فاحشه‌ای صورتش را در مقابل دوربین کاوه گلستان پنهان کرده است
کاوه گلستان، بدون عنوان (مجموعه روسپی)،۷۷-۱۹۷۵، تهران ©

املاک کاوه گلستان

عکس‌های کاوه گلستان که به تازگی به موزۀ تیت مدرن لندن رسیده، جنبه‌ای از زندگی در تهران دهۀ ۱۹۷۰ را به تصویر می‌کشد که کمتر دیده شده. به‌علاوه، سوژۀ بی‌پروا و بینش اجتماعی این آثار ماهیت تکان‌دهندۀ خود را تا امروز حفظ کرده است.

حسیـن ایـالتـی

واقعیت برای کاوه گلستان ماده‌ای تلخ و سیاه است که آن را به حلق بینندۀ خود تحمیل می‌کند؛ واقعیتی که چنان از مرکز جامعه فاصله دارد که هرگونه مواجهۀ دیداری با آن شکلی سورئال به خود می‌گیرد. او تلاش می‌کند تا آن‌چه را آگاهانه از چشم دورنگاه‌داشته می‌شود، در لفافی زیباشناسانه افشا کند. از این‌سو، گلستان بیش‌تر زندگی حرفه‌ای‌اش را در حاشیۀ جامعه جست‌و‌جو کرد و در همان‌جا بلعیده شد.

موزۀ تیت مدرن لندن در پی افزودن بیست عکس چاپ‌شدۀ قدیمی از مجموعۀ روسپی (شهرنو) به گنجینۀ خود، یک گالری را در فضای نمایش مجموعه‌های دائمی‌اش برای یک سال به کاوه گلستان اختصاص داده است. در این نمایشگاه که نخستین نمونۀ ارائۀ فضایی کیوریت‌شده به هنرمندی ایرانی در این موزه ا‌ست، سندهایی تاریخی مربوط به محلۀ شهرنو، چهار کانتکت‌ از عکس‌های این مجموعه، گزارش‌های گلستان در روزنامۀ آیندگان و دو صفحه‌ از دفتر یادداشت‌ شخصی او نیز حاضر است.

کاوه گلستان در سال ۱۳۲۹ در آبادان به دنیا آمد. در سال ۱۳۴۷ از مدرسۀ شبانه‌روزی میل‌فیلد در سامرسِت، بزرگ‌ترین و یکی از گران‌قیمت‌ترین دبیرستان‌های بریتانیا، ترک تحصیل کرد و به تهران بازگشت. در سال ۱۳۵۲ زمانی که بیست‌ودو سال داشت با هنگامه گلستان (جلالی) ازدواج کرد و یک سال بعد، برای نخستین‌بار بخشی از مجموعۀ پُلاریدهایش را در گالری سیحون به نمایش گذاشت. در میانۀ دهۀ پنجاه، در چارچوب کارش برای روزنامۀ آیندگان، گزارش‌هایی دیداری-اجتماعی ارائه کرد و بخشی از آن‌ها را در اردیبهشت ۱۳۵۷ در دانشگاه تهران به نمایش گذاشت؛ نمایشگاهی که چهارده روز پس از بازگشایی تعطیل شد. از آن پس، او به یکی از مهم‌ترین شاهدهای انقلاب و رخدادهای پس از آن، مانند جنگ ایران و عراق تبدیل شد. برای عکس‌هایش از انقلاب، جایزۀ رابِرت کاپا را از آن خود کرد. در سال‌های دهۀ هفتاد مدتی را به تدریس در تهران گذراند و اندکی بعد به کار در بی‌بی‌سی مشغول شد. کاوه گلستان در سال ۱۳۸۲ در عراق، در حال انجام پروژه‌ای برای این شبکه، روی مین رفت و درگذشت.

سرگذشت کاوه‌ گلستان با بدنۀ کاری او ارتباطی معنادار دارد. او همیشه وزنۀ سنگین نام ابراهیم گلستان را بر دوش داشت. بزرگ شدن در خانواده‌ای فرهیخته‌ و البته مرفه، جدا از امکان‌های فراوانی که می‌توانست او را به مرکز آورد، به همان اندازه به حاشیه راند. حلقۀ نخبۀ گلستانِ پدر در کنار امتیازهای ویژه‌اش، فاصله‌ای انتزاعی با واقعیت جامعۀ بیرون داشت که کاوۀ جوان را از هر دو قشر مرفه و روشن‌فکر دور کرد.

