درویش فخر در حال رقص در باغ سنگی
درویش فخر در باغ سنگی ©

درویش فخر

درویش فخر، که تابلوی نُه‌تکّه‌اش از «اکرم‌خان» رقصندۀ شهیر معاصر، در بخش دایمی یکی از مهم‌ترین موزه‌های هنر جهان (گالری ملی پرتره بریتانیا) نگهداری می‌شود، به بهانۀ برپایی نمایشگاه اخیرش در «خانۀ آسیا» در لندن (۳۰ فروردین‌ماه تا ۷ اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۷)، با آندرلاین به گفت‌وگو نشسته است.

کارا کازانُف

سرزمین هیچ‌کس، عنوانی که درویش فخر برای نمایشگاه اخیرش در لندن برگزیده، ارجاعی است به داستان «درویش‌خان اسفندیارپور»؛ داستانی که موضوع الهام نقاشی‌ها و طراحی‌های ذغالی اخیر وی بوده است. درویش‌خان باغ‌داری کرولال بود که میزان قابل‌توجهی از زمین‌هایش در جریان اصلاحات ارضی در سال ۱۳۴۲ توسط حکومت پهلوی مصادره شد. او در پاسخ به این اقدام، در حرکتی اعتراضی، سنگ‌هایی بزرگ بر شاخه‌های درختانی مرده‌ آویخت؛ درختانی که یادگار باغ خشک‌شده‌اش بودند. «باغ سنگی» و رقص آیینی درویش‌خان، دستمایۀ فیلمی شد با همین عنوان که در سال ۱۳۵۵ توسط پرویز کیمیاوی ساخته شد. در این فیلم، درویش‌خان را می‌بینیم که گرد خویش می‌چرخد، خاک را می‌پراکنَد و بر میوه‌های سنگی بوسه می‌زند.

درویش فخر، با نام مستعار «درویش»، هنرمندی ایرانی-آمریکایی است که در دو دهۀ گذشته، در شهر ساحلی برایتون در جنوب انگلستان زندگی و کار کرده است. او «حرکت» را بن‌مایۀ کار خلاقه می‌داند. شاید از همین‌رو است که کارگاه یا به قولِ خودش باشگاه کیهانی‌اش، را به ابزارهایی مجهز کرده که به او امکان رهاشدگی در فضای آتلیه، با حرکاتی تنانه و فیگوراتیو و کش‌وقوس بدن در حین کار (نقاشی و طراحی) می‌دهد؛ به‌سانِ مکاشفه‌ای در ایده‌های فضا و مرزهای طبیعی یا تحمیلی آن.

آندرلاین: کار شما، این گفتۀ ساندرا بلیسکی را به ذهن متبادر می‌کند: «بدن، ذهن مخصوص به خودش را دارد». به نظر می‌رسد «حرکت» برای شما، به‌مثابۀ شیوه‌ای است برای اندیشیدن به این‌که حرکت بعدی‌تان در نقاشی چه می‌تواند باشد. چه رازی در این فرایند آمیخته با رقص و حرکت هست که دروازه‌های ذهن خلاقه را به روی شما می‌گشاید و بدون آن این امر میسر نیست؟

درویش: در آتلیه بودن برای من، یعنی مکاشفۀ فضا. فضای درونی همان‌قدر وجود دارد که فضای بیرونی. برای مثال، وقتی بیابان را می‌کشَم، اول شروع می‌کنم به طرح زدن روی صفحه‌ای دوبعدی. مشتاقم به نوعی الگوریتم از نشانه‌ها و علامت‌ها دست یابم تا با آن، فضا و حسی نامتناهی را خلق کنم؛ حسی که معتقدم بدن، درونِ خودش دارد. بعد، دست از طراحی می‌کشم و «حرکت» را شروع می‌کنم. بعد از آن می‌توانم دوباره برگردم روی کاغذ، با درک بهتری از چگونگی خلق آن فضا (در اینجا بیابان)؛ چون چیزی را در این روند درونی کرده‌ام که سرنخی است از چیزی نامتناهی یا اشاره‌ای است به آن. یک‌بار خواب دیدم دارم در فضا سفر می‌کنم. دوست داشتم ببینم چه چیزی در انتهای دیگر فضا وجود دارد، پس همین‌طور به رفتن ادامه دادم. به دیواری رسیدم که انگار قرار بود پایان فضا باشد. از میان آن گذشتم، اما آن‌چه آن طرف دیوار وجود داشت، درونِ خود من بود. بدین ترتیب من چرخه‌ای عظیم را با ترک خود و بازگشت دوباره به خود کامل کرده بودم. باشگاه هم برای من چنین کاری می‌کند.

 آندرلاین: آیا در همین حال است که چیزی بر روی بوم می‌آورید؟ چطور به صفحۀ دوبعدی برمی‌گردید؟

درویش: علاقۀ من این است که نشانه‌هایی بسازم که نوعی حس واقع‌گرایی را در من برانگیزاند و جالب اینجاست که هرچه بیشتر در فضای درونی خود غور می‌کنم، باورپذیرتر می‌شود. وقتی از این فضا بیرون می‌آیم، به نوعی می‌توانم خود را فریب دهم که این فضا را خودم برای سفر به درون آن آفریده‌ام. این موضوع به هیجانم می‌آورد و با من کاری می‌کند که بخواهم هر چه بیشتر و بیشتر در اعماق آن فضا فرو روم؛ و آن‌گاه آن فضا را گُم می‌کنم، چون نشانه‌ای ساخته‌ام که مدام به یادم می‌آورد کل ماجرا چیزی جز یک تکه‌ کاغذ نیست.

