ماشین‌های خارجی در مقابل ساختمان نفت در آبادان
آبادان در سال های دهۀ ۱۹۵۰

شاعر بزرگ ولزی، در سفری به آبادان برای نوشتن یک فیلمنامۀ مستند، جهنم و بهشت را به چشم خود می‌بیند.

نریمـان  معصومـی

در نهم ژانویۀ ۱۹۵۱، در بحبوحۀ بحران نفت میان ایران و انگلستان، دیلن تاماس، شاعر ولزی همراه رالف بانی کینِ (Ralph Bunny Keene) فیلم‌ساز به تهران رفت. مأموریتش نوشتن فیلم‌نامه‌ای برای شرکت نفت ایران و انگلیس (اِی‌آی‌اوسی AIOC) بود.

راجع به این قسمت از زندگی تاماس جز آن‌چه در نامه‌هایش توصیف کرده و مدارکی پراکنده در آرشیوهای مختلف، اطلاعات چندانی در دست نیست. با این‌حال همین ردّی که از سفرش به‌جا مانده چشم‌اندازی جالب‌توجه و متمایز از ایرانِ آن زمان به دست می‌دهد که با داستانی که شرکت نفتی بر سر زبان‌ها انداخت در تضاد است.

ممکن است برای برخی این سؤال پیش بیاید که اصلاً کمپانی اِی‌آی‌اوسی چطور به این نتیجه رسید که شاعر ولزی که به می‌خوارگی مفرط و رفتار غیرقابل‌پیش‌بینی شهره بود، انتخابی مناسب برای نوشتن فیلم‌نامۀ فیلمی است که قرار بود فعالیت‌های شرکت را در ایران تبلیغ کند، آن هم در آن بلبشو و در چنان لحظۀ مهمی از قیام اجتماعی!

با این‌همه بنا به گفتۀ تهیه‌کنندۀ آن، این فیلم نخستین فیلم تکنی‌کالر این کمپانی و یکی از مهم‌ترین پروژه‌های تبلیغاتی‌ محسوب می‌شد که تا آن زمان به ساختش اقدام کرده بودند. هدف از آن، ساخت فیلمی باپرستیژ و قابل‌ملاحظه بود که گستره‌ای وسیع از مخاطبان را دربر می‌گرفت و مثلاً قرار بود تبلیغی غیرمستقیم برای کمپانی اِی‌آی‌اوسی باشد. فیلم حاصل نگرانی کمپانی از جنبش روبه‌رشد ملی شدن صنعت نفت در ایران بود و در واکنش به خشم عمومی نسبت به سود کلانی که این کمپانی عایدش می‌شد و رفتار بدش با کارگران ایرانی، ساخته شد. پروژه‌ای بود زاییدۀ بخش روابط عمومی کمپانی و قرار بود تصویری مثبت از نقشی که این کمپانی در ایران ایفاء می‌کرد به نمایش بگذارد.

شرکت اِی‌آی‌اوسی، کین را پس از موفقیتش در ساخت فیلمی دربارۀ مستعمرات با عنوان قبرس یک جزیره است (۱۹۴۶) که آن را با همکاری لوری لی (Laurie Lee)، نویسندۀ وزارت اطلاعات، تولید کرده بود، استخدام کرد. کین، تاماس را به این پروژۀ ایرانی دعوت کرده بود تا رویکرد ادبی مشابهی را پیش گیرد. برخلاف تصّور قالبی که از تاماس به عنوان دلقکی الکلی رایج بود، او فیلم‌نامه‌نویسی باتجربه بود که چندین مستند تبلیغاتی زمان جنگ را برای شرکت استرند فیلمز، که همان‌جا با کین آشنا شد، نوشته بود.

قرار بود کین و تاماس حین گسترش فیلم‌نامه، چند هفته‌ای ایران را بگردند، لوکیشن پیدا کنند و با شعرای ایرانی و مقامات شرکت ملاقات کنند. تاماس پیش از بازگشت به انگلستان گزارش را می‌نوشت و کین می‌ماند تا با گروه خود فیلم‌برداری را شروع کند یا حداقل قرار بر این بود.

