نابهنگامی یا انحراف
شاهرخ مسکوب در توصیف محمودخان ملک‌الشعراء شاعر و هنرمند دوره‌ی قاجار، می‌نویسد که او «در عین وابستگی به سنت، دارای حس ابتکاری انقلابی است»

نابهنگامی یا انحراف

علیرضا‌ رضایی اقدم

شاهرخ مسکوب در توصیف محمودخان ملک‌الشعراء، شاعر و هنرمند دوره‌ی قاجار، می‌نویسد که او «در عین وابستگی به سنت، دارای حس ابتکاری انقلابی است. او هم سنت‌گرا و هم سنت‌شکن است و این هر دو خصلت را در بعضی از آثار خود یک‌جا جمع کرده است»*. نویسنده پس از وصف مهارت نقاش در ظرافت‌ و نازک‌کاری مینیاتوری٬ به وجه انقلابی او می‌پردازد و از تابلوی «استنساخ» که محمود‌خان آن را در سال ۱۳۰۸ ه.ق نقاشی کرده نام می‌برد. مسکوب می‌نویسد «دو نفر در کنار هم نشسته‌اند یکی چپق می‌کشد و یکی در نور شمعی نسخه برمی‌دارد. سایه‌های اشخاص بر دیوار نه تنها دقیق بلکه واقع‌گرا هم نیست٬ عظیم است و بُعد و حالت خاصی به تابلو می‌بخشد. در این تابلو تناسب‌ها و چارچوب نقاشی کلاسیک (ایرانی و اروپایی) شکسته می‌شود... کاری که پانزده سال بعد امپرسیونیست‌ها در فرانسه می‌کنند. البته با این تفاوت که در فرانسه این تحول استتیک٬ نهضت و جریان زنده‌ای است در سیر فرهنگی و هنری غرب٬ به همین سبب همه‌گیر می‌شود٬ ادامه می‌یابد٬ به کمال می‌رسد و تمام می‌شود. ولی در ایران٬ این جهش و بلندپروازی هنری محصول نبوغ یک‌نفر است. به همین سبب عمومیت نمی‌یابد و زود فراموش می‌شود.»**

توصیفات مسکوب نشان می‌دهد که تابلوی اسنتساخ برشی است در سنت. از آن‌جا که نابهنگام و تکین است برای ذوق امروزی مدرن ما، موجب تعجب و تحسین می‌شود اما در زمانه‌ی خود ادامه نمی‌یابد. در دل تاریخ به یک آن می‌درخشد و خاموش می‌شود. نه عقبه‌ای دارد و نه دنبال‌کنندگانی. اگر در تاریخ هنری که می‌نویسیم به فصل هنر قاجار بپردازیم٬  نمی‌توانیم تابلوی استنساخ را بیانگر یک سبک یا رویکرد کلیِ بصری معرفی کنیم. تابلو تنها استثنایی است بر قواعد هنر قاجاری. قواعدی چنان صلب و قراردادی که کمتر با تنش‌های سیاسی و اجتماعی دوران برخورد می‌کند و آن‌ها را بازتاب می‌دهد. این از مشکلات ماست که زمانی که یک بدعت و نوآوری در زمینی سست و باتلاق‌گون اتفاق می‌افتد در اثر بی‌تفاوتی یا عدم ضروری دانستن آن٬ به بار نمی‌نشیند و در تاریخ ریشه نمی‌دهد.

تابلوی استنساخ نشان می‌دهد که «نابهنگامی» نیز باید چنان نیرویی بر امور «بهنگام» و مألوف وارد کند که محرک طنینی پُردامنه در تاریخ گردد. به عبارتی امر«نابهنگام» باید به عنوان ضربه و «تلنگری بهنگام» شناخته شود تا قواعد عاد‌ت‌وار را بشکند. تابلوی محمودخان نابهنگام بود اما مناسبات هنری و اجتماعی زمانه‌اش مهیای پذیرش ضربه‌ی آن نبود.  

نگاهمان را از گذشته برداریم و به اکنونمان نظر کنیم. به نظر می‌رسد جایگاه استثنایی تابلوی استنساخ اکنون از لحاظ ساختاری - و نه کیفی - قاعده‌ی هنر معاصر تجسمی‌مان است. درواقع با از بین رفتن مناسبات سنتی پادشاهی و سنت کتاب‌آرایی و درهم شکستن بنیان تخیل عرفانی-مثالین نگارگری، نقاشی ایران در خلاء رها شد و لاجرم مجبور به یافتن تکیه‌گاهی برای توجیه و تببین خود بود. با نگاهی رو به پس می‌بینم که پاسخ‌های غالب به این وضعیت یا سنت‌گرایی بوده است٬ یا تکیه بر ناتورالیسم کمال‌الملک و یا گفتمان «هم‌زمانی» با غرب***. درحالی‌که با شکست اولی و به محاق رفتن پارادایم دوم٬ بلاتکلیفی و یا آن‌طور که بسیاری معتقدند «بحران» هنوز در حوزه‌ی تجسمی مشاهده می‌شود. ‌با توجه به شکست قواعد مکتبی و عدم وجود سنت‌های چندگانه‌ی بصری٬ سؤال این است که چه الگوهایی را برای درک و شناخت درست آثار مهم٬ میان این حجم از تولیدات آشفته و سخیف و گیج‌کننده باید وضع کرد؟