هم‌زمان با شکل‌گیری تدریجی پلاریدها، متأثر از جنگ ویتنام، او به کارهای یوجین اسمیت و دان مک‌کالن گرایشی ویژه‌ پیدا می‌کند. هم‌کناری امر عکاسانه و مستندنگاری در کار این هنرمندها، همراه با نگاه سیاسی هنرمند دادا، جان هارت‌فیلد، به استفاده از تصویر، به ترکیبی اساسی در کار او تبدیل می‌شود که از سال ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۶ یکی از مهم‌ترین مجموعه‌های تاریخ عکاسی ایران، سه‌گانۀ مشهور روسپی، کارگر، مجنون، از دل آن بیرون می‌آید. در واکنشی سیاسی، او به‌طور جدی پژوهشی فراگیر را دربارۀ گروه‌های اجتماعی‌ به حاشیه رانده‌شده آغاز کرد که سرنوشت‌شان در همان حاشیه به‌ هم پیوند می‌خورد.

شناخته‌شده‌ترین مجموعۀ این سه‌گانه و به‌طور کلی، کار حرفه‌ای کاوه گلستان، عکس‌هایی ا‌ست که به سفارش روزنامۀ آیندگان از محلۀ بدنام شهرنو در تهران می‌گیرد و بخشی از آن‌ها را در قالب سه گزارش متوالی با عنوان قلعه در نگاهی دیگر در ۱۳۵۶ در این روزنامه منتشر می‌کند. این محله که در تاریخ هشتادساله‌اش همیشه جایی برای دیده‌نشدن بوده است، پس از آن‌که فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر وقت، در پی کودتای ۲۸ مرداد با کشیدن دیواری به دور آن، چه از نظر اجتماعی و چه فیزیکی، آن را به یک گتو تبدیل می‌کند، به قلعۀ زاهدی مشهور می‌شود؛ قلعه‌ای که به خانه‌ای همیشگی برای روسپیان طردشدۀ شهر تبدیل می‌شود.

گلستان جزو افراد کم‌شماری است که موفق می‌شود در طول دو سال، از آخرین نفس‌های این شهرِ دربند عکاسی کند. روایت گلستان از شهرنو، لایه‌لایه به سوژه‌هایش نزدیک می‌شود. گاهی تصویری گسترده از فضای قلعه را مستندسازی می‌کند، گاه شرایط زندگی ساکنان آن و رفت‌وآمدهایش را، و گاه آن‌قدر نزدیک می‌شود که حضور واسطۀ دوربین در آن بستر تاریک فراموش می‌شود. گلستان خود عکس‌هایش را از زنان شهرنو پرتره‌ می‌خواند؛ پرتره‌هایی که به باور ولی محلوجی، کیوریتر و مدیر بنیاد کاوه گلستان، اهمیت آن‌ها در حفظ سابجکتیویتی (سوژگی) این زنان در عکس‌ها است که در بسیاری از آن‌ها خود، به‌شکلی کنش‌مند، مؤلف عکس‌اند.

در بیش‌تر این پرتره‌ها، زن‌هایی را می‌بینیم که در فضای تنگ مکعب اتاق، در مرکز تصویر حاضرند. تکرار کمینه‌گوی عناصری چون پوسترهای روی دیوار، جعبۀ‌ دستمال کاغذی، دستمال‌های مصرف‌شده، چراغ نفتی و مهتابی، کاغذ دیواری، ترک‌های روی دیوار، ملافه‌های چروک و جز آن، بسیار وسوسه‌کننده است تا آن‌ها را صحنه‌آرایی‌شده ببینیم. بازی نور و سایه با کنتراست بالای عکس‌های سیاه‌و‌سفید، این فضای دراماتیک را تشدید می‌کند. حضور پوسترها، عکاسی گلستان از عکس‌های یافته در مجموعۀ پلاریدها را به‌خاطر می‌آورد. در این‌جا، او آموزۀ هارت‌فیلد را تجربه می‌کند که چیزی ناپیدا را از راه تصویر در متن تصویری دیگر می‌جوید.

