جلد صفحه‌ی «جمعه» ۱۳۵۰

فرهاد مهراد برای بسیاری از ایرانیان اسطوره است. نه فقط اسطوره‌ی موسیقی بلکه اسطوره‌ی اعتراض و مقاومت در افت‌ و خیزهای اجتماعی و سیاسی ایران. این نوشته‌ی سروش سرایی درباره‌ی همکاری‌های فرهاد با اسفندیار منفردزاده و شهیار قنبری و روند اسطوره‌سازی از فرهاد ممکن است برای هواداران پر و پا قرص فرهاد بحث‌انگیز باشد اما بی‌شک نگاه جدیدی به فعالیت‌های هنری فرهاد عرضه می‌کند.

سروش سرایی

 

فرهاد مهراد را خواننده سبک اعتراضی می‌نامند. هم‌ردیف ولادیمیر ویسوتسکی روس، ترانه سرا، آهنگساز و خواننده معترض در دهه‌ی هفتاد میلادی اتحاد جماهیر شورویِ آن زمان، که مرگ زود هنگامش در ۴۲ سالگی درسال ۱۹۸۰ از او یک افسانه‌ی ملی ساخت. او صدای مطالبات فروخفته، آرزوهای برباد رفته، عشق‌های فروخورده و در کل روح‌های سرکوب شده‌ای بود، که در خَش‌ صدایش، خشم الحانش و البته کنایه‌ها و وعده‌های اشعارش نمود می‌یافت. اشعار ترانه‌های ویسوتسکی متأثر از زبان کوچه و خیابان مردم بود و مضامین آن همواره در برابر فرهنگ رسمی اتحاد جماهیر شوروی. او نمونه‌ی اعلای یک مخالف‌خوانِ فرهنگی بود، با گیتاری که تنها همدم و همکار هنری‌اش بود. نسخه‌ی آمریکایی این سنت اعتراضی در موسیقی مردمی، کمابیش در همان دوران، باب دیلان است، خواننده ای بد صدا (با معیارهای زیبایی‌شناسانه‌ی‌ آن زمان) که اما خوب می‌خواند. گیتارش در حکم سلاحش بود که هر زخمه‌ای که بر آن می‌زد در حکم شلیکی بود به مناسبات ناعادلانه‌ی زمانه‌اش: تبعیض نژادی، حاکمیتِ پول، جنگ ویتنام و سرکوب‌های دانشجویی. او هم غالباً سراینده‌ی اشعارش بود. فیگور خواننده‌ی روشنفکر و فعال سیاسی را بنا نهاد، چنانکه الن گینزبرگ او را شاعری حتی بزرگ‌تر از تی اس الیوت خواند و بسیاری دیگر نیز او را مهم‌ترین فیگور فرهنگ و هنر آمریکای پس از جنگ نامیدند.

تقریباً همزمان با دو فیگور روس و آمریکایی، در ایران عصر پهلوی دوم، در زمان سرکوب‌های سیاسی و حاکمیت زبانِ نماد و استعاره برای زدن نیش و زخمی به بدن حاکم، در زمان حاکمیت شعر بر فضای فرهنگی-روشنفکریِ ایران، که یک شاعر چیزی بیش ‌از یک شاعر بود و همزمان باید مبارز، فعال و البته درمانگر درد‌ها و زخم‌های تاریخی مردمش می‌بود،  فرهاد مهراد ظهور کرد؛ احتمالاً برای پر کردن یکی ازکارکردهای مغفول در موسیقی عامه‌پسند و مردمی که دوره‌ی اوجش را سپری می‌کرد، کارکرد اعتراض، نیش زدن، کنایه‌اندازی و التیام روح‌های فرسوده‌ای که با گوش دادن همگانی به آوازهای او هدفی مشترک در سربپرورانند. فیگوری که همچنان به لحاظ تاریخی، شنونده‌ي ایرانی در جستجوی نسخه به روز شده آن است، اما این بار از طریقی دیگر و با نامی دیگر: موسیقی زیرزمینی.

اما واقعیت آن است که آن توقع و و انتظاری که از فرهاد می‌رفت، آن تصویری که از او در مقام خواننده سبک اعتراضی ساخته شده بود، چیزی فراتر از قابلیت‌های هنری و انگیزه‌ها و تمایلات فردی و فکری فرهاد بود. فرهاد البته صدا و سبک ترانه خوانیِ کمابیش متفاوتی با سبک‌های رایج در موسیقی پاپ ایرانی آن زمان داشت. عبوس خوانی‌اش در تضاد با موسیقی کاباره‌ای رایج در فیلم‌های فارسی و موسیقی شش و هشتی آن زمان بود و این احتمالاً برای شنوندگان طبقه  متوسطِ تازه سربرآورده‌ی آن زمان، که از خوش‌باشی‌های جعلی و قلابی آن روزگار به ستوه آمده بود، نوید نوعی رهایی و رستگاری را می‌داد—صدای فرهاد صدای مطالبات درونی و معطل مانده‌شان بود.

