رویین پاكباز*

اظهارنظر درباره هنر نو و معاصر ایران را می‌شود از نسبت این هنر با وضعیت كلی اجتماعی و فرهنگی امروز ایران شروع كرد. ما در یك دوره پرچالش گذار از سنت به مدرنیته به‌سر می‌بریم و هنر ما هم به نوعی بازتاب همین موقعیت خطیر است.

ما از حدود ۱۵۰ سال قبل خود را در برابر دنیایی متفاوت و مغایر با دنیای خود یافتیم: این غرب مدرن بود كه مظاهرش ما را هم مجذوب می‌كرد و هم گریزان. مثل شوكی بود كه ما را از خواب قرون بیدار كرده بود تا برخیزیم و در راهی ناشناخته گام بگذاریم.

به‌زودی احساس كردیم كه چاره‌ای نداریم جز اینكه خود را با این پدیده بیگانه همساز كنیم، و به عبارتی، «مدرن» شویم. اما این مدرن شدن مستلزم پشت كردن به بسیاری از ارزش‌هایی بود كه اساس تفكر و شیوه زندگی ما را می‌ساخت؛ یعنی همان «سنت» كه دیگر نیروی تعیین‌كننده‌اش را از دست داده بود.

اما جدا شدن از سنت و روی آوردن به مدرنیته كار آسانی نبود، به‌خصوص كه نمی‌دانستیم این دو چرا و چگونه در تقابل با هم‌اند. ما نه معرفت عمیق نسبت به سنت خودمان داشتیم و نه اساساً مدرنیته، تاریخ، فلسفه و مؤلفه‌های آن را می‌شناختیم. چنین بود كه درگیر یك مسئله بزرگ اجتماعی و فرهنگی شدیم كه هنوز هم به جواب قطعی آن نرسیده‌ایم. در طی این سال‌ها، كوشش‌های ما بیشتر معطوف به مدرنیزاسیون بوده است، بدون آن كه مدرنیته را به درستی تجربه كرده باشیم. به همین دلیل معتقدم كه رویكردهای نو در هنر ایران را نمی‌شود مدرن نامید و منطقاً این گرایش‌های اخیرِ (بعضاً چندرسانهای) ما را هم نمی‌توان پست‌مدرن قلمداد كرد. نوگرایی هنری ما اگرچه از دست‌آوردهای مدرنیسم غرب مایه گرفته‌است، اما ماهیتاً با آن یكی نیست. ما نه در تحول مدرنیسم سهم داشته‌ایم و نه در نقد آن. نوگرایی ما ـ و واكنش در برابر آن ـ در متن زندگی فرهنگی ما و تناقض‌های آن معنا پیدا می‌كند.

پدیده‌های نو در هنر ما حاصل تحول درونی سنت نیز نبوده‌اند (چرا كه دیرزمانی‌است كه نیروی زاینده سنت‌های هنری ما تحلیل رفته)؛ اما بی‌شك این پدیده‌های نو از نیازهای تازه جامعه ناشی شده‌اند. درواقع، ضرورت مدرنیزاسیون، تغییر در هنجارها و معیارهای هنری را نیز ایجاب می‌كند. همین ضرورت، دگرگونی و تحول در شعر فارسی را نیز باعث می‌شود، اما با نتایجی پربارتر، شاعران در جهت‌گیری و دست‌یابی به فرم و محتوای نو، موفق‌تر از هنرمندان تجسمی عمل كرده‌اند. به گمان من، دو عامل مهم در این موفقیت جوهر فرهنگ گذشته را در خود دارد؛ ثانیاً، ظهور شاعران نوپردازی كه با دید عمیق‌تر به مسائل زمان خود نگریسته‌اند. درواقع، شعر نو از دل شعر كلاسیك سر برمی‌آورد و راهی تازه می‌گشاید. ولی هنر تجسمی یا از سبكهای مدرن تقلید می‌كند و یا می‌كوشد عناصر سنتی را در قالب مدرن بگنجاند. شعر نو با نقد سنت، از آن فراتر می‌رود؛ نقاشی و مجسمه نو از سنت برای تشخص و هویت خود بهره می‌گیرد. در عرصه شعر، مكتب‌های نو پدید می‌آیند و تداوم می‌یابند، اما در هنر تجسمی چنین نیست. هنرمندان ما در بهترین حالت، توانسته‌اند به «سنتز»های شخصی دست یابند، ولی در میان آنها گفتگوی متقابل و انتقال تجربه برقرار نشده. بدین معنا كه اگر كسی به نتیجه‌ای رسیده است، دیگری نخواسته و یا نتوانسته‌است، آن نتیجه را در حربه خود پیش ببرد و كامل‌تر كند. به همین سبب در تاریخ شصت ساله نوگرایی هنری ما حتی یك مكتب ـ در معنای دقیق كلمه ـ به وجود نیامده است.

