آزاده شاهمیری در فستیوال بین المللی ادینبورو در اسکاتلند
آزاده شاهمیری ©

روبرتا کاکسیاگلیا

آندرلاین در روزهای اجرای کار تازه آزاده شاهمیری در فستیوال بین‌المللی ادینبورو در اسکاتلند به گفت‌وگو با این صدای تازه تئاتر ایران نشست که آخرین کارش به شکلی کنایی «بی‌صدایی» نام دارد.

ارس خاتمی

پیشینه

من در ایران تئاتر را شروع کردم. ادبیات نمایشی خوانده‌ام و همیشه کار عملی تئاتر را در کنار پژوهش و کار نظری پیش برده‌ام و در سال‌های اخیر بیشتر به پژوهش پرداخته‌ام. اجراهای عمومی زیادی در تهران نداشته‌ام. در سال ۱۳۸۸ اولین نمایشنامه‌ام با نام «فاصله‌های تاریک ستاره‌ها»، در جشنوارۀ تئاتر دانشگاهی ایران برگزیده شد و با کارگردانی خلاقانۀ ایثار ابومحبوب در سال ۱۳۸۹ به‌مدت حدود بیست شب در تالار مولوی اجرا شد. بعد از آن اجراهایم تک نفره بود و به صورت تک اجرا یا دو سانس در یک روز، اجرا شد. کار آخری که در تهران اجرا کردم، «لکچر- پرفورمنسِ» دمشق بود که در سال ۱۳۹۲ در فستیوال مونولیو اجرا کردم و هیچ وقت اجرای عمومی نشد.

منابع الهام

فکر می‌کنم در نوجوانی و سال‌های اول دانشجویی، خواندن و تحلیل آثار سه نویسنده تأثیر زیادی بر من گذاشت؛ شکسپیر، چخوف و برشت. به نظرم «دربارۀ تئاتر» برشت و «تاریخ تحلیلی درام کلاسیک یونانی»، اثر یان کات بر من بسیار تاثیرگذار بوده‌اند. نمایشنامه‌های برنار ماری کلتس و مایکل فرین هم برایم پر از تازگی و کشف است و عباس نعلبندیان برای من اوجی دست نیافتنی است. اما از میان هنرمندانی که در سال‌های اخیر کارهایشان را دیده‌ام، رومئو کاستلوچی، برت بیلی، ربیع مروه و فیلیپ کن را به دلایل متفاوتی بسیار دوست داشته‌ام.

اجراهای بین‌المللی

برای من بسیار جذاب است که برای مخاطبانی که زبان فارسی نمی‌دانند، اجرا کنم. گرچه همواره بالانویس‌های ترجمۀ دیالوگ‌ها به زبان تماشاگران بومی در حین اجرا پخش می‌شود تا مخاطب داستان را دنبال کند، حس می‌کنم وقتی زبان فارسی واسطۀ ارتباط من و تماشاگر نیست و انگار تنها وجه آوایی‌اش، که شاعرانه هم هست، به کار گرفته می‌شود و نه وجه رسانگی‌اش، لایه‌های ارتباطی دیگرِی میان بازیگر/ اجرا و تماشاگر برانگیخته‌تر می‌شوند. تماشاگر به تمام سکوت‌ها، حرکت‌ها، آواها و تصاویر دقت فراوانی می‌کند و به دنبال دریافت معنا از میان تمامی جزئیات اجراست، چرا که دیگر کلام تنها زبان موجود نیست.

جذابتر از همۀ این‌ها، قرار گرفتن در یک گسترۀ وسیعتر و چرخۀ بزرگتر فرهنگی است؛ این که اجرا از یک کار هنری-فرهنگی به وسیله‌ای برای برقراری ارتباط میان فرهنگ‌ها بدل می‌شود. فرهنگ من و فرهنگ دیگران، در یک زمان و مکان مشخص به دیدار یکدیگر می‌روند و به واسطۀ این اجرا به شناختی هر چند اندک از یکدیگر می‌رسند. من در خاطرۀ فرهنگی دیگر ثبت می‌شوم. تئاتر که خودش یعنی ارتباط، موجب مراودۀ فرهنگی و بازتر شدن مرزهای بینافرهنگی می‌شود.

