نگاهی به دو سفرنامه‌ی پل ترو

حسام فلاح

 

نگاه آن دیگری که از بیرون ناظر وضعیت است همواره بصیرت‌هایی دارد که از چشم بومی پنهان می‌ماند. این نگاه دیگری اما برای ایران چند سده‌‌ی اخیر اهمیتی مضاعف پیدا می‌کند، زیرا هر مطالعه‌ی جدی تاریخی درباره‌ی ایران، به ناگزیر، باید خود را بیشتر بر پایه‌ی روایت‌های توصیف‌گر و واقع‌نگر شرق‌شناسان قرار دهد تا لاف‌زنی‌های تاریخ‌های حکومتی و لفاظی‌های رازورزانه‌ی وطنی.

به واقع، عقل سلیم خواننده‌ی امروزی ایرانی برای جست‌وجو در تاریخ حیات هموطنانش با ملال‌آورترین گزارش شرق‌شناسان بیشتر نزدیکی دارد تا جذاب‌ترین توصیفات خود آن هموطنان از زندگی‌شان. در چند سده‌ی اخیر، همین نگاه غربی بوده که پروژه‌ی تاریخی عقلانیت انتقادی را برای‌مان برانگیخته و ما را قادر ساخته که با  نگریستن به خود از چشم غربی، از وضعیت به‌ظاهر «طبیعی»مان فاصله بگیریم. از همین روست شاید که ما ایرانی‌‌های قرن بیست و یکم نیز هنوز عادت داریم نگاه و نظر غربی را جدی بگیریم، (تا حدی که می‌خواهیم به هر توریست بخت‌برگشته‌ای بفهمانیم مملکت‌مان با آنچه در رسانه‌ها دیده تفاوت دارد، و البته به هر روایتی از این سرزمین که به مذاق‌مان خوش نیاید بتازیم).

از همین رو، مطالعه‌ی کتاب «بازار بزرگ راه‌آهن» (۱۹۷۵) نوشته‌ی پل ترو نیز بیش از آنکه خواندن سفرنامه‌ای ماجراجویانه و جذاب باشد، در حکم جست‌وجو در پی همین نگاه «عینی‌» و «بافاصله»ی غربی است. افزون بر این، سفرنامه‌ی پل ترو، ایامی را از ایران گزارش می‌کند که برای نسل من، متولدهای پس از انقلاب، هاله‌ای رازآمیز و البته مناقشه‌برانگیز دارد. پل ترو برشی از تاریخ را نشان‌مان می‌دهد که ایران برای انقلاب آماده می‌شد، وضعیتی را ترسیم می‌کند که مردم به آن نه گفتند؛ و البته وضعیتی که عده‌ای همواره از آن به عنوان دوران رفاه یاد می‌کنند.

بازار بزرگ راه‌آهن که شرح قطارسواری به شرق است از لندن آغاز می‌شود و تا ژاپن ادامه دارد و بالاخره با قطار سیبری‌پیما پایان می‌یابد. تقریباً دو فصل آن به ایران اواخر دوره‌ی پهلوی اختصاص دارد: فصل «تهران اکسپرس» و «قطار شبانه به مشهد». در این دو فصل اما تقریباً هیچ کجا خود ایرانی‌ها صدایی ندارند و چیزی از حرف‌هاشان ثبت نشده است (مگر شاید چند کلمه‌ی کباب و بخشش [انعام] و امثالهم)، اما نگاه تیزبین نویسنده تصویری منحصربه‌فرد از وضعیت به دست می‌دهد.

