جاناتان رزنبام با سی دانشجوی مدرسۀ ملی سینما در عکسی دسته جمعی
جاناتان رزنبام و دانشجویان مدرسۀ ملی سینما ©

مدرسه ملی سینمای ایران

جاناتان رزنبام بعد از سفری برای تدریس نقد فیلم در تهران از مباحثِ مطرح‌شده در جلسات تدریس‌اش در مدرسۀ ملی سینمای تهران می‌گوید.

جاناتان رزنبام

در اواخر تیرماه امسال افتخار این را داشتم که در راه‌اندازی مجموعه سخنرانی‌هایی بلندپروازانه همکاری کنم. این سخنرانی‌ها به‌زبان انگلیسی برگزار شد. مکان برگزاری آن‌ها ساختمان جدید و مدرن مدرسۀ ملی سینمای ایران بود که یکی‌دو سالی بیشتر از ساختش نمی‌گذرد. به‌مدت یک هفته و روزانه دو ساعت دربارۀ نقد فیلم سخنرانی کردم. مدرسانِ مهمان دیگری نیز در چند ماه آینده جلساتی برگزار خواهند کرد؛ از جمله دینا یوردانووا از اسکاتلند، مورخ هنر ماریون زیلیو از فرانسه، دادلی اندرو از آمریکا، ژان میشل فرودون از فرانسه، پائولو مِرگتی از ایتالیا، کارلوس ف. اِردرو از اسپانیا و ریمون بلور از فرانسه و همچنین چند منتقد ایرانی.

حدود دویست هنرجو متقاضی نام‌نویسی در این دوره‌ها بودند. البته هزینۀ ثبت‌نام گزاف نبود. داوطلبان باید برای سنجش دانششان در زمینۀ تاریخ فیلم و البته مهارتشان در زبان انگلیسی، در آزمونی شرکت می‌کردند. تقریباً یک‌چهارم آن‌ها پذیرفته شدند. این فرایند گزینش، مؤثر واقع شد و به شکل‌گیری گروهی کمک کرد که فیلم‌سازان معاصری همچون عباس کیارستمی، بلا تار و آندره تارکوفسکی را تحسین می‌کردند و نوشتار انگلیسی را در حدی می‌دانستند که منظورشان را برساند؛ هرچند با کمی اشکال.

پذیرفته‌شدگان باید تنها یک پاراگراف دربارۀ یکی از دو فیلمی که به آن‌ها نشان دادم، می‌نوشتند: هرچیز دیگر (۱۹۸۱) از پیتر تامسن و فیلم کوتاهی از بلا تار با نام آخرین قایق (۱۹۹۰). آن‌ها پیش‌تر هیچ‌کدام از این دو فیلم را ندیده بودند. بیشتر آن‌ها دومی را انتخاب کردند که تعجبی نداشت. پرترۀ مینیمالیستیِ تامسن از پدرِ درگذشته‌اش، اغلب از تک‌فریم‌هایی از تکه فیلم‌های کوتاه خانگی تشکیل شده بود و گفتاری طولانی داشت که به‌شیوه‌ای یکنواخت و برسونی، خود تامسن آن را نوشته و اجرا کرده بود. تعدادی از دانشجویان، تحت‌تأثیر موسیقی صدای تامسن قرار گرفتند که یادآور حرفۀ قبلی‌اش بود: گیتاریست کلاسیک. با این حال، دنبال‌کردن این متن طولانی برایشان مشکل بود؛ حتی بعد از اینکه فیلم‌نامۀ آن به‌صورت آنلاین در اختیارشان قرار گرفت.

در مقابل، دیالوگ‌های فیلم تار اهمیت کمتری داشت و فهم آن ساده‌تر بود. در آخرین قایق، مهم‌ترین کلام فیلم، نوشته‌ای است که همراه با قایق بر روی پرده حرکت می‌کند. این قایق، مهاجران بی‌رمق و رنجور را به مقصدی نامعلوم حمل می‌کند. در نهایت به‌شکلی آخرالزمانی نتیجه‌گیری می‌شود که «آنجا مجارستان بود». یکی از چند شاگردی که می‌خواستند فیلم را به فارسی زیرنویس کنند، می‌گفتند وسوسه شده بودند در ترجمه بنویسند: «آنجا ایران بود».