اما این سبک و سیاق و نگرشی نبود که از درون تجربه‌ي فردی و ذهنی فرهاد و بینش روشنفکرانه و موسیقایی او نشأت گرفته باشد. این سبک محصول دو نگرش موسیقایی و شاعرانه دیگر بود، اسفندیار منفردزاده وشهیار قنبری، آهنگساز و ترانه‌سرایی که به تعبیر رایج کله‌شان بوی قورمه‌سبزی می‌داد و هر دو دنبال دیگی بودند برای طبخ آن. فرهاد جوان بی آنکه چندان درک بی واسطه‌ای از این سبک داشته باشد، البته مجری توانا و مناسبی برای نگرش شاعر و آهنگساز بود. در واقع تفاوت بنیادین فرهاد با نمونه‌های سبک موسیقی اعتراضی هم عصرانش دقیقاً در همین نکته‌ی تعیین‌کننده نهفته است: فرهاد از آن چگالی و تراکم فردی و ذهنی که یک خواننده-ترانه‌سرا-آهنگساز از آن برخوردار است بی‌بهره بود. فردیتی که حاصل همکاری این سه ساحت جدا از هم و درهم تنیدگی‌شان در یک فرد خاص است. فرهاد شاعر نبود، صرفاً خواننده‌ی اشعار بود. به جزمواردی معدود در سال‌های آخر آهنگساز هم نبود، تنها خواننده آهنگ بود. چنین است که عمر هنری‌اش بسیار کوتاه‌تر از عمر یک خواننده اعتراضی است که فردیت ویرانگر و نفی کننده‌اش قدرت پرچین کردن مراتع وزمین‌های حاصلخیز کوچک در دل دشت ها و برهوت‌های محدودیت و خفقان را دارد. نگرشی که قادر است خاکی حاصل‌خیز برای کاشت بذرهایش و پرورش آن‌ها و باغبانی‌شان تا ثمر دادن نهایی در دلِ زمستان سرد وشب تاریک فراهم کند. فرهاد اما خواننده‌ای بود نیازمند خاک حاصل‌خیز و بذر مناسب و به تعبیری باغبانی دیگران. او نخستین قربانی تصویر نه چندان حقیقی از خود شد: تصویر خواننده معترض و مخالف‌خوان. اوجهانی را نفی می‌کرد، تاریکی‌ای را انکار‌ می‌کرد، از ظلمتی رنج می‌برد و چشم انتظار نور وگشایشی بود که گویی به محض رخ دادنش پایان او را هم رقم می‌زد.

گویی وجودش با آن جهان تیره و تار گره خورده بود که در واپسین ترانه‌هایش در روزهای منتهی به انقلاب شادمان از پایان قریب‌الوقوعش بود. اما پایان این جهان به شکلی طنز آمیز هم‌زمان شد با وقفه‌ای طولانی درجهان هنری فرهاد. چرا که طرح جهان هنری فرهاد را دیگران (منفردزاده و قنبری) ترسیم کرده بودند و هنر فرهاد در اجرای دقیق آن بود و نه خلق آن. با پایان این جهان، در آن فرجه‌ی پیش‌ آمده برای شکل‌گیریِ جهانی دیگر سرشار از تاریکی و سردی و تنهایی دیگر، فرهاد نه دیگر آهنگساز و ترانه‌سرایی در اختیار داشت تا مختصات تازه‌ی این جهان جدید را برای صدایش ترسیم کند و نه خود قادر به ترسیم آن بود. او صدای اعتراض را داشت اما فرم ومحتوای آن را نه. عمر هنری فرهاد با انقضای جهانی که نفی می‌کرد به کُما رفت. برای آنکه به صدای مطالبات فروخفته، آرزوهای برباد رفته و خسران و فقدان زمانه‌ي جدید تبدیل شود فراوان کم داشت. پس از بیست سال که از کُما برخاست  صدایش تنها یادآور یک دوران سپری شده بود و حس نوستالژی هم عصرانش را زنده می کرد. او دیگر تعرضی به زمانه جدید نداشت چرا که  قدرت شناخت مختصات آن را نداشت  و در عین حال نشئه تصاویر و نوستالژی‌های گذشته‌ای بود که هویتش را با نفی آن کسب کرده بود و دریافت که "یک مرد تنها" برای آنکه جاودانه شود باید همزمان کسان و مردان مختلف باشد، آنگونه که ویسوتسکی و دیلان بودند. فرهاد اما تنها یک خواننده بود.

 

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک ما بفرستید.  

موضوعات مربوط