اما در واقع از همان وقتی که پایشان به ایران رسید پروژه به مشکل خورد؛ کین بلافاصله به خاطر گزیدگی حشره‌ در جاده، حالش وخیم شد و به بستر افتاد، تاماس هم کم‌وبیش به خاطر مشکلات شخصی‌ افسرده و ملول بود، رابطه‌اش با همسرش کِیتلین متشنج بود و بدهی‌ها و قبوض پرداخت‌نشده به ستوهش آورده بودند. همکاری در این پروژه را تا حد زیادی به ‌خاطر پول قبول کرده بود وگرنه از نظر سیاسی چندان علاقه‌ای به مشارکت در این کار نداشت و همان‌طورکه بعدها هم خاطرنشان کرد وظیفه‌اش در این میان «دامن زدن به آتش» بود.

احتمال دارد آن‌چه حین سفر شاهدش بود باعث ناراحتی‌اش شده باشد. تاماس بارها از این‌که مجبور بوده با مردان مخوف نفتی مصاحبه کند و پای صحبت مهندسان اسکاتلندی بنشیند که آن «خارجی‌های» موسوم به ایرانی را تحقیر می‌کردند، نالیده بود. در پرسه‌زنی‌هایش در تهران بلافاصله با بی‌عدالتی محض پایتخت مواجه شد؛ «با مساجد و زخم‌ها و امراض و کادیلاک‌هایش»، جایی که زنان چادر بر سر می‌کشیدند تا «فقر هولناکشان» را بپوشانند. حین بازدید از بخش کودکان بیمارستانی شمار زیادی از بچه‌های کوچک را مشاهده کرد که «ردیف به ردیف افتاده بودند و از گرسنگی رنج می‌کشیدند، چشمانی بزرگ داشتند که با آن‌ها همه چیز را می‌دیدند و چیزی را نمی‌دیدند، شکم‌هاشان نفخ‌کرده و از بازوان نحیفِ نی‌قلیانی‌شان گوشتی کبود و چروکیده آویزان بود.» و اما بلافاصله پس از دیدن این صحنه با مردی قرار ناهار داشت که درآمدش از اجاره‌ای که از دهقانان سراسر ایران می‌گرفت و هزاران معاملۀ کثیف و غیرقانونی دیگر سی میلیون پوند بود.

انزجارش از این بی‌عدالتی اجتماعی که با بذله‌گویی گزنده‌ای برجسته‌اش می‌کرد وقتی از «مهمانخانۀ خواستنی، خشک و بدعنق بریتانیایی‌ها در آبادانِ تهوع‌آور» که او و کین یک هفته بعد از آنجا سر در آوردند شروع به نوشتن کرد، لحنی تمسخرآمیزتر به خود ‌گرفت:

«میان ودکاهای مزخرف، نفت خامِ سنگین، نفت خام زیر آسمانِ سوزان، بَنزنِ قیر، مخازن سوخت و تانکرها، لوله‌ها و پالایشگاه‌ها، چاه‌های نفت و دکل‌های حفاری، چاه‌های فورانی و دستگاه‌های تجزیه‌کننده و شط‌‌العرب (اروندرود) و همۀ این‌ها بریده‌بریده نفس می‌کشم.»

بازدیدش از این شهر نفت‌خیز به ملاقاتی نامحتمل با ابراهیم گلستانِ جوان انجامید که آن زمان، سال‌ها پیش از آنکه به فیلم‌سازی ستودنی تبدیل شود، به ‌عنوان روزنامه‌نگار برای روزنامۀ کمپانی کار می‌کرد. گلستان بلافاصله جثۀ درشت متمایز و بینی کوفته‌ای شاعر و عطشش را به نوشیدن الکل به‌جا ‌آورد و آشنایی‌اش با اشعار او بسیار مایۀ تعجب تاماس شد.