در یکی از این عکس‌ها، که همگی بی‌نام‌اند، زنی میان‌سال در مرکز کادر روی رخت‌خوابی تاشده‌ نشسته است، بی‌پروا و مستقیم به دوربین نگاه می‌کند. سبک پوشش، دست‌بندها و پابند و پارچه‌ا‌ی که با آن بالاتنه‌اش را پوشانده از آمادگی او برای لحظۀ مهم عکس‌گرفتن خبر می‌دهد. دیوار کمی عقب‌تر، چون تمامی عکس‌های این مجموعه، پیش‌زمینۀ سوژه‌ را می‌سازد. کم‌و‌بیش تمام سطح دیوار با عکس پرشده است. ابتدا به نظر می‌آید خاطرات زندگی زن را با عکس‌های خانوادگی‌اش مرور می‌کند، اما یافتن تصویر محمدرضا شاه در بالای دیوار، کم‌کم به وضوح آن‌ها می‌افزاید و در می‌یابیم عکس‌ها مربوط به خانوادۀ پهلوی‌اند؛ نقشه‌ای خیالی که جز پرکردن لکه‌ها و ترک‌های اتاق فرودست‌ترین قشر جامعه، در دورترین فاصله، تصویری است که تنها مواجهۀ او با مفهوم ایده‌آل سرزمین مادری را در جهان بیرون می‌سازد.

دوربین گلستان در بیش‌تر عکس‌ها از بالا به سوژه‌هایش می‌نگرد. صمیمیت نگاه این کارگرهای جنسی در برابر دوربین مرد جوان عکاس، عبور از خشونت درونی این تصویرها را در رابطۀ قدرت میان مرد هنرمند و بدن زن ساده‌تر نمی‌کند. دختری جوان که بر تخت خود نیم‌زانو نشسته و در تضاد با تصویر مدلِ بالای سرش، اغواکنندگی یک آماتور را دارد، پژواک بغض دختر دوازده سالۀ فیلم قلعه ساختۀ کامران شیردل را به خاطر می‌آورد؛ جایی که او عاجزانه به مرد مصاحبه‌گر خود چون یک ناجی فرستاده‌شده از جهان بیرون می‌نگرد: «شما می‌تونید یه کاری برای ما بکنید؟»

کاوه گلستان بی‌شک نه‌تنها در ردیف پیش‌روترین عکاس‌های مستندنگار ایران قرار می‌گیرد، که کارهای او چون عضوهایی قطع‌شده از بدن تاریخ، به جثۀ ناقص سرگذشت دوران معاصر، تجسمی روشن‌تر می‌بخشند. شاید تلخ و کنایی باشد، اما آن‌چه به نفوذپذیری این عکس‌های گلستان، پس از سال‌ها، می‌افزاید، این حقیقت مکروه است که همین امروز قلب همان خاک، در شرایطی بارها غیرانسانی‌تر از قلعۀ زاهدی، بسیار حاشیه‌ای‌تر از شهرنو، با روابط پیچیده‌تر اقتصادی و سیاسی،‌ باشتاب در حال گتوسازی است. این محله که کم‌و‌بیش هزاروپانصد زن در آن ساکن بودند، در دی‌ماه ۱۳۵۷ به آتش کشیده شد، جنازۀ سوختۀ آن‌ها بر دوش مردان فاتح دور افتخار دید، و در دوم مرداد ۱۳۵۸ با خاک یکسان شد. به جای آن، پارک رازی (در خیابان کارگرجنوبی)، رد پای هر دو ساختار قدرت در سرنوشت این شهر را پاک‌سازی کرد و دریاچه‌اش، خاکستر این تاریخ سیاسی را غسل داد.

 

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک ما بفرستید. از این پس نیز می توانید با عضویت در کانال تلگرام و اینستاگرام ما مطالب مجله ی آندرلاین را دنبال کنید.

موضوعات مرتبط