ویژگی دیگر اجرا در فستیوال‌های جهانی، تئاتر دیدن است. البته اگر خوش شانس باشید و وقت آزاد داشته باشید. من سعی می‌کنم اجرا ببینم. تئاتر دیدن نه فقط برای دیدن مدل‌های مختلف و جدید تئاتر و اجرا در دنیا، که برای پیدا کردن نسبت خودم با این کارها. برایم جالب است که دراماتورژی فستیوال را با تماشای کارها درک کنم و نسبتی را که کار خودم با هم عصرانش برقرار می‌کند، بفهمم و بسنجم.

چالش‌های اجرای بین‌المللی

چالش‌ها از عدم آشنایی هنرمندان ایرانی با چگونگی ارائۀ طرح، تا مشکلات فنی‌ای که هنرمندان ایرانی در مناسبات مالی بین‌المللی با آن روبه‌رو می‌شوند، تنوع دارند. گروه‌های کوچک با بودجه‌های کوچک مثل ما، چاره‌ای ندارند جز آن که با آزمون و خطا پروژه‌های بین‌المللی را پیش ببرند. چالش دیگر، نبودن ارتباطات کافی و مراودات فرهنگی است. هنرمندان ایرانی فضای زیادی برای دیده شدن از سوی «کیوریتور»های بین‌المللی ندارند. فستیوال فجر تنها مجرای ارتباطی است، که بسیاری از هنرمندان جوان به آن راهی ندارند. به نظرم من و دیگرانی را که کارهای بین‌المللی کرده‌ایم، بخت و اقبال هم همراهی کرده است. کاش در کنار ورکشاپ‌هایی که بیشتر بر کار عملی تئاتر متمرکز است، گاهی در جشنواره‌های ریز و درشتی که داریم از متخصصانی دعوت می‌شد که چگونگی کار در عرصۀ بین‌المللی، از نوشتن طرح تا ارائۀ آن و نحوۀ جذب سرمایه را به تئاتری‌ها آموزش می‌دادند. کار مدیریت تکنیک برای تئاتر، یکی دیگر از مسائلی است که جامعۀ تئاتری ما آشنایی کمی با آن دارد؛ در حالی که در عرصۀ بین‌المللی جزء جدانشدنی اجرای یک تئاتر است.

عکس از نمایش بی صدایی
بی صدایی ©

روبرتا کاکسیاگلیا

عکس از بی صدایی
بی صدایی ©

روبرتا کاکسیاگلیا

عکس از بی صدایی
بی صدایی ©

روبرتا کاکسیاگلیا

عکس از بی صدایی
بی صدایی ©

روبرتا کاکسیاگلیا

«بی‌صدایی»

این کار در اصل به پیشنهاد فستیوال کونستنِ بروکسل ساخته شد و بعد فستیوال تئاتر اشپکتکل زوریخ نیز تهیه کنندۀ مشترک آن شد. اگر اعتماد و حمایت مدیر هنری فستیوال کونستن، کریستف اسلاگمویلدر نبود، مسلماً «بی‌صدایی» هرگز ساخته نمی‌شد. صحبت‌های مقدماتی من و کریستف از شهریور ۱۳۹۵ آغاز شد. در واقع به من پیشنهاد شد تا براساس ایدۀ محوری ویدیوی «نبودن» که در اردیبهشت سال ۹۵ در مانهایمِ آلمان به نمایش درآمده بود، اجرایی صحنه‌ای کار کنم. من و سهیل امیرشریفی که نویسندۀ متن و سازندۀ ویدیوهای «بی‌صدایی» است، حدود سه ماه روی طرح کار کردیم و در ماه دسامبر (نیمۀ دوم دی ماه) نوشتن متن شروع شد.