آندرلاین: به نظرم وقتی در حالت سماع هستید، غرق در لذت می‌شوید. بین رقصیدن صرفاً برای لذت و رقصیدنِ با درک لذت و هدف فرق وجود دارد. با تماشای رقص درویش‌خان نیز، می‌توان فهمید که او دارد لذت را به‌معنای واقعی کلمه تجربه می‌کند. می‌شود بیشتر دربارۀ این موضوع و این‌که چطور به داستان او برخوردید، صحبت کنید؟

درویش: روی طرح‌های بیابان کار می‌کردم که به داستان او برخوردم. در واقع یکی از دوستانم بخشی از یک فیلم را برایم فرستاد و گفت: «این مرد از خیلی جهات مرا به یاد تو می‌اندازد.» بعد از دیدن آن فیلم احساس پیوند عمیقی نسبت به او پیدا کرده بودم و می‌خواستم بیشتر درباره‌اش بدانم. فکر می‌کنم جوابی که به دوستم دادم چیزی دربارۀ حس لذت و رهایی و آزادی بود که در فرایند «حرکت»، به من دست می‌داد؛ حالا چه این کار را در خلوت انجام دهم و چه در حضور دیگران. کاری که درویش‌خان کرد – دانسته یا نادانسته – صدور بیانیه‌ای سیاسی بود. کار وی و شرایط مکانی و زمانی آن، به نوعی از او یک فعال سیاسی تصادفی ساخت. او این کار را برای هنر، هنرمند بودن یا هنرمند شدن نکرد؛ بلکه او این کار را از روی نیاز کرد؛ نیازی که از دل فضایی بی‌کلام سرچشمه می‌گرفت. درویش‌خان کرولال بود؛ به فضای بیرون از خود گوش نمی‌داد. آهنگی نداشت که با آن برقصد. یا شاید هم داشت؛ اما این آهنگی درونی بود. وقتی برای اولین بار به باغ سنگی رفتم، صلح و آرامش را در آن احساس کردم. او به جای منفی‌بافی، با خلق چیزی که می توانست همۀ عمر بستاید و تجلیل‌اش کند، به مفهوم صلح رسید. درویش‌خان به آن سنگ‌ها عشق می‌ورزید! آن‌ها را مثل بچه‌هایی کوچک در آغوش می‌گرفت و درختان را نوازش می‌کرد. درویش‌خان آن باغ را نیروی حیات می‌دانست نه چیزی مُرده.

آندرلاین: در گذشته در کارهایتان پیکره‌ می‌کشیدید. در نقاشی‌های اخیرتان اما خبری از پیکرۀ انسانی نیست. دلیل این تغییر رَویه را چه می‌دانید؟

درویش: اثر من دربارۀ لایه‌های فرهنگ و زمان است؛ این‌که آن‌ها چگونه با یکدیگر هم‌پوشانی دارند و چگونه می‌شود فرم‌هایی جدید و ناآشنا آفرید. در سال ۲۰۱۴ مجموعه‌ای را به پایان رساندم به نام پالیمسِست دربارۀ لایه‌هایی که روی سطح دیوارهای شهر تهران وجود دارد؛ دربارۀ این‌که چگونه می‌شود به این دیوارها نگاه کرد و فرهنگ‌ها و زمان‌های متنوع پنهان و آشکار را از درون آن‌ها بیرون کشید. آن مجموعه برایم بسیار مهم بود، چون ارتباط نزدیک و تنگاتنگی با زمان و مکان و هم‌چنین مردمانی خاص داشت. اما بعد ترجیح دادم از این فضا دور شوم. احساس کردم بیابان گزینۀ خوبی برای این کار است، چون بی‌مرز است و بی‌زمان. وقتی تصویر بیابانی را می‌بینید، آن تصویر هم می‌تواند متعلق به آینده باشد هم متعلق به گذشته و هم حال. تصویر بیابان بی‌جغرافیاست. مرزهای کشورها در بیابان گم می‌شود. دوستانی آمریکایی دارم که خیال می‌کنند این طراحی‌ها از صحرای آریزونا است، درحالی‌که برخی از این طرح‌ها دوستان ایرانی‌ام را به یاد بیابان‌های ایران می‌اندازند.

آندرلاین: می‌شود کمی بیشتر دربارۀ تصویرپردازی خاص در این برنامه بگویید؟

درویش: تصمیم گرفتم شعاع دید خود را بازتر کنم؛ حتی فراتر از بیابان. می‌خواستم همین‌طور به رفتن ادامه دهم و ببینم این طی طریق مرا به کجا می‌برد. بعد شروع کردم به کشیدن ابرها. چون می‌خواستم ببینم برای به تصویر کشیدن چیزهایی به بی‌کرانه‌گی و بی‌شکلی ابرها چه نشانه‌هایی می‌شود ساخت. فکر می‌کنم ابر هم مثل بیابان است؛ از لایه‌هایی تشکیل می‌شود که در هم‌پوشانی با یکدیگر منجمد و سخت شده‌اند. و آن‌گاه باز هم فراتر رفتم. می‌خواستم ماه را بکشم. بعد کنجکاو شدم ببینم چطور می‌شود فضا و ستارگان را از طریق نشانه‌ها تجسم کرد. اگر از فاصلۀ خیلی نزدیک به کارم نگاه کنید احتمالاً چیزی انتزاعی خواهید دید، اما وقتی از آن دور می‌شوید، کلیت تصویر نمایان می‌گردد. این تغییر دید و نگاه از نزدیک به دور و همۀ مراحل بینابینی آن برایم بسیار جالب‌توجه است.

 

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک ما بفرستید. از این پس نیز می توانید با عضویت در کانال تلگرام و اینستاگرام ما مطالب مجله ی آندرلاین را دنبال کنید.

موضوعات مرتبط