یادادشتی بر مجموعه‌ی «ساخت و پرداخت» از نمایشگاه «پوست انداختن»، نازگل انصاری‌نیا، گالری آن، مهر ١٣٩٣

مجید اخگر

 

با توجه به چند مجموعه‌ای كه از نازگل انصاری‌نیا دیده‌ام، به نظر می‌رسد یكی از روندهای كاری غالب او چیزی را در چیزی دیگر «كارگذاری» كردن است؛ چیزی را در لابه‌لای تار و پود یا در «دل» چیزی دیگر یافتن. این دو چیز غالباً با هم اختلاف سطح دارند: یكی والاست و دیگری دم‌دستی؛ یكی محترم و فوقِ مسائل و درگیری‌های روزمره و دیگری عملی و سطحی و كاربردی. این چیزها ظاهراً نسبتی با هم ندارند، یا در واقع هر یك در جای خود مستقر شده‌اند و اقتضاء یا «شأن» متفاوتی دارند، كه هر آدم عاقلی آن را می‌داند و بر هم زدن این تفكیك و تعادل نشان بی‌ذوقی و عدم شناخت جای درست هر سخن و مكان شایسته‌ی هر نكته شمرده می‌شود: نقش‌ فرش‌ها و دیگر نقوش فرهنگ بصری اسلام در جای خود، و مشكل ترافیك تهران و موتورسواران چندتركه‌ و خانواده‌های حاشیه‌ای آن در جای خود؛ مسائل مدرنیزاسیونِ شهری و آپارتمان‌های بی‌قواره جای خود، و زیبایی معماری سنتی ایران جای خود. 

البته، این نوع «آداب‌نشناسی» و برهم زدن تفكیك حوزه‌ها به طور كلی یكی از استراتژی‌های آشنای آن شكل از هنر جدید كشورهای جهانِ غیرغربی است كه با دوگانه‌هایی از قبیل مركز‌ـ‌حاشیه، سنت‌ـ‌مدرنیته و غیره بازی می‌كند، و نمونه‌های دم‌دستی آن هم كم نیستند (مانند آی‌وی‌وی كه كوزه‌ی عصر «هان» را به نشان كوكاكولا منقوش می‌كند، یا فرهاد مشیری كه روی كوزه‌های خود‌ جملاتی عامیانه می‌نویسد). در این سطح، در بهترین حالت ــ و با نادیده گرفتن شارلاتانیسمی كه در بسیاری از موارد در پس چنین ژستی وجود دارد ــ كار از حد نوعی شوخی یا نكته‌‌پرانی دم‌دستی فراتر نمی‌رود كه بعد از چند بار تكرار دیگر لبخندی هم به لب نمی‌آورد. اما این امكان دست‌كم به طور بالقوه وجود دارد كه این استراتژی كلی از سطح مزه‌پرانی و بازی با نشانه‌های بازار‌پسند فراتر برود و تقریباً در مقام نوعی ایده یا پروژه‌ی فكری پیش برود ــ پروژه‌ای كه حالا با زبان پلاستیك ورز پیدا می‌كند و در حالت ایده‌آل حكم نوعی «اندیشه‌ورزی انضمامی» یا تفكر ادراكی (perceptual conception) را دارد.

***

دستمایه‌ی مجموعه‌ی اخیر انصاری‌نیا برخی از نقاشی‌های دیواری‌ای است كه شهرداری تهران به عنوان جزیی از مجموعه‌ اقداماتِ سال‌های اخیر خود در جهت «زیبا‌سازی» شهر و ایجاد جلوه‌ای پویا و روزآمد و غیرمتحجر برای آن انجام می‌دهد. از مسائلی چون انباشته كردن فضای شهر با مبلمان شهری بی‌ربط و باربط و نقش كردن عناصر گرافیكی فوق‌مدرن با محتوای فوق‌متحجر یا شعارهای «مثبت» و «نایس» كه بگذریم، موردِ نقاشی‌های دیواری در میان فعالیت‌های سال‌های اخیر شهرداری جایگاه ویژه‌ی را به خود اختصاص می‌دهد و خبر از تناقضاتی بنیانی‌تر می‌دهد: در حالی كه فرایند به اصطلاح مدرنیزاسیونِ شهری به شكلی كور و در قالب پوست‌انداختن شبانه‌روزی شهر و تبدیل آن به مجموعه‌ای از ساختمان‌های ریز و درشتِ بی‌قواره و فاقد هر گونه فضای زیستی به راه خود می‌رود، شهرداری تهران دیوارهای این آپارتمان‌های تازه‌سبز‌شده را به نقاشی‌هایی منقوش می‌كند كه قرار است در قالبی كیچ خاطره‌ی دوری از «معماری سنتی ایران» را برای شهروندان زنده كنند. باید گفت صرف پرداختن به این تحولات شهری جنون‌آسا كه هر گونه هویت و خاطره‌ی جمعی را از شهر می‌گیرند و نیروی محرك آن‌ها سرمایه‌های كلان و اقتصادی مریض است به خودی خود كاری كاملاً ضروری و محترم است و دست‌كم گواهی است برای شهروندان آینده مبنی بر این‌كه در میانه‌ی این جنون جمعی كسانی هم به كیفیت فضای زیستی‌شان می‌اندیشیدند و لزوم بازنمایی زیر و زبر شدن و فرسایش آن را احساس می‌كردند. اما جدای از این نكته‌ی كلی، كاری كه انصاری‌نیا می‌كند در واقع به واقعیت بدل كردن یك خیال و به نهایت كشاندن یك منطق ابتر است: البته، چرا كه نه، اساساً بیایید این ساختمان‌ها را نه فقط در مقام تصویر، بلكه در قالب كالبدی واقعی محقق كنیم. نتیجه، مدل‌هایی مینیاتوری از ساختمان‌هایی دورگه و چندرگه است كه عنصر اتفاق هم در آن‌ها نقش برجسته‌ای ایفا می‌كند (اتفاق در انتخاب یك ساختمان برای نقاشی كردن، در انتخابِ تصویر بنایی كه قرار است روی بنای واقعی نقش شود، و اتفاقات ناشی از تركیب این دو سطح ــ كه البته نهایتاً از فیلتر انتخاب نمونه‌هایی خاص از جانب هنرمند می‌گذرد).