حداقل دو یا سه دانشجو چندین صفحه دربارۀ آخرین قایق نوشتند و وقتی نوشته‌هایشان را با صدای بلند به‌زبان انگلیسی خواندم، از آن‌ها خواستم آن را برای بقیۀ دانشجویان به فارسی برگردانند. حساسیت اغلب آن‌ها جالب‌توجه بود و حتی یکی از دانشجویان دانشِ آن را داشت که با جست‌وجوی اینترنتی، مجسمه‌ای را که در اوایل فیلم می‌بینیم، تشخیص دهد و مکانش در بوداپست را پیدا کند. به‌طور کلی علاقه به مسائل فلسفی و معنوی در آن‌ها به‌نسبتِ انتظار من، از همتایان آمریکایی یا انگلیسی‌شان بیشتر بود.

یکی از نوشته‌ها این‌طور شروع می‌شد: «سینمای بلا تار یعنی قبل از اینکه تماشایش کنی، فکر کن؛ حتی اگر غیرممکن باشد» و این‌طور پایان می‌یافت: «خلاصۀ فیلم: می‌گویند حالمان خوب است. باور نکن.» آغاز یادداشتی دیگر: «همچون حیاتی جنون‌آمیز، حرکت درونی و بیرونی را تجربه می‌کنیم و دوربین کمکمان می‌کند که آن را حس کنیم. اگر نه با حرکت کشتی یا سروصدای اتومبیل‌ها، که با حرکت دیوانه‌وار دوربین که از چهرۀ مغموم و بی‌کس و ناامید آدم‌ها عبور می‌کند.»

قویاً باور دارم که نقد فیلم، نه باید حرف اول را دربارۀ فیلم بزند و نه حرف آخر را؛ بلکه باید مداخله‌ای در گفتمان اجتماعی تلقی شود که مستقل از منتقد وجود دارد. بنابراین به این نتیجه رسیدم که دیالوگ، و نه مونولوگ، بهترین راه برای پیش‌رفتن است. وقتی که گفته‌هایمان به‌طور کامل برای هم مفهوم نبود، مترجمی توانا به‌کمک من و حاضران در جلسه می‌آمد. کارآمدترین حالت وقتی بود که مترجم خلاصه‌ای از صحبت‌های من را به‌فارسی آماده می‌کرد و بر پردۀ پشت‌سرم می‌انداخت، تقریباً شبیه کاری که در اپرا انجام می‌دهند.

به‌خصوص تأکید کردم که به تحمیل متدولوژی یا سبکِ بخصوصی در نقادی تمایل ندارم؛ بلکه می‌خواهم هرکدام از شرکت‌کنندگان روش خود را پیدا کند. حرف ژان‌لوک گدار را برایشان نقل کردم. او یک بار در مصاحبه‌ای به من گفت که ترجیح می‌دهد مثل هواپیما باشد تا فرودگاه؛ یعنی وسیله‌ای باشد برای رساندن مسافران به هرجا که می‌خواهند و نه اینکه مقصد آن‌ها باشد. از من پرسیدند وظیفۀ نقد چیست. همین سؤال را از خودشان پرسیدم و گفتم جوابشان به این سؤال باید مسیر کارشان را مشخص کند.

مسلماً آن‌قدر ساده‌انگار نبودم که «دیالوگ‌هایی» از پیش آماده کنم. بیشترین چیزی که آماده داشتم، فهرستی کلی و نه‌چندان دقیق از چند موضوع بود؛ مثل هدف و کارکرد نقد فیلم، اینکه چطور منتقد فیلم شدم، نقد در مقایسه با یادداشت‌نویسی (review)، ارزش مبهم ارزیابی، امتیازات نقد تقلیدی (mimetic criticism) که از فرم یا سبک فیلم یا کارگردانی بخصوص الهام گرفته باشد و تفاوت نوشتن دربارۀ فیلم و نوشتن دربارۀ جهان.

