قهرمان فیلم بید و باد در حال حمل شیشه در باد
بید و باد

«بید و باد»، فیلمی از سینمای کودک، ضمن این‌که اتکاء به نفس و مقاومت را به قاب سینما می‌آورد، چالش‌هایی را که فیلم‌سازان ایرانی با آن مواجهند گوشزد می‌کند.

یـوسف سعیـد

با توجه به محدودۀ جغرافیایی‌ای که بید و باد (۱۳۷۷) در آن می‌گذرد - روستایی بسیار کم‌جمعیت در ایران - به راحتی نمی‌توان آن را فیلمی با درون‌مایۀ سفر دانست. اما اگر شتاب قهرمان فیلم برای رسیدن از نقطۀ A به B یا جست‌وجویش در مکان‌ها، یا تأکید بصری بر فواصل میان چند نقطۀ شاخص و تغییر احساسات میان آن‌ها را در نظر بگیریم، فیلم محمدعلی طالبی بی‌شباهت به فیلمی جاده‌ای نیست.

فیلم، ماجرای تلاش‌های پسری است برای جایگزین کردن شیشه‌ای در کلاس درس که آن را حین بازی فوتبال شکسته است. او که هیچ‌گاه نامش را در فیلم نمی‌شنویم، وقت چندانی ندارد. دو هفته انجام کار را پشت گوش انداخته به این امید که پدرش خسارت را بدهد، اما ناگهان اخراج از مدرسه را پیش روی خود می‌بیند. معلم گوشش به بهانه‌های او بدهکار نیست و کمکی نمی‌کند و پسر باید برای خرید شیشه پول جور کند، خودش را به کارگاه شیشه‌بری برساند و شیشه را در آن باد شدید، سالم به مدرسه برساند.

دو پسر دیگر هم وارد ماجرا می‌شوند و هرکدام برای جلو رفتن کار دنبال راه‌حل می‌گردند؛ این‌که چطور کارها را بین خود تقسیم و الویت‌بندی کنند. علاوه بر آن، همه قبول دارند که ممکن است تلاش‌هایشان به جایی نرسد و پایان‌بندی فیلم هم بر آن تأکید می‌کند. شاید بید و باد را بتوان معادل جادوگر (۱۹۷۷) ساختۀ ویلیام فردکین در عالم کودکان دانست؛ برداشت سینمایی سخت و پُرحس‌وحالی از رمان ژرژ آرنو، مزد ترس، دربارۀ تلاش‌های چهار مرد برای نقل و انتقالی پرمخاطره در مسیری جنگلی.

فیلم‌نامه را عباس کیارستمی نوشته بود. مجموعه‌ای از اعمال برای انجام و تکمیل یک کار و حرکت و جابه‌جایی میان مکان‌ها با وجودِ محدودیت فضایی مورد تأکید قرار گرفته است، درست مثل برخی از فیلم‌های خودش به‌خصوص خانۀ دوست کجاست؟ (۱۳۶۵) و فیلم فلسفی و تاریک طعم گیلاس (۱۳۷۶). این حرکت اغلب آهسته و حتی دایره‌وار است، معمولاً پرسه‌زدنی است اطراف یکی از شهرها یا روستاهای ایران با اتومبیل یا پیاده. اما موضوعی دیگر که در این بین به آن اشاره می‌شود حرکت میان عواطف است؛ تضمینی برای رسیدن به نتیجه وجود ندارد یا شاید نتایجی منفی و غیرمنتظره به بار بیاید. در فیلم‌های ایرانی مشابه، مانند تاکسی (۱۳۹۳) از جعفر پناهی، این سفر در پایان به دزدی می‌رسد که فقط بیننده شاهد آن است.

امروز در فرهنگ‌های انگلیسی‌زبان، کاربرد کلمۀ سفر (journey) در معنایی استعاری رایج است. به‌خصوص در بریتانیا شنیدن از سفرهای بقیه نه به معنای مسافرت، بلکه گزارشِ تجربه‌های شخصی و دشواری‌هایی است که بر آن فائق آمده‌اند. این گرایش معمولاً جامعه‌ای را تصویر می‌کند که فاقد اراده و مقاومت است و درکی از دیگری ندارد و در سختی‌ها بی‌تفاوت می‌شود. تأثیر جانبی کمپین‌های سلامت روان را هم باید در نظر گرفت که می‌خواهند با آگاهی‌بخشی در مورد شرایط حاد روانی و تشویق مبتلایان به کمک خواستن هنگام فشارها و اضطراب‌ها، آسیب‌های مربوط به آن را کاهش دهند. امروز گویی انتظار می‌رود حتی در مورد مسائل پیش‌پاافتادۀ زندگی از زبانی استفاده شود که معمولاً در اسطوره‌ها کاربرد دارد. ناشران و برنامه‌ریزان تمایل دارند وانمود کنند فرد، معمول‌ترین تجربه‌های از دست دادن، پشیمانی و درد را به شکلی منحصربه‌فرد احساس کرده و قهرمان‌وار بر آن پیروز شده است. در این بین، چه درس‌هایی که بزرگسالان می‌توانند از تجربه‌های بچه‌های بید و باد بیاموزند.