این مدل‌های مینیاتوری بر مبنای مجموعه عوامل بالا اشكال و امكانات مختلفی یافته‌اند و طیفی از تجارب را بازمی‌نمایند: گاه دو بنا به شكلی حاد و با اشكالی ناسازگار در دل هم فرو رفته‌اند؛ گاه به شكل‌گیری سازه‌ای سوم و غیرقابل‌تصور انجامیده‌اند؛ و گاه در آن‌ها ساختمان «واقعی»ِ معاصر به پوسته‌ای بدل شده كه خلوتِ قدیمی پنهان در پس خود را از انظار مخفی می‌كند. اما همان‌طور كه در ابتدا اشاره شد، تمامی این طیف امكانات فضایی/تجسمی برآمده از عملكرد یا اپراسیونی واحد است: «كارگذاری» یك چیز در دل چیزی دیگر، بیرون كشیدن یكی از دل دیگری، یا پشت و رو كردنی كه در آن هر یك از دو لایه می‌توانند به تناوب نقش «پشت» یا «رو» را ایفا كنند.

انتخاب مواد و تكنیك كار (گچ و رزین، با نوعی رنگ خاكستری خنثی، و با تكنیك پرینت سه‌بعدی) ماهیتی بازاندیشانه و فكری (cerebral) به این سازه‌ها بخشیده است. می‌توان تصور كرد كه استفاده از موادی «سبك»‌تر با همراهی رنگ‌های واقعی موضوع، بار بی‌واسطه‌تر و نمایشگرانه‌تری به كارها می‌داد كه می‌توانست با سهولت بیشتری ابعاد تفسیر‌پذیر و باب‌روز خود را به مخاطب عرضه كند. شاید در بدو امر تصور كنیم كه هنرمند با انتخاب این مواد و شیوه‌ی اجرا بی‌دلیل جلوه‌ای باوقار و جدی به ایده‌ای احمقانه ــ ایده‌ی اولیه‌ی نقاشی دیواری ــ بخشیده است. اما به نظر می‌رسد احساس سردی و فاصله‌ و كیفیت اندیشگونی كه نوع اجرا به آثار بخشیده است به سودِ كارها تمام شده و از درغلتیدن آن‌ها به تضادهای ساده و تفاسیر دم‌دستی جلوگیری می‌كند ــ چیزی كه شاید انصاری‌نیا در بعضی آثار قبلی خود در مقابل آن‌ها آسیب‌پذیرتر نشان می‌داد (مانند تمایز میان زمانی كه او با الگوهای انتزاعی فرش‌ كار می‌كند، و زمانی كه عملاً با استفاده از نقش‌های كارگذاری‌شده‌ی خود فرشی واقعی می‌بافد).

در مجموع، نوعی گرایش به انتزاع، نوعی كلاسیسم/مینیمالیسم در كار انصاری‌نیا وجود دارد، كه در اغلب موارد ضامن فاصله‌ی كار با اشكال رایج فرهنگ‌گرایی و «سیاست هویت» است. انصاری‌نیا روی مرز باریكی حركت می‌كند، كه یك سر آن نفوذ‌پذیری در برابر دستمایه‌ای مبتذل و سر دیگرش كلاسیسمی است كه موضوع خود را ارتقاء می‌بخشد و آن را به سطحی دیگر می‌كشاند. 

 

تصویر بالا: نازگل انصاری‌نیا (با همکاری روزبه الیاس آذر)، برج تجاری/ مسجد با گنبد فیروزه‌ای در خیابان ملاصدرا، مجموعه ساخت و پرداخت، ۱۳۹۲، گچ، رزین و رنگ

 

این نوشته تنها نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و بریتیش کانسیل تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org بفرستید. 

موضوعات مربوط

موضوعات مرتبط