه‌زن و سرگردانم. وقتی باید فکر کنم بلند می‌شوم و راه می‌روم.

پرسه‌زدن، جزء همیشگی تجربۀ بشری است. اجداد ما شکارچی‌ و جمع‌کننده بودند و می‌شود گفت ملت‌ها هم همین کار را می‌کنند. رومی‌ها شکار می‌کردند و جمع می‌کردند؛ کشورها، مردم و مالیات را. در جنگ‌های صلیبی، چیز دیگری شکار می‌شد ـ بقایای مسیح ‌ـ و ردی از خون از آن به‌جا می‌ماند. در قرن پانزدهم خواجۀ مسلمان، چنگ هه، با 28000 سرباز از چین راه افتاد تا جهان را کشف کند. او تا مکه و مصر هم رسید، بدون این‌که هدف خاصی داشته باشد. او برخلاف اغلب استعمارگران، جایی را غارت نکرد؛ گویی فقط می‌خواسته باقی جهان را ببیند.

همین نکته دربارۀ پرسه‌زدن، دربارۀ غلبه کردن است که آن‌طور که باید، مورد توجه قرار نگرفته. در کم‌ترین درجه از بی‌عدالتی و آزمندی، مردم می‌خواهند چیزهایی را ببینند که پیش‌تر ندیده‌اند. این حالت، همیشه آمیخته با طمع و نخوت است، اما معنایش این نیست که کنجکاوی ناب در آن جایی ندارد.

یا این‌طور به مسئله نگاه کنید: درست همان‌طور که بخشی از زندگی‌مان، کار است و بخشی از زندگی‌مان ماجراهای عاشقانه‌، بخشی از آن هم دیدن است. زندگی دیداری‌تان چطور است؟ چند پیکر بی‌جان دیده‌اید؟ چند بار آلپ را از وسط مه تماشا کرده‌اید؟ بزرگ‌ترین شوک بصری که تا به حال داشته‌اید، چه بوده؟ و برای اینکه موضوع را به سفر برگردانم، وقتی خطرِ رفتن به جایی دیگر را به جان می‌خرید، چه اتفاقی برای چشم‌هایتان می‌افتد؟

می‌دانم برای چشم‌های خودم چه اتفاقی می‌افتد؛ در دوران کودکی، چندان سفر نمی‌کردیم، اما در نوجوانی به فرانسه رفتیم و خوب یادم می‌آید بین آن‌همه چیز، قفسه‌های پنیر سوپرمارکت‌ها مبهوتم کرده بود. در جایی‌که بزرگ شده بودم (بلفاست، ایرلند شمالی) پنیر چدار داشتیم و شاید چشایر، همین و بس! در فرانسه، پنیر یک‌جور الگو بود، روش زندگی بود. چشم‌های من انواع پنیرهای فرانسوی را بررسی می‌کردند، از روی یکی به دیگری حرکت می‌کردند و از تنوع و تازگی آن به شوق می‌آمدند.

در بزرگ‌سالی وقتی کارگردان شدم، شروع کردم به سفر دور دنیا. در این بین متوجه شدم چشم‌هایم چه می‌کنند؛ وقتی به مکان‌های آشنا می‌رفتم (مثلاً یک شهر اروپایی دیگر با فرهنگ غربی) چشم‌هایم روی خیابان‌ها حرکت می‌کردند در حالی‌که آن‌ها را باز می‌شناختند. تلاش زیادی لازم نبود. چیز زیادی بیش‌تر از آن‌چه قبلاً دیده بودم در کار نبود و بنابراین چشم می‌توانست به راحتی تجربۀ بصری را بفهمد و طبقه‌بندی کند.

بعد از آن، از راه ایران تا هند رانندگی کردم. در آن سفر، چشم‌هایم حیران و در هر لحظۀ بیداری‌ام به سختی در تقلا بودند، مثل روز اولِ کاری جدید. سراسیمه بودند و مدام به هر طرف می‌جهیدند، تا جایی‌که می‌توانستند می‌آموختند، اما انصافاً با دشواری فراوان. مردم ایران، کویرِ جنوب تهران، چراغ‌های رستوران‌های اصفهان، معابد هندو در هند، نور غبارآلود و گرفتۀ بمبئی، مراسم تدفین در هند. می‌توانم هم‌چنان ادامه دهم، اما مقصودم مشخص است. چیزهای تازه‌ای که دیدم (از نظر فرهنگی، زیبایی‌شناسی و جغرافیایی) آن‌قدر زیاد بود که به طوفان می‌مانست.

