آن تاد در باغی ایرانی در دهه چهل شمسی
مصورسازی از نایل ایبارولا ©

بریتیش کانسیل / نایل ایبارولا

 

یادی از «یک قصۀ پریان ایرانی»، فیلم فراموش شده‌ای که آن تاد، ستاره/کارگردان بریتانیایی، در ایران ساخت

پاملا هـاچینسن

 

بازدیدهای آن تاد، بازیگر و کارگردان، از ایران در اواخر دهۀ چهل شمسی تجربیاتی تجملی و حتی افسون‌آمیز بودند. برای او ایران همان سرزمین پارس بود - به گفتۀ خودش «از این اسم به مراتب بیشتر خوشم می‌آید» - با دورنمایی از کاخ‌ها و هتل‌ها، غروب‌های چشمگیر و باغ‌های پرتوافشانی‌شده با نورهای جادویی. او در کتاب خاطراتش با عنوان «حجاب هشتم» ( منتشر شده در ۱۹۸۰ میلادی) که در آن به یاد‌آوری دو سفر خود به ایران پرداخته، می‌نویسد: «من تنها [در آن‌ سرزمین] جاه و جلال و زیبایی یافتم». نخستین سفر او به عنوان مهمان دفتر امور خارجه برای تأمین منابع مالی و سفر دوم به منظور فیلم‌برداری یک فیلم در آنجا صورت پذیرفت. عنوان این فیلم، «یک قصۀ پریان ایرانی» (۱۹۶۹)، طرح داستانی فانتزی فیلم و برداشت تاد از ایران را یک‌جا در خود خلاصه می‌کند.

آن‌گونه که تاد روایت می‌کند تولید فیلم همچون یک رابطۀ عاشقانه آغاز شد. او که پیشتر سه فیلم مستند در مورد نپال، یونان و مصر ساخته بود، خود را در «یک مهمانی شام بر پاشده توسط یکی از روزولت‌های جوان» (تاریخ این مهمانی باید ۱۳۴۴ شمسی بوده باشد)، در صندلی مجاور یک مرد خارجی خوش‌قیافه و مرموز با عینک دودی می‌یابد. بعدها کاشف به عمل می‌آید که این مرد سفیر وقت ایران، اردشیر زاهدی بوده است. تاد که نه از نام این مرد و نه از ملیت او آگاه است، با این پرسش از جانب او روبه‌رو می‌شود: «فکر نمی‌کنم که شما فیلمی در مورد کشور من ساخته باشید، این طور نیست؟» او لبخند تاد را که در خور یک ستارۀ سینماست تحسین می‌کند، اما تاد این برخورد را یک تسخیر عاشقانه تلقی نمی‌کند، هر چند که به نظر می‌رسد دست‌کم یک «بانوی فرانسوی» که ناظر این صحنه بوده چنین برداشتی داشته است، چرا که به کتاب‌هایی در مورد تاریخ و فرهنگ ایران که سفیر هدیه می‌دهد به دیدۀ تحقیر نگاه می‌کند و فخرفروشانه می‌گوید: «من گوشواره‌هایم را از آسپری‌ها [خانوادۀ صاحب یک فروشگاه معروف طلا و جواهر] گرفته‌ام».

در رابطه با خود ایران باید گفت که تاد این کشور را به صورت کاملاً افسانه‌ای و با ارجاعاتی به «هزارویک‌شب»، داستان «علاءالدین»، یک کتاب داستان پری‌وار کودکان و «طوفان» شکسپیر، با وام‌گیری عباراتی نظیر «باروهای سر به فلک کشیده، کاخ‌های عالی، معابد باشکوه» توصیف می‌کند. تجربیات او، به قول خود او، «باورنکردنی» هستند و او از خود می‌پرسد که «آیا چیزی در سرزمین پارس هست که بتوان آن را معمولی خواند؟». تاد با یادآوری نخستین بازدید خود از کاخ گلستان، دو سال پس از ملاقات با سفیر می‌نویسد: «حس کردم این بار حقیقتاً نقش سیندرلا را بازی می‌کنم...همه چیز شبیه صحنه‌ای شگفت‌انگیز از یک فیلم به‌ نظر می‌رسید... من نقشی را که پیش از این هرگز برعهده نگرفته بودم، بازی می‌کردم، یا شاید هم بیش از حد در آن قالب فرو رفته‌ بودم».