«بی‌صدایی» در بستر تئاتر ایران

ایدۀ مرکزی «بی‌صدایی» دراصل برآمده از دغدغۀ شخصی و تجربۀ فردی من در این سال‌هاست. من البته خیلی وقت است در تهران تئاتر اجرا نکرده‌ام. در این سال‌ها دو بار نمایشنامه‌ام در جشنوارۀ فجر رد شد و برای یک اجرا، دو سال در لیست انتظار یکی از سالن‌های کوچک تئاتر بودم. بعد از دو سال که مراجعه کردم گفتند مدیر سالن عوض شده و مسئولیتی در قبال تعهدات گذشته ندارد. بیشتر که پیگیری کردم گفتند اجرای شما اصلا در لیست انتظار نبوده و اشتباه شده است. در حال حاضر تئاترهای کمی در تهران می‌بینید که مفاهیمی مثل گروه، تولید متن و تربیت بازیگر و کارگردان در آن مهم باشد. از این قرار، «بی‌صدایی» با بخش بزرگی از تئاتر ایران نسبتی ندارد. به ویژه با مدلی از تئاتر که به دنبال جذب تماشاگر از طریق میدان دادن به ستارگان شناخته شده است و بیشترِ فضاهای تئاتری تهران را هم این‌گونه اجراها پر کرده‌اند.

معنای زمان در «بی‌صدایی»

زمان در سه سطح گذشته، حال و آینده در «بی‌صدایی» جریان دارد. داستان در پنجاه سال آینده میگذرد و زمانِ حالِ روایت، آینده است؛ سال ۱۴۴۸ شمسی. زمانِ حالِ تماشاگر بر زمان آینده‌ای منطبق است که در آن دختری دارد گذشتۀ مادرش را واکاوی می‌کند. در خلال واکاوی گذشتۀ مادر، که در آن دختر حتی هنوز به دنیا نیامده، به گذشته‌ای که مادر و دختر با هم داشته‌اند، یعنی مثلاً کودکی دختر هم اشاراتی می‌شود. در واقع دختر هیچ خاطره‌ای از گذشته‌ای که درحال کشف آن است، ندارد و به گونه‌ای دارد خاطره‌سازی می‌کند. چیزهایی را از گذشته گزینش می‌کند تا روایت خودش را بسازد. کاری که همۀ ما، بی آن که لزوماَ نسبت به آن آگاه باشیم، در زندگی روزمره هم می‌کنیم. این که ما کدام لحظه را انتخاب می‌کنیم تا به یاد بسپاریم و از چه چیز عبور می‌کنیم، شاید آن چیزی است که شما عنصر اراده می‌نامید. میل و خواست ما چگونگی به یاد آوردن گذشته را هدایت می‌کند. انگار آن چیزی را به یاد می‌سپاریم که میل داریم در یاد بماند. برای من گذشته همواره بخشی از زمان حال است. به این معنا که گذشته در زمان حال ساخته می‌شود. روایت ما در زمان حال همواره گذشته را آن طور که خود می‌پسندد و درست می‌پندارد، بازسازی می‌کند. شاید این جمله از فاکنر که می‌گوید «گذشته هرگز نمرده است. راستش، گذشته حتی اصلا نگذشته است» کمکم کند تا منظورم را روشن‌تر بیان کنم. حقیقتی که این جمله می‌گوید این است که اساساً حقیقت امری دست‌ نیافتنی است. پس گذشته(های) ما نسبتی مستقیم با کیفیت زمان حال ما دارد. حقیقت این است که ما انتخاب می‌کنیم چه چیز را تبدیل به واقعیتِ گذشته کنیم، واقعی بپنداریم و تاریخی کنیم و چه چیز را فراموش کنیم.