 معتقدم پیش ازهر چیز ضروری است که به گرایشات منسجم تصویری و عقلانیت واحد در دوره‌های کاری یک هنرمند بسیار بها داد. مهم است که کارنماها و تولیدات متأخر یک هنرمند را بتوان در بستر جهان منحصربه فرد او و محتوای ثبات خلاقه‌اش بررسی کرد. این درحالی است که به نظر می‌رسد وسواس هم‌زمانی و رواج هنر مفهومی٬ حتی نقاش مهم و با‌سابقه‌ای مثل نصرت‌الله مسلمیان را هم وادار به طبع‌آزمایی در رسانه‌ای ناآشنا کرده است. به شخصه معتقدم که مسلمیان از بهترین نقاشان معاصر ماست. او در کارهایش تلفیقی از معیارهای فرمالیستی هنر مدرن را با عناصر بومی و اجتماعی ایران صورت داده که نتیجه‌ی آن انضمامی پیچیده و عمیقاً تصویری است. نقاشی صاحب‌سبک که کمپوزیسیون و قدرت عناصر بصری برایش بیش از هر چیز اهمیت دارد. نقاشی است مسلط که نسبت به زبان خویش دارای وسواس است و فخامت و گیرایی ترکیب‌های او از ارتباط درست بین ساده‌ترین عناصر بصری حاصل می‌شود. به همین دلیل مایه‌ی تعجب است که او در کارنمای گروهی «آقای رئیس جمهور» که در تیرماه امسال در گالری طراحان آزاد برگزار شد با اثری در غالب ویدئوآرت ظاهر شد که نه نسبتی با پیچیدگی‌ نقاشی‌هایش داشت و نه با انتظارات ما از رسانه‌ی ویدئو. نقاشی که در زمینه‌ی کاری خودش چنین به محدودیت‌ها و قابلیت‌های رسانه‌اش واقف است چه طور می‌تواند از ویدئو تنها انتقال «موضوع» را دریابد و در اثری که در آن تصاویر بسیاری از رهبران جهان را در کنار هم مونتاژ کرده به آنارشیسمی کودکانه برسد؟ وقتی ابوبکرالبغدادی با «پاپ» و حسن روحانی و باراک اوباما٬ همگی در یک نما هم‌ارز می‌شوند و هدفونی هم در پایین اثر نصب است تا مخاطب در هنگام دیدن این بیانیه‌ی آنارشیستی و عمیقاً غیرسیاسی به آهنگ imagine از جان لنون گوش دهد. اگر بنا بود که ما با سنت ریشه‌دارِ بخشی از روشنفکری ایران در دولت‌ستیزی - دولت با هر محتوایی - روبرو شویم دیگر چه نیازی به اثر هنری بود؟ می‌توانستیم بیانیه‌ای در این‌باره بخوانیم.

باری٬ چه نیرویی باعث می‌شود که نقاش متبحری مانند مسلمیان در دل سنت تصویری‌ای که طی سال‌ها پرداخت کرده است چنین انحراف نامرتبط و ناکامی ایجاد کند؟ در قیاس با نابهنگامی تابلوی استنساخ که برشی خودانگیخته در دل سنتی محافظه‌کار بود٬ انحرافِ مسلمیان نتیجه‌ی مقهور شدن در برابر وسواسِ هم‌زمانی است. هم‌زمانی با جریان غالب هنر معاصر فارغ از خلاقیتی خودانگیخته و آزموده و تراش‌خورده. تکرار فیگور جلیل ضیاپور اما این‌بار در غالب هنرمفهومی.

منابع:

* شاهرخ مسکوب. شکاریم یکسر همه پیش مرگ. چاپ اول. نشر نی. ص ۱۶۳

** همان. ص۱۶۵

***  در شماره‌ی ۵۶ نشریه حرفه:هنرمند مباحث مبسوطی در این باره صورت گرفته است. رجوع کنید به مقاله‌ی «محل اصلی بحث کجاست؟» از ایمان افسریان و گفت‌وگوی مجید اخگر٬ ایمان افسریان و رویین پاکباز با عنوان «درباره‌ی امکان یک استراتژی فرهنگی»

 

این نوشته نظریات شخص نویسنده را بیان می‌کند و شورای فرهنگی بریتانیا تنها بستری برای تبادل نظر فراهم کرده‌است. لطفاً نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را به آدرس underline@britishcouncil.org و یا به صفحه فیسبوک ما بفرستید