«سیندرلا» که موفق شده بود از طریق زاهدی، که در آن موقع دیگر وزیر خارجۀ ایران بود، بودجه‌ای را برای فیلم تأمین نماید، در سال ۱۳۴۷ یا ۱۳۴۸ شمسی به ایران بازگشت تا فیلم‌برداری فیلم ۳۱ دقیقه‌ای ایستمن‌کالر خود را آغاز کند و به سرعت اجازۀ حضور در دربار به او اعطا شد. فرح پهلوی پیشنهاد داد تا پسر هشت ساله‌اش، ولیعهد رضا پهلوی، در فیلم بازی کند؛ قرار و مداری که تاد با قدری دلواپسی به آن رضایت داد. فیلمنامۀ تاد، چنان که شایستۀ یک داستان کودکانه است، نوعی قصۀ پری‌وار بود که در آن، او چهار کودک را در سفری به مقصد ایران همراهی می‌کرد. بنابر یادداشتی بر فیلم از اریک براون، که در مجلۀ «فیلمز اند فیلمینگ» (آوریل ۱۹۷۶) به چاپ رسید، سفر آنان با انداختن یک سکه‌ در فواره‌ای در میدان ترافالگار از لندن آغاز می‌شود. گروه که به نحوی جادویی به سرزمین «پارس» انتقال یافته‌اند، در یک معبد حکاکی‌هایی را پیدا می‌کنند که بازگوکنندۀ داستان شیطان خبیثی است که خورشید را دزدیده و در پشت یک کوه پنهان کرده‌است. در حالی که کودکان به جستجوی خورشید می‌پردازند، یک شاهزادۀ جوان (رضا پهلوی) که بر روی ستاره‌ای زندگی می‌کند، خورشید را با استفاده از یک موشک باز می‌ستاند و نور را به مردم جهان زیرین بازمی‌گرداند. کودکان جهان به شاهزادۀ قهرمان که در صحنۀ انتهایی مجلل فیلم از روی تخت طاووس به دوربین لبخند می‌زند، ادای احترام می‌کنند. این یادداشت، فیلم‌برداری مایکل اِلفیک (تاد در روایت خود از ساخت فیلم، بدون ذکر نام الفیک از کار او و کمک‌هایش قدردانی می‌کند) و تدوین زبردستانۀ گیتا زِدِک را، که بیش از هر چیز به خاطر کارش در مجموعۀ «دکتر هو» شناخته می‌شود، مورد تحسین قرارمی‌دهد. تاد می‌گوید که ظاهر فیلم الهام گرفته از هنرهای سنتی ایران و مینیاتورهای مشهور بوده‌است و بازیگرانش کت‌های نورگذران و شلوارهای پارسی (احتمالاً از نوع شلوارهایی که با کش به دور کمر محکم می‌شود) بر تن داشته‌اند. حتی لباس‌های شاهزاده هم تابع برداشت تاد از سبک ایرانی بود. به تقاضای تاد او به جای شلوار کوتاه و کت که خود ترجیح می‌داد، این نوع شلوار بلند را بر تن داشت.

یادداشت براون گرچه به زیبایی تصویری پر زرق و برق فیلم روی خوش نشان می‌دهد، «یک قصۀ پریان ایرانی» را از سایر فیلم‌های غربی که داستان آن‌ها در خاورمیانه می‌گذرد، متمایز می‌کند؛ چرا که بر خلاف نمونه‌های پیشین، تاد «توجه خود را معطوف اصل جنس» کرده است. تاد به خاطر

این‌که به جای خلق دکورهای افسانه‌ای در استودیو، محل وقوع صحنه‌های شگفت‌انگیز فیلمش را در لوکیشن‌های واقعی یافته‌است، تحسین می‌شود. این یادداشت، از «نگاه خیال‌پردازانۀ» تاد به «سرزمین پارسِ قصه‌ها و افسانه‌ها که به پیشرفت ایران امروز منتهی می‌شود» تعریف می‌کند. با این حال در خلاصۀ داستان ارائه شده توسط براون، شاید به استثناء لبخند غرورآمیز شاهزاده (که هر نوع گمان برای جدی گرفتن فیلم، پیام‌اش و یا خالقش را می‌زداید)، چیز چندانی وجود ندارد که حاکی از حضور برجستۀ چهره‌های ‌ایران سال ۱۳۴۸ در فیلم باشد.

