آرم پپسی و ساختمانی مدرن در نمایی از سکانس حذف شدۀ خشت و آینه
سکانس حذف شدۀ خشت و آینه ©

ابراهیم گلستان

«خشت و آینه»، شاهکار سینمایی ابراهیم گلستان، اخیراً در نسخۀ مرمت‌شده در فستیوال فیلم ونیز به نمایش درآمد. کار مرمت فیلم به کشف سکانسی دیده‌نشده و استفاده‌نشده از شهر تهران در این فیلم منجر شده است. این، شرحی است از این کشف.

احسان خوش‌بخت

تهران قدیم از خشت ساخته شده بود. تهران امروز آینه و شیشه و بتن دارد. وضوح تهران خشتی بسی بیشتر از تهران آینه‌ای است. این را ابراهیم گلستانِ فیلم‌ساز به‌شهادت سکانس حذف‌شده‌ای از فیلمش خشت و آینه، نه‌تنها به‌خوبی می‌داند، بلکه با درنظرگرفتن زمان ساخت فیلم، آن را چند دهه‌ای پیش‌تر از بقیه می‌دانسته.

در حین کار مرمت خشت و آینه در سینماتک بولونیا، به سکانس کامل و مستقلی رسیدیم که از نسخۀ نهایی فیلم کنار گذشته شده بود. این سکانس بعد از سکانس خانۀ هاشم و قبل از سکانس زایشگاه می‌آمد و بعد از عنوان‌بندی فیلم، دومین بخشی بود که در آن صدای ضرب حسین تهرانی در خشت و آینۀ فاقد موسیقی شنیده می‌شود.

این سکانس مثل سمفونی‌های شهری آلبرتو کاوالکانتی و والتر روتمان و با تدوینی ریتمیک و روسی بر اساس تقارن‌ها و تضادها و درک ضرباهنگ شهر بنا شده است؛ اما کارکردش بیشتر به شهر‌های مورنائو به‌خصوص برلینِ آخرین خنده شباهت دارد. کار گلستان در اینجا نشان‌دادن کنارِهم‌نشینی یا برخورد کهنه و نو و مردمانی است که بین این کهنه و نو سرگردان‌اند.

ابراهیم گلستان برای کنارگذاشتن این سکانس از نسخۀ نهایی، دلایلی روشن و محکم دارد. او می‌گوید خشت و آینه داستان آدم‌هاست و نه داستان شهر و این تکه، کمکی به شناخت آدم‌های داستان نمی‌کرده است. به‌علاوه خشت و آینه در ثبت خیره‌کنندۀ اضطراب اخلاقی و فلسفی فیلم‌سازش، فیلمی جهانی‌تر از آن است که خودش را به تهران محدود کند.

با وجود این، این سکانس چنان زیبایی فریبنده‌ای دارد که می‌توان آن را به‌عنوان فیلمی مستقل و کوتاه نمایش داد یا بهتر است بگویم «باید» نمایش داد. تهرانی که در آن می‌بینیم، تهرانی نیست که بشود به‌آسانی در جاهای دیگر دید یا دست‌کم تناقض‌هایش را به این روشنی در ۳ دقیقه و ۱۱۲ نما دریافت. حتی از نظر فنی و با درنظرگرفتن اینکه طول متوسط هر نما در این سکانس ۱٫۶ ثانیه است، این بخشِ دیده‌نشده از خشت و آینه رکوردی از نظر تعدد نماها در تاریخ سینمای ایران است.

سمفونی شهری گلستان با سکانسی از ورودی مسجد شاه در صبح زود بازار و پیش از هجوم بازاریان و مشتریانش شروع می‌شود. هاشم، بچه‌به‌بغل، از مقابل مسجد به کوچه‌ای پا می‌گذارد که در نبش آن پیرمردی دارد شهرفرنگ نشان سه بچه می‌دهد و با صدای بلند، تصاویر شهر فرهنگ را نقالی می‌کند. صدای پیرمرد می‌شود صدایی که تصاویر را روایت می‌کند؛ در حالی که هرکدام از این جمله‌ها معمولاً روی نمایی می‌آید که بی‌تناسب با گفتار نیست:

«ببین شهرفرنگه، تماشا کن. ببین ۷۲رنگه، تماشا کن. ببین جلوی چشمه، تماشا کن. مسلسل‌ها رو ببین، توپ‌ها رو تماشا کن. خرابه‌های جنگیه، شهرها چه عالیه، ساختمون‌های ۱۲طبقه، ببین تمام جمعیته، تماشا کن. ببین آدم‌ها دارن تفریح می‌کنن، ببین چقدر عالیه، تماشا کن. شکارچی‌ها رو سیاحت کن، دخترها دارن تفریح می‌کنن با پسرها. ببین گل‌های جاویدان رو ببین، ببین کشته‌ها رو، ببین ریخته روی زمین. بزن بزن آرتیست‌ها رو تماشا کن.»