گلستان مدتی کوتاه نقش راهنمای تاماس را بر عهده گرفت و او را با غذا و فرهنگ ایرانی، به‌خصوص با اشعار حافظ و سعدی آشنا کرد. به گفتۀ گلستان ناراحتی روزافزون تاماس به ‌خاطر مشارکتش در فیلم به‌ویژه پس از مواجهه با درجات هولناک فقر در حلبی‌آباد نزدیک پالایشگاه مشهود بود. در آن‌جا از بشکه‌های زنگ‌زدۀ نفت آلونک‌هایی موقتی ساخته بودند و ساکنان فقیر آن منطقه در کثافت و گرمای بیابان بدون دسترسی به آب و برق رها شده بودند.

تاماس تفاوت فاحش شرایط بی‌رحمانۀ زندگی در مناطق محروم را با شرایطی که برای ساکنان بریتانیایی وجود داشت به چشم دیده بود؛ شهرک سرسبز و گلکاری‌شده متشکل از خانه‌های ویلایی رنگارنگ، باشگاه‌های تفریحی، زمین‌های تنیس و استخرهای شنا. این آخری همان تصویری است که کمپانی تمایل داشت به‌عنوان تجربۀ عمومی همۀ کسانی که در آبادان زندگی می‌کردند و کارهای مثبتی که در آن شهر صورت می‌گرفت، تبلیغ کند.

اما روایت تاماس بساط این منظرۀ مصنوعی و سرهم‌بندی‌شدۀ زندگی ایده‌آل در کمپانی را برمی‌چید؛ آن نوع زندگی که پوسترها و مجلات تبلیغاتی کمپانی را پر می‌کرد. او در فکر پسرهای ننر و جوان ترگل‌ورگل با سبیل‌های بور و پیپ فرو می‌رفت که زیر آفتاب سوزان پیر می‌شدند، سیگارهای مرطوب را آتش‌به‌آتش می‌کشیدند و همۀ شب‌هایی را که از نگرانی بی‌خواب می‌شدند با از این پهلو به آن پهلو شدن در خوابگاه‌های مرتعش از وول‌خوردنِ مردانِ مجرد سحر می‌کردند. یک شب که در کوه‌های اطراف اطراق کرده بودند تاماس نوشت:

«صدای زمین‌شناسانِ ناکام بلندتر از جیغ شغال‌های بیرون چادرم به گوش می‌رسید. لعنت‌شده، فرومایه، بزدل، آگاه و متأسف به حال خود، شغال‌ها جیغ می‌کشیدند و در دوزخ گناهان خویش و در سطل زباله‌های بدبو ضجه می‌زدند. رزماری، جنیفر، مارجری اسم‌هایی که خواب‌زدگانِ جوانی که در شرف مرد شدن بودند در آستانۀ خواب‌شان فریاد می‌زدند و صدای خندۀ کفتارها که به خندۀ دخترکان دلربا می‌مانست از اعماق حنجرۀ سیاه و بیمارشان در فضا می‌پیچید.»

این جهان تیرۀ ارواح گمشده و به‌لحاظ جنسی سرخورده، از نقش مدرن و متمدنانه‌ای که کمپانی آرزو داشت از خود و به‌ویژه از مهندسانش در ایران به یادگار بگذارد فرسنگ‌ها فاصله داشت.

تاماس پیش از آن‌که در چهاردهم فوریه تهران را به مقصد لندن ترک کند برای اقامتی کوتاه از آبادانِ «همیشه سبزِ باغبانی‌شدۀ سروکاری‌شدۀ سینمادارِ بلوارکشی‌شدۀ پیتِ نفتی» به شیراز و اصفهان رفت. آخرین حضورش در شب شعری بود که در دفتر شورای فرهنگی بریتانیا در تهران برگزار شد و آن‌جا یکی از حضار خاطرنشان کرد با این‌که هیچ‌وقت کسی را ندیده بود که «در چنین زمان کمی این همه ودکا بنوشد» (که از چغندر گرفته شده و به قول خود تاماس مزۀ «افتضاح ولی گیرا» می‌دهد) و چنین زیبا شعر بخواند.