نقطه نظر به طور مشخص غربی تاد نسبت به ایران در خاطراتش، نه تنها در اشارات او به اساطیر و ادبیات، بلکه در ناراحتی آشکار او از مشاهدۀ زنان چادرپوش، به‌خصوص که خود نیز مجبور می‌شود هنگام بازدید از یک مسجد چادر بر سرکند، مشهود است. اما شاید در تضاد با این موضوع، او همچنین از مشاهدۀ این‌که عادات غربی در ایرانِ اواخر دهۀ شصت میلادی به تصویر ایده‌آل او از پارس دست‌اندازی کرده است، شگفت‌زده می‌شود. او شیفتگی خود را نسبت به مشاهدۀ زن ثروتمند محجبه‌ای در فرودگاه توصیف می‌کند که به طرز ناهمگونی (از نظر تاد) بر یک کیف دستی پلاستیکی کارخانه‌ساز دست می‌کشد. شیفتگی‌ تاد (به این صحنه‌) هنگامی بیشتر می‌شود که پوشش زن به کنار می‌رود و دامن کوتاه و کفش پاشنه ‌بلندی که زیر آن پوشیده آشکار می‌شود. روایت تاد از آخرین ملاقاتش با ولیعهد حامل نمادی مستعمل از تسلط فرهنگی غرب است: «آخرین باری که والاحضرت را دیدم، بر تخت خود نشسته بود و با نی کوکاکولا می‌نوشید». از آن‌جا که امکان تماشای فیلم تاد امروز وجود ندارد و به نظر می‌رسد که مثل تخت‌طاووس، جهانِ مخلوق آن برای همیشه از دست رفته است، ما احتمالاً هرگز نخواهیم دانست که آیا تاد عناصری از این دست را درون فیلم خود گنجانده است یا خیر. اگر ذکری از «ایران امروز» در یادداشت فیلم نبود، حتی می‌شد تصورکرد که «یک قصۀ پریان ایرانی» به کل نسبت به مدرنیزه شدن کشور بی‌اعتنا بوده ‌است. تاد به مکان‌‌هایی ارجاع می‌دهد که فاصلۀ ‌تاریخی‌شان از زمان حاضر دست‌کمی از فاصلۀ جغرافیایی‌شان ندارد («تخت جمشید، شهر بزرگ گذشته») و گذشته از این، داستان فیلم او به حاکمی می‌پردازد که روشنایی را برای جهان به ارمغان می‌آورد.

تاد خاطرات خود را در انتهای دهۀ هفتاد میلادی، در زمانی که نظام سلطنتی ایران در حال سقوط بود، به نگارش درآورد:

«آنچه اکنون در کشور در حال وقوع است، غم‌انگیز به نظر می‌رسد. من هرگز چیزهای اندوه‌بار و شاید زشتی که آن موقع ممکن بود اتفاق افتاده باشند را مشاهده نکردم. من این چیزها را ندیدم، چرا که به هر حال داستان من یک قصۀ پری‌وار بود».

او ذکر می‌کند که فیلمش به تازگی برای بار دوم به نمایش درآمده است، اما احتمالاً «برای مدتی بسیار بسیار طولانی» قابل مشاهده نخواهد بود و مصمم است تا برابر وصیت‌نامه‌اش نسخه‌ای از آن را برای کودکانش «به عنوان یادگاری از گذشته» برجای بگذارد. تاد این فصل از کتاب را با جملاتی برگرفته از خطابۀ پروسپرو در «طوفان» شکسپیر به پایان می‌برد که در آن، او تصویر «باروهای سر به فلک کشیده و کاخ‌‌‌های عالی» را احضار می‌کند، اما همچنین تصنع اجرا و داستان‌گویی را که «تار و پود بی‌پایۀ این تصور» است، آشکار می‌سازد. راهبرد تاد، با برخورداری از حمایت دفتر امور خارجه این بود که رویایی سحرآمیز از یک مکان را در عوضِ خود آن مکان عرضه دارد، تصویری که حتی در زمان ساخت خود هم «یادگاری از گذشته» بود.

 

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک  ما بفرستید. از این پس نیز می توانید با عضویت در کانال تلگرام  ما مطالب مجله ی آندرلاین را دنبال کنید.