بعد از نمای هاشم در کوچه، دوربین او را رها می‌کند و نمایی از سردر باغ ملی نشان می‌دهد که از پشتش ساختمان سفید و مدرن یک بانک دیده می‌شود. نمایی نزدیک‌تر، طاق میانی سردر باغ ملی را در قاب می‌گیرد. حالا حضور بانک در قاب، وزن بیشتری دارد. بنای آجری دروازه‌ای است که آن‌سویش دنیای دیگری در جریان است و آدم‌ها در آن هنوز جای خودشان را پیدا نکرده‌اند، «هنوز»ی که تا امروز هم ادامه دارد.

نماهایی از سکانس حذف شدۀ تهران در خشت و آینه
نماهایی از سکانس حذف شدۀ تهران در خشت و آینه

در ادامه، اتوبوس‌ دوطبقه از زیرِ نشان پپسی رد می‌شود. ساختمان تازۀ مجلس، رهاشده به نظر می‌رسد و سربازی جلوی پله‌های بلندش از تنهاییِ مرمر و سیمان محافظت می‌کند. دوربین ستون‌های کنار مجلس را ورانداز می‌کند و تنهاییِ ساختمان و سربازش را با ردشدن زنی می‌شکند که رنگ چادرش با رنگ مرمرهای هیولای مدرن یکی است. پشت مجسمه‌های تهران - فردوسی‌اش، نبرد گرشاسب با اژدهایش و شیرهایش - کانادادِرای، پپسی، روغن‌نباتی قو و اشک‌ها و لبخندهای روی پردۀ یک سینما جا خوش کرده‌اند. خیابان‌ها در ازدحام کادیلاک و گاری گره خورده. اسکلتی پشت ویترین مغازه ایستاده است. بدن‌سازی با بالاتنۀ برهنه از بالاخانۀ یک باشگاه به دوربین گلستان لبخندی تحویل می‌دهد.

سه دقیقۀ این سکانس به دو قسمت تبدیل شده است: در نیمۀ اول، صدای شهرفرنگ را می‌شنویم و در نیمۀ دوم صدای ضرب به‌جای صدای شهرفرنگ در گوشمان طنین می‌اندازد. به‌دنبال ضرب، فیلم سرعت بیشتری می‌گیرد و اندازۀ نماها کوتاه‌تر می‌شوند. نماهایی از بخش اول در این بخش دوباره تکرار می‌شوند؛ منتها در اندازۀ کوتاه‌تر یا بعضاً در قاب‌هایی نزدیک‌تر به سوژه. مثلاً جوانکی را که دارد حباب درست می‌کند، اول در لانگ‌شات می‌بینیم و بعد در نماهای رو به انتهای سکانس فقط کلوزآپی خیلی نزدیک از تصویر حباب‌هایی که هوا می‌کند، دیده می‌شود. برای گلستان، تهران خودِ این حباب‌هاست.

در نیمۀ اول، تمرکز بیشتر بر معماری است و در نیمۀ دوم، بر آدم‌ها، دست‌فروش‌ها، علاف‌ها، دعانویس‌ها و عریضه‌نویس‌ها، بخت‌آزمایی‌فروش‌ها، بی‌خانمان‌ها، به‌خواب‌رفته‌ها، نابیناها، سربازوظیفه‌ها، بچه‌‌مدرسه‌ای‌ها، واکسی‌های بی‌مشتری، دست در دماغ‌ها، کراواتی‌ها، چادری‌ها، بی‌چادرها، آخوندها، پیرها، جوان‌ها... و همۀ تهران. بیشترِ تصاویر این بخش گره می‌خورد به نمایی از دو جوان که چند مانکن را پشت وانتی در خیابان‌های تهران حمل می‌کنند.

در این سکانس، هم در حرکت و هم در ایستاییِ آدم‌ها نوعی سردرگمی هست. استفادۀ گلستان از تدوین در اینجا، برای نظم‌دادن به آن اغتشاش شهری و فرهنگی و اخلاقی‌ است که خشت و آینه در جاهای دیگر با استفاده از قدرت کلام ترسیم کرده است. از این نظر، گلستان در این سکانسِ کنارگذاشته‌شده بیش از همه به زبان سینمای ناب مستندهایش نزدیک شده.

آخرین نمای سکانس تهران، نمایی از تابلویی در کنار خیابان است که می‌گوید: «بعمل دیگران اعتماد ننمائید». این نما موجب تشدید فضای ظن و هراس خشت و آینه می‌شود. اما وقتی دوربین به‌آرامی عقب می‌کشد، بخش پایینی تابلو و بازی بصری گلستان آشکار می‌شود: «بعمل دیگران اعتماد ننمائید و در رانندگی همیشه دقت کنید.» دوگانگی و طنز و کنایه، از همان ابتدا بخش عمده‌ای از این سکانس بوده. برای گلستان، دوگانگی شهر و مجسمه‌ها و آدم‌هایش در این سکانس، ریشه در فقدان تناسب دارد؛ اما زشت یا زیبا، این همۀ تهران است در ۱۱۲ نما.

 

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک ما بفرستید. از این پس نیز می توانید با عضویت در کانال تلگرام و اینستاگرام ما مطالب مجله ی آندرلاین را دنبال کنید.

موضوعات مربوط

موضوعات مرتبط