مسلماً اگر تولید فیلم را در بستری مانند ایران مدنظر قرار دهیم، می‌توان بر برداشت‌هایی مانند درونی کردن حس ناامیدی، نامرئی بودن یا ناتوان بودن تأکید کرد و احتمالاً بعضی با توجه به گرایشاتِ پیش‌گفته، فقط ظلم و غفلت را از جانب بزرگ‌ترهایی که قطره‌قطره ترس از شکست را در نوجوان‌ها تزریق می‌کنند، در بید و باد می‌بینند. اشاره به پدر این نوجوان‌ها همراه با حس غیاب است، شاید به خاطر این‌که کار و مشغلۀ زیاد اجازه نمی‌دهد زمان زیادی را با پسران‌شان بگذرانند. اما این را هم ببینید که معلم مدرسه به اردکانی تازه‌وارد اجازه می‌دهد کلاس ریاضی را ترک کند تا باران را که تا آن زمان ندیده تماشا کند. پیش از این‌که پسرها پی ماجرا بروند، طالبی لحظه‌ای را نیز برای ما فراهم می‌کند که از حضور حسی و فیزیکی باران (که با وجود شیشۀ شکستۀ پنجره توجه بیشتری را جلب می‌کند) لذت ببریم. وقتی از پدر اردکانی تقاضای پول می‌شود، با کمال میل حاضر است کمک کند هرچند سرگرم کار و پروژه‌اش است. شیشه‌بُر هم با مشتری‌اش بدرفتاری نمی‌کند.

فیلم طالبی مخاطب را به عمل‌گرایی، مسئولیت‌پذیری و اتکاء به خود در دشواری‌ها ترغیب می‌کند که برای بسیاری از تماشاگران، پیر و جوان، جذاب خواهد بود. فیلم‌های ایرانی از جمله فیلم‌های سینمای کودک در صنعت فیلمی که مشکلات سانسور آن را تحلیل برده، به کرّات به بخش‌های روزمره و پیش‌پاافتادۀ زندگی و نیاز به جست‌وجوی راهی برای جلو رفتن در شرایط حساس نگاه انداخته‌اند. پسرهای جوان فیلم طالبی باید مشکلاتشان را حل کنند و خسارت‌ها را جبران کنند. معلم ریاضی به شاگردانش می‌گوید: «درست. باران زیباست، ولی هر کاری وقتی دارد». حتی بقیۀ شاگردها که درس خواندن‌شان مختل شده، حرف‌شان را می‌زنند: «پنجرۀ شکسته را شیشه بینداز!»

قطعاً وقتی شخصیت اول فیلم دنبال ابعاد و اندازه‌هایی که پدرش نوشته بود می‌گردد و متوجه می‌شود کاغذ را اشتباه آورده، با او هم‌دردی می‌کنیم و وقتی شیشه را در آن وضعیت بی‌ثبات، پشت موتور رفیق‌اش حمل می‌کند و نگران است که بعد از این همه ماجرا شیشه خرد شود، نفس در سینۀ ما هم حبس می‌شود. تلاش‌های او برای جلب توجه یکی از معلمان در حیاط مدرسه، هنگام نصب شیشه نیز تأثیرگذار است. با وجود همۀ این‌ها، به این علت که آن‌ها دست از کار نمی‌کشند و ادامه می‌دهند و هم‌دلی و حسی درونی نسبت به یکدیگر نشان می‌دهند، احساسی تحسین‌آمیز در ما شکل می‌گیرد.

از طرف دیگر، طالبی استعاره‌ای قدرتمند را برای نمایش دشواری‌های فرایند خلاقه در نگاه کلی و فیلم‌سازی در ایران، به‌طور خاص ارائه می‌کند؛ لزوم حمل قابی برای تماشای جهان از خلال آن، حفظ آن از هرگونه صدمه در موانع و دشواری‌های متعدد و قسمت کردن آن با دیگران.

همان‌طور که فیلم‌ساز در مصاحبه‌ای با نویسنده و محقق، نیل مک‌گلون، در سال ۲۰۱۴ گفت:

«امروز فیلم‌سازی در ایران مانند جابه‌جا کردن آن جام شیشه در زمینی ناهموار است... اگر در ایران فیلم می‌سازید، به مردانی سال‌خورده برمی‌خورید که آرام حرف می‌زنند و برایتان سخنرانی‌های طولانی می‌کنند و البته به بوروکراسی که دیوانه‌کننده است. برای هر نمایی که می‌گیرید، باید صبر پیشه کنید. به همین خاطر است که فکر می‌کنم صبورترین و لجوج‌ترین فیلم‌سازان دنیا فیلم‌سازان ایرانی‌اند. تازه بعد از تمام کردن فیلم، مانند رساندن شیشه به کلاس، مشکلات اصلی شروع می‌شوند؛ از جمله ممکن نبودن توزیع فیلم یا مشکلات سانسور و این‌جاست که برمی‌گردند سرِ خانۀ اول.»

آن تصمیم درونی که در تمام حکایت‌های مربوط به سفرهای شخصی روایت می‌شود اینجا حاضر و آماده نیست؛ سفر فیلم‌ساز و پسری که کارش در آخر فیلم ناتمام می‌ماند پایانی ندارد، درست مانند تجربه‌هایی شخصی که هرکدام از ما با آن مواجه‌ایم، بید و باد به شکلی ساده و درونی ما را به این حقیقت آگاه می‌کند.

 

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک ما بفرستید. از این پس نیز می توانید با عضویت در کانال تلگرام و اینستاگرام ما مطالب مجله ی آندرلاین را دنبال کنید.

موضوعات مربوط

موضوعات مرتبط