بعضی از دانشجویان به این بدبین بودند که فقط فیلم‌های غیرعادی و «دشوار»، برخلاف آنچه بیشتر مردم تماشا می‌کنند، نشانشان می‌دادم. یکی از آن‌ها چنان به مینیمالیسم هرچیز دیگر مشکوک بود که حتی «سینما» خواندن آن برایش جای سؤال داشت. می‌خواستم فیلم کوتاه روایی و متعارف‌تری را نیز نمایش دهم: عروسک بزرگ پسر، اپیزود هو شیائو شین در فیلم تایوانیِ مرد ساندویچی؛ اما به‌سبب مشکلات فنی و زمان محدود نتوانستم. همچنین برخی از مسائل و دشواری‌هایی را که فیلم‌های تجاری‌تر ممکن است باعث شوند، با آن‌ها در میان گذاشتم و توضیح دادم فیلم‌هایی را انتخاب کرده‌ام که پیش‌بینی می‌کردم ندیده باشند.

نیز توانستم ویدئوی کوتاهی را نمایش دهم که با کوین بی لی دربارۀ اورسن ولز ساخته بودم. این ویدئو نوعی مکمل برای مقالۀ مفصلی است که داشتم دربارۀ سوی دیگر باد می‌نوشتم. سوی دیگر باد فیلمی از ولز است که بعد از مرگ خود او کامل شد و قرار است در سپتامبر ۲۰۱۸ در فستیوال فیلم ونیز برای اولین بار به نمایش دربیاید. این ویدئو که در آن نقش مشاور داشته‌ام، سعی می‌کند نقد مرا با اطلاعاتی دربارۀ تأثیر چندوجهیِ اویا کدار بر ساخت این فیلم، بیامیزد. به‌تازگی با کدار، مجسمه‌ساز و بازیگر و نویسنده، در خانۀ ساحلیِ دورافتاده‌اش در کرواسی دیداری کرده و به این موضوع پی برده بودم.

این مقاله را با جزئیات شرح دادم و همچنین فیلم چالش‌برانگیز ولز را که نمی‌توانستم نمایشش دهم. هدفم از شرح‌دادن مقاله‌ام این نبود که متدولوژی یا دیدگاهم را توجیه کنم؛ بلکه منظورم این بود که امیدها و‌ برنامه‌های پیچیده‌ای را که نقد فیلم می‌تواند با خود بیاورد، در عمل به تصویر بکشم و نشان دهم چطور می‌توان آن‌ها را با هم همراه کرد و آشتی داد. خیلی دوست داشتم با توجه به انتظارات عامه، متأثر از تبلیغات و حتی تا حدودی خود ولز، خوانش‌های اشتباه از فیلم را پیش‌بینی کنم و امیدوار بودم چهارچوب انتقادی ثمربخش‌تری را برای درک آن فیلم بسازم.

در جواب دانشجویی که پرسید آیا چنین روشی را توصیه می‌کنم، این را یادآور شدم که استفادۀ من از اتوبیوگرافی تنها یکی از بی‌شمار رویکردهای ممکن در جهت این اهداف است. با خرسندی می‌گویم که بیشتر نقدهای کوتاهی که نوشتند، از جمله آن‌هایی که قسمت‌هایی از آن‌ها را نقل کردم، بدون اینکه از اتوبیوگرافی استفاده کنند، شخصی و متمایز بودند.

 

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک ما بفرستید. از این پس نیز می توانید با عضویت در کانال تلگرام و اینستاگرام ما مطالب مجله ی آندرلاین را دنبال کنید.

موضوعات مربوط

موضوعات مرتبط