بی‌شک شخصیت‌های ما و شرایط اجتماعی‌مان آن‌چه را در سفر می‌بینیم تحت تأثیر قرار می‌دهند و منکسر می‌کنند. برای مثال گرترود بل، بانوی کوهنورد و باستان‌شناس را در نظر بگیرید؛ اوایل قرن بیستم، او با جسارت تمام به خاورمیانه سفر کرد، مشاهده کرد، نقشه‌برداری کرد و عکس گرفت. او به جمعیت محلی احترام می‌گذاشت، فارسی و عربی آموخت و به سوری‌ها، فلسطینی‌ها و عراقی‌هایی که می‌دید، فخر نمی‌فروخت. اما اگر توانست سفر کند، دلیلش این بود که از خانوده‌ای مرفه می‌آمد و از طریق روابط خانوادگی به دولت انگلستان نزدیک بود. نگاه او، نگاه روشنفکرانه‌ای بود که از امتیازهایی برخوردار بود.

بل را با «ناظر» دیگری مقایسه کنید؛ پل گوگنِ نقاش. او از خانواده‌ای بورژوا می‌آمد و از آن‌چه در مرام اروپایی «تصنعی و قراردادی» می‌نامید، گریزان بود. در سال 1891 راه تاهیتی را پیش گرفت. نقاشی‌هایی که آن‌جا آفرید شاهکارهای رنگ، حالت و سمبولیسم‌اند، اما واضح است که وقتی پایش به آن جزیره رسید، نوع تازه‌ای از دیدن را شروع نکرد. آثار هنری‌اش تصاویری‌اند از چشم و ذهن یک اروپایی سفیدپوستِ دگرجنس‌خواه. در آثارش هوسش نسبت به دیگری، غیراروپایی، را می‌بینیم، کشش و شاید حتی انفعال و بی‌حرکتی را.

زنان جوان نقاشی‌های او تا حدودی انعکاس ذهن خود اویند. همین نکته ما را به قلبِ دیدن در سفر نزدیک می‌کند. وقتی از خانه دوریم، تازه‌هایی را می‌بینیم، اما چیزهایی را نیز جستجو می‌کنیم که می‌خواهیم ببینیم. هم کنجکاوی داریم، هم بی‌تفاوتیم. دریافت‌گریم و بازتابندۀ ذهن خود. آزمایش‌های جدید علم عصب‌شناسی نیز این گفته را تأیید می‌کند. این یافته‌ها نشان داده‌اند وقتی به چیزی می‌نگریم، ذهن ما به شکلی فعال مثل خیابانی دوطرفه است. همان‌طور که انتظار داریم، وقتی نور وارد چشم ما می‌شود و بر غشاء بینایی می‌افتد، ذهن از جلو به عقب در حرکت است. اما آن‌چه کمتر انتظار داریم، سیل ترافیک الکتریکی از عقب به جلو است. بخش بزرگی از دیدن، شامل بررسی خاطرات آن‌چه تا کنون دیده‌ایم و انتخاب تصاویر و انعکاس آن‌ها است؛ به بیان دیگر طبقه‌بندی چیزهای جدیدی که می‌بینیم و قرار دادن‌شان در زمینه‌ای که می‌سازیم. گرترود بل همین کار را کرد، پل گوگن همین‌طور، من و شما هم به همین ترتیب و از همه بیشتر شاید پناهندگان. فرض کنید برای بار اول از اریتره به اروپا بیایید؛ تصور کنید چشمانتان به چه سختی باید کار کند، خیابان‌ها را بپاید و در برابر خطرات به‌هوش باشد. امیدها و انتظاراتی را تجسم کنید که بر قارۀ جدید می‌اندازید، درست مانند پروژکتوری که فیلم را بر پرده می‌اندازد.

داستان دیدن (2017) نوشته مارک کازینز، توسط انتشارات کَنن‌گِیت به چاپ رسیده است.

مارک کازینز ©

جنی لیسک

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان میکند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کردهاست. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک ما بفرستید از این پس نیز می توانید با عضویت در کانال تلگرام و اینستاگرام ما مطالب مجله ی آندرلاین را دنبال کنید.

موضوعات مربوط

موضوعات مرتبط