درحالی‌که تاماس حقوق کاری را که عهده‌دار شده بود دریافت کرد، هیچ فیلم‌نامه‌ای از او یافت نشد. دراین‌باره که اصلاً فیلم‌نامه‌ای نوشته یا اگر هم نوشته چه بلایی ممکن است سرش آمده باشد گمانه‌زنی‌هایی وجود دارد. با توجه به این‌که یکی از وظایف ادارۀ اطلاعات ای‌آی‌اوسی (که تاماس از آن‌جا نامه‌هایش را می‌فرستاد) جمع‌آوری اطلاعات بود این احتمال وجود دارد که مقامات شرکت از نظرات تاماس خبردار شده بودند. اگر این‌طور باشد جای تعجب نیست که مشارکت تاماس در این پروژه باعث نگرانی‌شان شده باشد. در واقع، از آن‌جایی که هم‌زمان با برخاستن موج ناآرامی و اعتراضات اجتماعی در ایران ذات پروژه تغییر کرده بود تاماس احتمالاً هرگز برای نوشتن فیلم‌نامه دست به قلم نشد. ورود و خروج از کشور به ‌شدت محدود شده بود و دولت جواز مربوط به وارد کردن تجهیزات تخصّصی تکنی‌کالر را به کشور صادر نمی‌کرد. کمپانی بالاخره این اجازه را مستقیماً از رزم‌آرا، نخست وزیر وقت، دریافت کرد اما او یک هفته بعد ترور شد. ایدۀ اصلی فیلم که بر مبنای مجموعه داستان‌هایی بود که در باغی ایرانی تعریف می‌شدند و قرار بود در سراسر کشور فیلم‌برداری شود به امری نشدنی بدل شد یا به قول کین غیرقابل‌ساخت! آن‌ها که به فضاهای تحت کنترل کمپانی در آبادان و حومۀ آن محدود شده بودند، چاره‌ای نداشتند جز این‌که پیش از بازگشت از هرآن‌چه می‌توانستند فیلم بگیرند.

در نهایت فیلمی بدون مشارکت تاماس ساخته شد. این فیلم که داستان پارسی نام داشت در سینماها، باشگاه‌ها و دانشگاه‌های بریتانیا برای مخاطبان به نمایش درآمد. همان‌طورکه مونا دملوجی خاطرنشان کرده؛ داستان پارسی نمایشی است آرمان‌گرایانه از زندگی در آبادان که از خلال تمرکز گلچین‌شده‌اش بر زندگی در باغی در حومۀ شهر به تصویر کشیده می‌شود و بی‌عدالتی و تبعیضی را که ساکنان ایرانی‌اش تجربه می‌کردند مسکوت می‌گذارد. از این نظر، نامه‌های تاماس گزارشی حائز اهمیت و متفاوت از این کمپانی ارائه می‌دهد، آن‌هم به ‌قلم کسی که از نزدیک در این پروژه سهیم بوده است. از این نامه‌ها می‌توان به گرایش سیاسی تاماس نیز پی برد. در واقع، تاماس با این‌که برای آی‌ای‌اوسی فیلم‌نامه ننوشت، بر اساس تجاربی که از سفر به ایران به ‌دست آورد برنامه‌ای رادیویی برای بی‌بی‌سی تهیه کرد که بیشتر در راستای خوار شمردن کمپانی ای‌آی‌او‌سی و وزارت امور خارجه بود. برنامه با این جملات پایان یافت:

«ثروتمندان ثروتمندند. نفت نفتی است. و فقیران منتظرند.»

دو هفته بعد ایران صنعت نفت خود را ملی کرد.

 

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک ما بفرستید. از این پس نیز می توانید با عضویت در کانال تلگرام و اینستاگرام ما مطالب مجله ی آندرلاین را دنبال کنید.

موضوعات مربوط