در حالی که تجربه‌ی ترو از ترکیه با ملاقات حیرت‌انگیز با یاشار کمال و عزیز نسین، دو نویسنده‌ی بزرگ ترکیه، درآمیخته است (که البته بیش از صحبت درمورد ترکیه به نویسندگان غربی می‌پردازد)، تصاویری که او از تهران به دست می‌دهد صرفاً شامل معاشرت با فرنگی‌ها، بالاخص کارکنان نفتی امریکایی‌، است. هم‌قطارهای او لندنی‌هایی گریزان از شهر پر از مهاجر هستند که مسیر استرالیا را پی گرفته‌اند؛ یک مهندس انگلیسی مقیم شهر ازنا که می‌خواهد مسلمان شود و زن ایرانی بگیرد، و البته دو هیپی عازم افغانستان. گذر از مرزهای کشورهای مختلف بیش از آنکه کنجکاوی‌ای در راوی برانگیزد، عمدتاً تغییر چشم‌اندازی است که قهرمان واقعی کتاب، یعنی قطار، از خلالش می‌گذرد. با این حال، ترو با همین تصویر به‌ظاهر سطحی‌اش تضادهای جامعه‌ی ایران در آن سال‌ها را نقش می‌زند.

«در حالی که قطار نیو اکسپرس تهران از ایستگاه سرحدّی مدرن و سوپرمارکت‌مانند شهر «قطور» راه می‌افتد به روی ریل‌هایی که از فرط نو بودن قیژ می‌کنند (راه‌آهن ملی ایران در حال نوسازی و توسعه است)، مهمان‌دار در واگن فرانسوی‌سازِ غذاخوری، ژاکِت سفید شق‌ورق‌اش را درمی‌آورد، فرش کوچک دلپذیری [سجاده] را پهن می‌کند و زانو می‌زند تا عبادت کند. […] ایستگاه‌های عظیم شیشه‌ای‌سیمانی سه پرتره را در خود جای داده‌اند – شاه، ملکه و پسرشان. این تصاویر پانزده برابر اندازه‌ی واقعی هستند و زمختی ابعادشان باعث می‌شود فربه و حریص و به طرز هیولاگونه‌ای شاهانه به نظر بیایند. پسرِ لبخندبرلب می‌تواند یکی از آن بچه‌های زودبالغ سرگرمی‌ساز باشد که در شوهای استعدادها تپ‌دنس می‌کند و می‌خواند «I've got rhythm». کشوری کهن است؛ همه‌جا در زیر مدرنیته‌ی مشعشع، یادآوری‌هایی از گذشته‌ی مرسوم [ارتدوکس] به چشم می‌خورد – مهماندار مشغول عبادت، پرتره‌ها، چادرهای عشایر، و اشتیاق به انعام در راه‌آهنی که فارغ از این‌ها یکی از بهترین‌ها است».

تهران ترسیم‌شده در کتاب بازار بزرگ راه‌آهن، شهری مردانه است که درش خبری از عشاق نیست و زنها دست‌دردست هم خرید می‌کنند، و سرازیر شدن پول نفت در قالب زیاده‌ خنک کردن پاساژها و قطارها تجسم می‌یابد؛ تا که توجیهی برای پوشیدن خروارها لباس‌های انگلیسی‌مابانه‌ باشد. و البته « آمریکایی‌ها در این شهر کم نیستند» و «نتیجتاً، بارها هم حال و هوای میخانه‌های غرب وحشی را دارند.» و در میانه‌ی معرکه‌ی امریکایی‌ها در بار، «ایرانی‌ها که تمام‌ مدت ساکت بوده‌اند شروع می‌کنند به فارسی ورور کردن با بارمن.» اهالی خاموش ایران، تنها چند سال بعد با کنش سیاسیْ صدای‌شان را به گوش همه رساندند.

ترو بعد از توصیف مردان ایرانی که مدام چشم‌شان پی زن‌هایی غایب می‌دود و در عوض به زن‌های حاضر بر تصویر سردر سینماها خیره می‌شوند، می‌نویسد «پولْ ایرانی‌ها را به یک سو می‌کشد، مذهب به سویی دیگر، و نتیجه‌اش موجودابله قحطی‌کشیده‌ای است که زن برایش حکم گوشت را دارد. چنین گفت زرتشت: یگانه‌طلب زشتی با تاج الماس که خود را «شاه شاهان» می‌نامد برای ایرانی‌ها مابه‌ازای دولت است، و جوخه‌ی اعدام هم مابه‌ازای قانون».  