استفاده از ویدیو

ویدیوها کار سهیل امیرشریفی است. فرایند تولید فیلم‌ها برای ما هیچ تفاوتی با ساختن چند فیلم کوتاه نداشت. سهیل در کارگردانی فیلم‌های «بی‌صدایی» هما‌ن‌قدر انرژی و زمان صرف کرد، که در ساختن فیلم‌های کوتاهش. فیلم‌ها جنبۀ تزئینی ندارند و ارتباطی کاملا اندام‌وار با متن اجرا دارند. دراصل همین فیلم‌ها هستند که حامل معنا و ایدۀ مرکزی اجرا هستند.

ما همچنان که یک سیر خطی در روایتمان داریم که داستان دختری است که با ذهن مادرش گفت‌و‌گو می‌کند، یک زمان غیرخطی هم داریم که به‌صورت موازی اتفاق می‌افتد و بازبینی و بازخوانی مقاطعی از زندگی مادر و خانواده‌اش است که با دوربین مادر فیلمبرداری شده‌است. قصد ما درهم ریختن زمان و یا ساخت روایتی پازل‌وار نبود. من و سهیل از ابتدا حواس‌مان جمع این نکته بود که داستان ما ساده نیست. نسبتاً پر شخصیت است و پر از جزئیاتی است که باید برای مخاطب قرارداد بشود تا بتواند پیش برود، پس بهتر است بسیار ساده روایت بشود. ما درواقع پیچیدگی روایی نداریم. ویدیوها دو کارکرد مختلف پیدا می‌کنند نخست آنکه متریال ما هستند تا مفاهیمی مثل بایگانی‌کردن و مستند‌کردن را به چالش بگیریم و به این پرسش بپردازیم که مواد تصویری‌ای که می‌توانند به‌سادگی جرح و تعدیل بشوند، چگونه واقعیت‌های زندگی ما را برساخته‌اند و برای اثبات حقیقت به‌کار می‌روند. کارکرد دیگر ویدیوها شکل دادن به یک روایت غیر خطی است. ما با کمک این فیلم‌ها به گذشته می‌رویم و برمی‌گردیم و در زمان حرکت می‌کنیم.

اجرا در فستیوال ادینبورو

«بی‌صدایی» در شهرهای بروکسل و زوریخ هم اجرا شده بود، اما تفاوت اجرا در ادینبورو برای من، شور و انرژی‌ای بود که سرتاسر شهر ادینبورو را در برگرفته بود. این که یک شهر به تمامی درگیر یک فستیوال باشد برای من بسیار جذاب و تازه بود. انرژی شهر به ما هم منتقل شده بود. از طرف دیگر، تیم پشتیبانی و فنی بسیار حرفه‌ای و دقیقی در سالن و از طرف فستیوال ادینبورو ما را همراهی می‌کرد و به نظرم همۀ این موارد در کنار هم باعث شدند یکی از بهترین اجراهای‌مان را در ادینبورو داشته باشیم.

در ادینبورو، بعد از اجراها فضایی بسیار صمیمی شکل می‌گرفت که در آن فرصت داشتیم با تماشاگران، که اغلب خودشان تئاتری‌های حرفه‌ای بودند، حرف بزنیم. من همیشه این نگرانی را داشته‌ام که اجرا چگونه دریافت می‌شود و در ادینبورو که بیشتر تماشاگران خودشان متخصصان هنر بودند شاید نگرانی‌ام دوچندان بود. بازخوردی که من دریافت کردم ورای انتظارم بود. تماشاگران بسیار درگیر کار شده بودند. تفسیرهای خلاقانه‌ای از متن و اجرا داشتند و پرسش‌ها و مسائل شخصی خودشان را که الزاماً پاسخی هم ندارد، در آن پیدا کرده بودند.

 

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک ما بفرستید. از این پس نیز می توانید با عضویت در کانال تلگرام ما مطالب مجله ی آندرلاین را دنبال کنید.

موضوعات مربوط