نكته دیگر آن‌كه هنرمندان نوگرا به تبعیت از اصول زیباییشناختی مدرنیستی، در تجربه‌هایشان غالباً بر كیفیات بصری (Visual) تأكید می‌كنند و در جستوجوی راه‌ حل‌های صوری (Formal) هستند و بدین‌گونه، سابقه پیوند هنر و ادبیات در ایران را نادیده می‌گیرند. در نتیجه، زبان آنان برای مخاطبان پیچیده و مبهم می‌شود (نقاشی انتزاعی حتی برای بسیاری از روشنفكران ما چیزی عاری از معناست). در ده، پانزده سال اخیر، بسیاری از هنرمندان ـ به‌ ویژه نسل جوان ـ به مدیوم‌های جدید روی آورده‌اند و برآنند كه با تحولات جهان هنر همگام شوند. اینان نه در ادامه بلكه در خلاف جریان نوگرایی حركت می‌كنند. در این گرایش‌ها نوعی اعتراض نهفته‌است: اعتراض به شیوه‌های هنری پیشین، به نظام‌های آموزش هنر، و بهطور كلی به آنچه مرسوم بوده و هست.

اما در آن‌ها شتاب‌زدگی، سهل‌گیری و عدم تعمق هم هست. درواقع، این هنرمندان نظیر همان كژفهمی‌ها و برخوردهای سطحی كه نخستین نوپردازان با مدرنیسم داشتند را در مورد پدیده‌های پست‌مدرنیستی تكرار می‌كنند.

پیش از هر چیز، این سؤال مطرح میشود كه رویكردهای پست‌مدرنیستی در جامعه‌ای كه هنوز درگیر تقابل سنت و مدرنیته است، تا چه حد میتواند عمیق باشد؟

كانسپچوالیست ایرانی وقتی می‌خواهد وجه بصری (visual) را به سود وجه مفهومی (conceptual) كنار بگذارد، بیان ایده را با توصیف و روایت یكی می‌گیرد. او تصور میكند هرچه مضمون مورد نظرش را بیشتر شرح و بسط دهد و هرچه مدیومهای بیشتری را به كار گیرد، بهتر میتواند ایده خود را به مخاطب برساند. این نوع «پرگویی» یكی از خصوصیات بارز آثاری است كه بخش وسیعی از هنر معاصر ایران را تشكیل می‌دهند.

این نسل جوان اگرچه در فكر و كارش، خود را از نسل قبلی متمایز می‌كند، اما همچنان درگیر معضلات مشابه است. این نسل در شرایط بحرانی امروز جهان می‌خواهد راهش را پیدا كند، می‌خواهد خود را اثبات كند. این جرقه‌ها را این‌جا و آن‌جا می‌توان دید و می‌توان امیدوار بود. به‌طور كلی، در هنر نو و معاصر ایران ـ به رغم كوشش‌های بسیاری از هنرمندان ـ هنوز دستاورد منسجم و جامعی كه بتواند الگوی زیبایی‌شناختی ویژه‌ا‌ی را به دنیای هنر امروز ارائه كند، حاصل نیامده‌است. علت این مسئله را نه فقط در دنباله‌روی‌ها و الگوبرداری‌های ناسنجیده، بلكه هم‌چنین در كمبودهای ناشی از نهادینه نشدن پدیده هنر جدید در جامعه ایران باید جست. به همین سبب نیز عواملی چون تغییرات سیاسی، سیاستگذاریهای دولتی، نظر محافل خارجی و سلیقه بازار بیش از انگیزه‌ها و خواست‌های درونی بر سیر تحول این هنر اثر گذاشته‌اند.

امروزه، هنرمند ایرانی با مسئله جهانی‌شدن و رقابت‌های شدید در عرصه دنیای هنر نیز مواجه‌است و این هشیاری بیشتری را می‌طلبد. اگر جهانی‌شدن این است كه ذهن من حل شود در چیزی كه در آن معنایی نداشته باشم، این‌گونه جهانی‌شدن را نمی‌توان پذیرفت و نباید به استقبالش رفت. 

 

* منتشر شده در مجله حرفه:هنرمند. شماره ۱۸، زمستان ۱۳۸۵

 

این نوشته تنها نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و بریتیش کانسیل تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org بفرستید. 

موضوعات مربوط