ترو در «قطار شبانه به سمت ستاره‌ی شرق» (۲۰۰۸) که بیش از سه دهه بعد نوشته است می‌کوشد مسیر جوانی‌اش را دوباره بپیماید، اما ایران به او ویزا نمی‌دهد. او مسیرِ شرقْ ایران را دور می‌زند و از آذربایجان و گرجستان (که به غرب متمایل‌اند) عبور می‌کند. این‌بار پنداری فقدان صدا به غیاب فیزیکی تبدیل می‌شود. با این حال اما،  گرچه ترو مشخصاً از ایران نمی‌گذرد، حوادث منطقه باعث شده‌اند تا بارها صحبت از این کشور به میان آید. در عین حال، ترو بارها با اعتراض و گلایه‌ی آدم‌ها از بوش و مداخله‌ی نظامی در عراق مواجه می‌شود. به نظر می‌آید، سفر قبل که با گذر از میان ابژه‌های مشاهدات نگاه غربی همراه بود این بار بدل شده است به «تجربه‌ی شرق» به عنوان آدم‌هایی که حرف می‌زنند و نظر دارند و اعتراض می‌کنند.      ‍

در «قطار شبانه به سمت ستاره‌ی شرق»، ترو شهر باکو را به تهران سی و اندی سال پیش تشبیه می‌کند که پول صنعت نفت و کارکنان فرنگی بر آن غالب است. این مقایسه به یادمان می‌آورد که این فقط مسیر ترو به عنوان یک گردشگر نیست که تغییر کرده بلکه مسیر نفت هم عوض شده است (به یاد بیاورید قائله‌ی مسیر خط نفتی باکو-جیحان را).  بنابراین، سیاست نه تنها تجربه‌ی مسافر از یک مکان را تعیین می‌کند بلکه حتی مسیر سفر را تابعی از وضعیت سیاسی می‌کند. وقتی ترو در سفر اول می‌خواست مطابق برنامه‌اش بعد از تهران با قطار به زاهدان بیاید، سفارتخانه‌ او را از این کار نهی می‌کند چون این منطقه را مخاطره‌آمیز می‌داند (تنش در این منطقه را می‌توان یادگاری از دوران استعمار انگلیس در منطقه دانست). افغانستانی که روزگاری به خاطر تساهلش میعادگاه هیپی‌ها بود هم حالا غیرقابل‌عبور شده است. نقشه‌ی سفرها همواره پیشاپیش توسط سیاست «قابل سفر بودن منطقه» تعیین می‌شود.

شاید بهترین تجسم این منطق، خود قهرمان کتاب، یعنی راه‌آهن، باشد. اصلاً تحقق سفر سال ۱۹۷۵ پل ترو منوط به وجود راه‌آهن‌های متصلی بود که در نتیجه‌ی استعمار انگلیس و برای ایجاد مسیر جدید و سریعی برای گردش سرمایه و کالا به وجود آمده بودند. به این ترتیب، فقدان راه‌آهن در افغانستان را هم که نتیجه‌ی وضعیت ژئوپولتیک نیروهای متخاصم استعماری در منطقه بود باید عاملی دانست که هر سفری به آن سرزمین را داغ می‌زند.

گرچه ترو در کتاب دومش نتوانست به ایران راه یابد تا تصویر تازه‌ای از آن به دست بدهد، تنها مدتی بعد ایرانی‌ها باز هم با کنش سیاسی‌شان همه را وادار به گوش سپردن کردند. زنها دیگر نه گوشتی بر پرده‌ی سینِما بلکه خونی در خیابان‌ها بودند.  

موضوعات مربوط

موضوعات مرتبط